مصاحبه با مردی که ۲۶سال با همسرش که نه می‌شنود، نه حرف می‌زند و نه حرکت می‌کند، زندگی کرده!

روزنامه شهروند با مهدی طرزعلی مصاحبه‌ای انجام داده است.

بخش‌هایی از مصاحبه را می‌خوانید:

متولد چه سالی هستید و کجا؟
من متولد ۲۹اسفند۱۳۳۶ در تهران هستم و پدر و مادرم هم متولد سنگلج هستند. نام خانوادگی‌شان هم جالب است: «بی‌خیال سنگلجی». البته هر دو فوت کرده‌اند.

چند بچه بودید؟
شش برادر بودیم و یک خواهر.

شما فرزند چندم خانواده هستید؟
فرزند دوم بودم و برای درس خواندن مجبور بودم فرض کنید مسیری از آریاشهر تا انقلاب را پیاده بروم تا برسم به دبستانی که در آن درس می‌خواندم. دبستانی بود به اسم «شرقی». گاهی حتی یادم هست زمان امتحان، انقدر که راه طولانی بود، وقتی می‌رسیدم که دیگر امتحان تمام شده بود.

پول سوار شدن اتوبوس آن زمان چقدر بود؟
دو زار بود، ولی ما همانقدر را هم نداشتیم که بدهم سوار اتوبوس بشوم و زود به مدرسه برسم.

این وضعیت فقر خانواده‌تان در شیراز هم ادامه پیدا کرد؟
بله. کلاس سوم دبستان یادم هست مسیری طولانی را مجبور بودم بروم جایی ناهار بگیرم و بیاورم خانه؛ مثلا فرض کنید یک مسیر یک‌ساعت فقط راه بود تا من برسم آن‌جا غذا بگیرم و دوباره یک ساعت دیگر برگردم و برسم خانه.

در آن اوضاع فقری که گرفتار شده بودید، همچنان می‌توانستید غذا تهیه کنید؟
نه. همیشگی نبود. گاهی حتی ناهار و شام هم نداشتیم بخوریم. من هم که بچه بودم. جایی بود که خوراک به ما می‌دادند. من آن مسیر طولانی را که گفتم پای پیاده می‌رفتم تا ناهار را بگیرم و برسم خانه. در راه هم این خوراک می‌ریخت و تا برسد خانه خلاصه دردسر می‌کشیدم. بعضی وقت‌ها هم که می‌رفتم شام بگیرم، غروب مجبور بودم با کسانی که بار نمک را روی خر و استر جابه‌جا می‌کردند، برگردم. یا خاطرم هست صبحانه اگر می‌خوردیم، چون لیوان نداشتیم، مادرم چایی را داخل قابلمه می‌ریخت و می‌آورد.

پس مایحتاج خانه چطور فراهم می‌شد؟
مغازه‌ای بود که ما از آن نسیه می‌گرفتیم. انقدر نسیه خریدیم که مبلغ آن به ٢۵٠ تومان رسید و طرف هم دیگر به ما نسیه نداد، طوری که شب دیگر فقط ناچار بودیم نان خالی بخوریم.

پس قطعا از آن دسته کسانی هستید که در کودکی ناچار بودید کار کنید، درست است؟
بله. خدا رحمت کند مادرم را. می‌نشست با کاغذ روزنامه برای‌مان فرفره درست می‌کرد، ما یکی دو ساعتی راه می‌رفتیم تا برسیم به جایی که بتوانیم این فرفره‌ها را بفروشیم؛ چقدر؟ دانه‌ای ١٠شاهی(نیم ریال).

پس با فروش فرفره روزگار می‌گذراندید؟
فقط فرفره نبود. از همان بچگی کارهای مختلفی می‌کردم. مدتی چوپانی کردم، مدتی بنایی و کارهای دیگر تا رسیدم به کلاس ششم. کلاس ششم رفتم هواپیمایی کشوری که باغبانی می‌کردم. آن‌جا که تعطیل می‌شد، پیاده می‌رفتم سمت هواپیمای ملی، آن‌جا هم کار می‌کردم، شام‌مان را نیز از آن‌جا می‌آوردم. موقعی که شام را می‌آوردم و می‌خوردیم، بعد از شام، جعبه نوشابه را برمی‌داشتم، مادرم خدابیامرز، دو تا کاسه یخ روی نوشابه‌ها می‌گذاشت، این جعبه را بلند می‌کردم و می‌رفتم طاق نصرت شیراز. خودش هم با من می‌آمد و آن‌جا تا ساعت ١٢، یک نصفه شب، نوشابه می‌فروختیم. اوضاع‌مان طوری بود که حتی یک بار وقتی یک تریلی سیمان آمده بود بارش را خالی کند و من دیدم کارگری نیست که کمک کند، به راننده گفتم من خالی کنم. کلاس ششم بودم و جثه‌ای هم نداشتم. راننده گفت نمی‌توانی چون شوخی نبود. صد کیسه سیمان بود. گفتم نه، می‌توانم. قرار شد کیسه‌ای دو زار بگیرم و همه را خالی کنم. با این حال، وقتی کیسه اول را گذاشت روی کمرم زانویم خم شد و رفتم پایین. راننده گفت، گفتم که نمی‌توانی. گفتم نه، پایم سر خورد و دوباره اصرار کردم. برای همین کیسه دوم را که گذاشت با قدرت ایستادم و بردم. به این ترتیب تا آخر ١٠٠ کیسه را بردم، چون می‌خواستم هر طور شده به خانواده کمک کنم.

بچه‌های دیگر خانواده هم کار می‌کردند؟
بله. همه کار می‌کردیم.

اوضاع‌تان در این سال‌ها بهتر نشد؟
بهتر که نشد، اما یک جایی دیگر احساس کردم نمی‌توانیم با این وضع ادامه بدهیم، برای همین وارد ارتش شدم.

آن زمان چقدر درس خوانده بودید؟
با مشقت‌هایی که گفتم تا کلاس نهم توانستم درس بخوانم و رفتم برای درجه‌داری.

چقدر حقوق می‌گرفتید؟
ماهی ۶٠٠ تومان می‌گرفتم که همه خرج پدر و مادرم و خانه می‌شد. کم‌کم پدر و مادرم هم به تهران آمدند و رفتند در خانه قدیمی پدربزرگم ساکن شدند. بعد هم آن خانه را چون امکاناتی نداشت، فروختند و رفتند یک جای دیگر رهن کردند. همان زمان بود که مادرم کم‌کم می‌گفت دیگر وقت ازدواج تو رسیده و باید ازدواج کنی. من گفتم شما که دخلی ندارید، من هم که سرمایه‌ای برای عروسی ندارم و خانه و مسکن و اینها؛ چطور ازدواج کنم؟ اما از آنها اصرار بود و از ما انکار تا این‌که بالاخره پول ازدواج بنده فراهم شد.

از چه طریقی؟
فرمانده آن زمان نیروی هوایی، تیمسار صدیق که از وضعیت من مطلع بودند، محبت کردند و پول ازدواج را دادند. البته همین‌جا جا دارد از تیمسار بنی‌طرفی هم تشکر کنم که ایشان هم بعدها خیلی به من کمک کردند. بسیار انسان محترمی هستند، همین‌طور امیر شاه‌صفی، فرمانده فعلی نیروی هوایی و جناب آقای مدد محمدزاده. این عزیزان در این مدت به طرق مختلف کمکم کردند.

پول ازدواج آن زمان چقدر می‌شد؟
آن زمان ٢۵ هزار تومان دادند که من توانستم با این پول ازدواج کنم، چون اوضاع مرا می‌دانستند، از طرف نیروی هوایی به من خانه‌ای هم دادند که به این ترتیب زندگی‌ام شکل گرفت. سه چهار سال بعد از ازدواج، خدا به ما دختری هم داد. همسرم در بیمارستان جم عباس‌آباد دخترم را به دنیا آورد. منتها بچه را بدون مادرش به خانه آوردم.

چرا؟
بعد از وضع حمل، همسرم بینایی چپش را از دست داد، سمت چپ بدنش فلج شد و دیگر نتوانست بچه را شیر بدهد.

علتش چه بود؟
گفتند ویروسی وارد مغز مادر شده و دچار اختلالاتی شده است. آن زمان کسی هنوز اسمی از ام.اس نشنیده بود.

چه سالی بود؟
سال ٧٠ بود. من همسرم را هر دکتری که بگویید بردم، ولی نمی‌دانستند ام.اس چیست و هنوز نمی‌توانستند تشخیص بدهند. همزمان همسرم توانایی سمت راست بدنش را هم از دست داد و بینایی‌اش هم رفت. پدر و مادرم آن زمان فوت کرده بودند، این بچه هم تازه به دنیا آمده بود و واقعا مستأصل مانده بودم چه کنم. به پدر و مادر همسرم گفتم که بیایند از او مراقبت کنند، چون غیر از او، این بچه شیرخواره هم مراقبت می‌خواست. شما حساب کنید بچه به دنیا آمده، من که چیزی از نگهداری‌ و تروخشک‌کردن بچه بلد نبودم، تازه باید هر صبح سرکار هم حاضر می‌شدم، مادر بچه هم که به این شکل افتاده. منتها نیامدند. خانه‌شان کرج بود و گفتند نمی‌رسند بیایند.

پس چطور تنهایی از پس کارها برمی‌آمدید؟
واقعا سخت بود. سرکار صحبت کردم و گفتم وضعیتم این است. برای همین مساعدت کردند که در آن مدت فقط بروم آمار بدهم و برگردم خانه. حالا مادر بچه به این شکل افتاده، بچه هم دست من است؛ آن هم در شرایطی که من حتی بلد نبودم قنداقش کنم. یادم هست همان اوایل بردم بچه را بشورم، از دستم افتاد کف دستشویی. خیلی شرایط سختی بود.

شنوایی یا تکلم همسرتان هم از کار افتاده بود؟
هنوز کامل نه، ولی کاری از دستش برنمی‌آمد؛ هیچ کاری. فرض کنید جسمی بود که افتاده بود یک گوشه. خیلی زجر کشیدیم؛ خیلی…

با همسرتان قبل از بیماری خوب بودید؟
واقعا خانم بود و با هم خیلی خوب بودیم. یادم هست قبل از بیماری‌اش وقتی ساعت دو از اداره تعطیل می‌شدم و می‌آمدم خانه، کنار در پر از کفش بود. همسایه‌ها جمع می‌شدند از او خیاطی یاد می‌گرفتند. خیاطی‌اش محشر بود. دیپلم را هم با معدل بالا آن زمان قبول شده بود و بعضی‌ها بچه‌های‌شان را می‌آوردند از او درس یاد بگیرند. برای همین از سرکار که برمی‌گشتم، یکی دو ساعتی ناچار بودم پرسه بزنم که خانه‌مان خلوت‌تر شود، بلکه بروم داخل. خیلی مهربان بود و همه دورش جمع می‌شدند، حتی به خانواده‌هایی که بضاعت کمتری داشتند، رایگان گلدوزی و تهیه لباس یاد می‌داد که خودشان تهیه کنند و بروند بفروشند تا کمک‌خرج‌شان باشد. اما وقتی همسرم بیمار شد و افتاد، فکر می‌کنید چند نفر از این همسایه‌ها آمدند در خانه‌مان را بزنند و حالش را بپرسند؟ رهایش کردند. من همه اینها را هم می‌دیدم و خیلی برایم سخت بود؛ خیلی. یک زمانی من می‌آمدم پشت در خانه پر از دمپایی بود، حالا که می‌آیم می‌بینیم کسی نیست بیاید حال این زن را بپرسد. تمام کارهای بچه هم افتاده بود گردنم. ساعت را روی دو می‌گذاشتم، زنگ که می‌زد بیدار می‌شدم بچه را شیر می‌دادم، دوباره چند ساعت بعد تنظیم می‌کردم که نوبت شیر دادن بچه عقب نیفتد.

نیروی هوایی همان‌طور به مساعدت‌شان ادامه دادند؟
بله. مساعدت کردند، چون واقعا می‌دیدند که کاری از دستم برنمی‌آید. با پزشک آن‌جا هم صحبت کردند و به من گفتند آمپول‌هایی هست به اسم «آونکس»؛ شما اینها را بگیر تا یک روز در میان به همسرتان تزریق شود.

آمپول‌ها را تهیه کردید؟
بله. آن زمان من این آمپول‌ها را دانه‌ای ٣٨۵ هزار تومان می‌خریدم. در این زمینه هم فرماندهی مساعدت کرد که بتوانم این آمپول‌ها را تهیه کنم. پرستار می‌گرفتم، یک روز درمیان می‌آوردم خانه تا آمپول‌ها را بزند. بعد از یک مدت دیدم دردسر شده، چون پرستار نمی‌آمد، دیر می‌‌آمد یا درست کارش را انجام نمی‌داد. برای همین خودم یاد گرفتم و تزریق را ادامه می‌دادم.

وضعیت همسرتان چطور بود؟ همان تکلم ضعیف را داشتند؟
نه. دیگر تکلمش را کامل از دست داده بود.

آمپول‌ها نتیجه‌ای داشت؟
چند سال همین‌طور تزریقات را ادامه دادیم، دیدیم که نتیجه نداد تا جایی که دکتر گفت دیگر تزریق نکنیم، چون اثر نمی‌کند.

چند سال این آمپول‌ها را می‌زدید؟
حدود ٣ سال. به این ترتیب آمپول را هم قطع کردیم و به همان شیوه که گفتم زندگی را ادامه دادم و بچه هم کم‌کم به سن مدرسه رسید.

دخترتان الان چند سالش است؟
٢۶ سالش است و درواقع ٢۶ سال است که از بیماری همسرم می‌گذرد. خودم دخترم را فرستادم مدرسه، کارهایش را می‌کردم، غذا می‌پختم، لباس‌هایش را می‌شستم و راهی‌اش می‌کردم. یادم هست کلاس سوم دبستان بود، آمد به من گفت که برنامه دکلمه‌خوانی در مدرسه دارد. مانتوی سفیدی داشت که روی آن گلدوزی‌هایی انجام شده بود که باید با آن می‌رفت و دکلمه اجرا می‌کردند. هر هفته مانتو و شلوار مدرسه‌اش را می‌شستم و اتو می‌زدم. قرار بود فردای آن روز برود با این مانتو و با بچه‌ها دکلمه بخوانند. بعدازظهر هم بود؛ دم غروب. گفت این مانتو را بیندازم داخل ماشین لباسشویی که برای فردا تمیز و مرتب باشد. من حواسم نبود، جای پودر ماشین لباسشویی، وایتکس ریختم. بعد که لباس را درآوردم دیدم تمام لباس زنگ زده. این بچه هم بنا کرد اشک ریختن که من فردا باید دکلمه بخوانم و بابا ببین چه کار کردی، من فردا چه کنم؟ گفتم مشکلی نیست، می‌رویم همین حالا می‌خریم. خلاصه رفتیم افسریه، مانتوی نو خریدیم منتها پاچه‌های شلوار بلند بود و باید کوتاه می‌کردیم. من یادم هست همان‌طور که می‌آمدم خانه، به روزهایی فکر می‌کردم که مادر این بچه چه خیاطی‌هایی انجام می‌داد و حالا یک کار ساده این بچه مانده بود. خلاصه رفتیم این همسایه، آن همسایه، تا آخر بالاخر شلوار را اندازه کردند.

الان ارتباط‌تان با دخترتان چطور است؟ چون شما برای او هم پدر بودید و هم مادر.
خیلی عالی است.

تحصیلات‌شان را ادامه دادند؟
بله. دخترم فوق لیسانس مهندسی نفت دارد.

با این مشقاتی که شما در زندگی داشتید، چرا در این مدت مجددا ازدواج نکردید؟
راستش پیشنهادهایی مطرح می‌کردند. می‌گفتند بالاخره اوضاع تو این‌طور است و باید ازدواج کنی، اما خب رد می‌کردم.

چرا؟
چند دلیل داشت؛ یکی این‌که نمی‌توانستند بمانند. تحمل آن وضعیت، ساده نیست که شما دایم یک نفر را تر و خشک کنید و به او برسید. بالاخره بعد از یک مدت مشکلات به وجود می‌آمد و به‌هم می‌خورد و یک مشکل دیگر به مشکلات من اضافه می‌شد. برای همین در این سال‌ها هر که را پیشنهاد دادند، من قبول نکردم، حتی یک نفر بود که می‌آمد و کارهای همسرم را انجام می‌داد و قرار شد مبلغی در ماه به او بدهم، اما بعد از یک مدت عذرش را خواستم، چون هیچ‌کس با آن عشق و علاقه‌ای که من صرف می‌کنم، به او نمی‌رسد.
می‌دانید، همه چیز لذت نیست. این نیست که من به خاطر آسایش و لذت خودم،‌ دو نفر دیگر را به زحمت بیندازم. به هر حال، اگر با کس دیگری ازدواج می‌کردم، نه می‌توانست مثل من به همسرم برسد و نه به دخترم. وجدانم قبول نمی‌کردم با کس دیگری ازدواج کنم، چون لذتی که من از غذا دادن به خانمم می‌برم خیلی بالاتر است. درست است که از این وضعیت ٢۶ سال می‌گذرد، اما همین که قاشق را جلوی دهان همسرم می‌گیرم تا غذایش را بخورد، برای من یک دنیا ارزش دارد.

خب این‌طور هم که سخت بوده، به هر حال الان شما ٢۶سال است در کنار همسری هستید که از نعمات مختلف اعم از شنوایی و تکلم و تحرک و حتی قوای فاهمه به معنای متعارف آن متأسفانه محروم شده‌اند. استحمام ایشان، مسائل نظافت، مراقبت از دردهای احتمالی، همه اینها واقعا سخت است. غذا که به ایشان می‌دهید واکنش‌شان چطور است؟
قاشق را باید چند بار جلو بیاورم و حواسم باشد که بجود یا مثلا باید حواسم باشد دل‌درد نداشته باشد.

چطور حواس‌تان باشد؟
به هر حال تنها راه این است که حدس بزنم. مثلا بعد از غذا عرق‌نعنایی چیزی درست می‌کنم، گاهی که اگر دل‌درد دارد، برطرف شود. دخترم هم البته وقتی بزرگتر شد کم‌کم کمک کرد. اما خوشحالی‌ام الان این است که در این ٢۶ سال، یک بار نگذاشتم همسرم آسیب ببیند. خیلی از بیمارها در این شرایط زخم بستر می‌گیرند، طرف را حتی می‌برند بیمارستان، ١٠ روز می‌ماند زخم بستر می‌‌گیرد، ولی در طول این مدت همسرم یک بار دچار زخم نشد. حتی گاهی در اوج خواب هستم، اما یک لحظه که چشم باز می‌کنم با خودم می‌گویم بگذار او را پهلو به پهلو کنم مبادا خسته شده باشد. خب خود ما وقتی می‌خوابیم دیده‌اید چطور گاهی خسته می‌شویم و دوست داریم به یک سمت دیگر برگردیم. من با خودم می‌گویم او که نمی‌تواند حرکت کند یا اگر خسته شده حرفی بزند و بگوید، بگذار من کمکش کنم او را پهلو به پهلو کنم، بلکه راحت‌تر باشد. یک بار وقتی داشتم به او رسیدگی می‌کردم و نظافتش را انجام می‌دادم، در همان حالی که کار می‌کردم، ناگهان مرا بوسید و کاری کرد که اشکم درآمد. (بغض)

من از این‌که هنوز در کنارش هستم، لذت می‌برم و به تمام این کارهایی که گفتم برایش انجام می‌دهم، افتخار می‌کنم.

در طول این سال‌ها دست و پایم به خاطر کمک به او آسیب دیده، کمردرد گرفته‌ام، چون سال‌هاست که باید بلندش کنم و به کارهایش رسیدگی کنم، اما همین قدر به شما بگویم همین لقمه‌ای که سر سفره ما می‌آید که سه نفره دور هم بخوریم، از برکت وجود همسرم است.

کارگری برای گرفتن حقوق پایان سال تهدید به خودسوزی کرد/ خودش سوخت و پسرخاله‌اش کشته شد

کارگر یک کارگاه تولید کفش در محدوده میدان بهارستان که به انگیزه طلب دستمزد پایان سال خود، ابتدا با صاحب کارگاه تولید کفش درگیر و در یک نزاع و درگیری آتشین باعث مرگ پسرخاله‌اش شده بود، صراحتا به استفاده از بنزین به قصد تهدید صاحب تولیدی کفش اعتراف کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین و به نقل از مرکز اطلاع رسانی پلیس آگاهی پایتخت؛ در بیست و هشتم اسفندماه پارسال مرگ جوانی ۲۳ ساله به علت سوختگی شدید ناشی از ایجاد حریق عمدی به کلانتری ۱۰۹ بهارستان اعلام و در ادامه با تشکیل پرونده مقدماتی با موضوع حریق عمدی منجر به جنایت پرونده برای ادامه رسیدگی در اختیار اداره دهم ویژه قتل پلیس آگاهی تهران بزرگ قرار گرفت.

آغاز رسیدگی به پرونده در شرایطی در دستور کار کارآگاهان قرار گرفت که امکان انجام تحقیقات از عامل آتش سوزی وجود نداشت تا نهایتا با بهبود نسبی او ، کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی تهران بزرگ با مراجعه به بیمارستان به تحقیق از وی پرداختند. متهم پرونده در اظهاراتش ادعا کرد که برای طلب دستمزدش ابتدا با صاحب کارگاه تولیدی کفش درگیری لفظی پیدا کرده و در ادامه با شدت پیدا کردن درگیری به سراغ گالن بنزین رفته و مقداری از بنزین داخل آن را بر روی لباس های خود ریخته است.

متهم در توضیحات خود به کارآگاهان گفت: چند روزی بود که به صاحب تولیدی خواهش می کردم تا دستمزد مرا برای شب عید پرداخت کند اما او به صحبت های من توجهی نمی کرد تا اینکه روز حادثه در حالیکه از دست صاحب تولیدی بسیار عصبانی شده بودم ، ناگهان چشمم به گالن بنزین داخل کارگاه افتاد، به سراغ آن رفته و مقداری از بنزین را بر روی لباس های خود ریختم و تهدید به آتش زدن خود کردم. صاحب تولیدی و چند کارگر دیگر از جمله پسرخاله خودم به قصد گرفتن ظرف بنزین به طرف من آمدند و همین موضوع باعث شد تا مابقی بنزین داخل ظرف به روی آنها و زمین بریزد و در حالیکه کشمکش برای گرفتن گالن بنزین از من ادامه داشت ، به سمت اجاز گاز نزدیک شدم و در حالیکه اجاق روشن بود ، ناگهان لباس های من شعله ور شد و در ادامه کارگاه نیز دچار آتش سوزی شد.

سرهنگ کارآگاه حمید مکرم، معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ ، با اعلام این خبر گفت: در این حادثه سه مصدوم سطحی آتش سوزی پس از انجام اقدامات درمانی از بیمارستان ترخیص شده اما عامل حریق به علت شدت سوختگی کماکان در بیمارستان تحت درمان قرار دارد.

منبع: خبرآنلاین

هشدار هواشناسی درباره احتمال رگبار و وزش باد شدید در چند استان‌

سازمان هواشناسی با صدور اطلاعیه‌ای رگبار موقت باران، رعد و برق،وزش باد و خیزش گرد و خاک را در نقاط مختلف کشور پیش‌بینی کرد.

سازمان هواشناسی طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد: «امروز (۱۹ فروردین) رشد ابر همراه با رگبار موقت باران و رعد و برق و وزش باد در استان‌های جنوب کردستان، کرمانشاه، شرق ایلام، شمال لرستان، جنوب کهگیلویه و بویراحمد، غرب فارس، اصفهان، غرب یزد، نیمه شمالی کرمان، خراسان رضوی، خراسان جنوبی، شمال سیستان و بلوچستان و ارتفاعات شرقی البرز در استان‌های تهران و سمنان رخ خواهد داد.

همچنین فردا (۲۰ فروردین) رشد ابر، همراه با رگبار موقت باران و رعد و برق و وزش باد در استان‌های جنوب و غرب کرمانشاه، شمال لرستان، اصفهان، جنوب یزد، کرمان، خراسان جنوبی، شمال سیستان و بلوچستان، ارتفاعات شرقی سمنان پیش‌بینی می‌شود.

افزون براین، در سه‌شنبه (۲۱ فروردین) رشد ابر همراه با رگبار موقت باران و رعد و برق و وزش باد شدید لحظه‌ای در ارتفاعات کرمان و برخی نقاط استان سیستان و بلوچستان رخ خواهد داد.

لازم به ذکر است که در روزهای دوشنبه و سه‌شنبه وزش باد نسبتا شدید در برخی نقاط شرق کشور رخ خواهد داد که سبب خیزش گرد و خاک در این مناطق می‌شود.»

تحقیق درباره رشوه‌خواری در سفارت آلمان در تهران

کارکنان محلی سفارت آلمان در تهران و بیروت به اخذ رشوه برای صدور روادید متهم شده‌اند و این اتهام توسط دادستانی آلمان در حال بررسی است.

آنطور که خبرگزاری آلمان به نقل از «مارتین اشتلتنر» سخنگوی دادستانی برلین گفته، یکی از کارمندان محلی سفارت آلمان در تهران به گرفتن ۵ تا ۱۰ هزار یورو از متقاضیان روادید برای ثبت روادید در گذرنامه آنها مظنون هستند.

به گزارش فارس، اشپیگل فارسی نوشته که این رشوه از سوی متقاضی روادید، به شریک جرمش که در خاک آلمان مستقر بوده پرداخت می‌شود و او هم مبلغی را «به همکاران محلی سفارت آلمان در تهران» می‌دهد.

دو سناریو در جلسه بررسی استعفای نجفی

علی اعطا سخنگوی شورای شهر تهران در گفت‌وگو با ایسنا، با اشاره به بررسی استعفای محمدعلی نجفی – شهردار تهران – در جلسه صبح امروز شورای شهر گفت: در جلسه امروز که اولین جلسه رسمی شورای شهر تهران در سال جدید خواهد بود موضوع استعفای نجفی از پست شهرداری تهران بررسی می‌شود. جو غالب و فضای کلی در شورای شهر این است که با استعفای نجفی موافقت نکنند و علیرغم اصرار شهردار تهران به استعفا به رفتن وی رای مثبت ندهند.

وی با بیان اینکه اگر استعفای نجفی رد شود وی همچنان شهردار تهران است و باید به انجام مسئولیت‌های خود ادامه دهد،اظهارکرد: در صورت مخالفت اعضای شورای شهر با استعفا، پرونده این استعفا بسته می‌شود مگر اینکه نجفی بخواهد بار دیگر استعفایی به شورای شهر بدهد که باز هم باید استعفای دیگر بررسی شود.

اعطا با بیان اینکه اگر استعفا پذیرفته شود باید در همان جلسه سرپرستی برای شهرداری تهران انتخاب کنیم، گفت: از زمان انتخاب شهردار جدید تا انتصاب، کارها باید توسط سرپرست که بر اساس قانون یکی از کارکنان شهرداری است، انجام شود اما باید تاکید کنم که جو غالب در شورای شهر عدم موافقت با استعفای نجفی است.

جزئیات سانحه رانندگی آمبولانس هلال احمر و کشته شدن یک امدادگر

مدیرعامل جمعیت هلال احمر استان مرکزی با تشریح جزئیاتی از سانحه رانندگی آمبولانس هلال احمر در ساوه از کشته شدن یک امدادگر خبر داد.

محمد محمدی در گفت‌و‌گو با تسنیم ، با اشاره به وقوع سانحه رانندگی آمبولانس هلال احمر استان مرکزی اظهار داشت: روز شنبه ۱۸ فروردین ماه آمبولانس پایگاه امداد جاده ای شهیدچمران شهرغرق آباد جهت انجام ماموریت مربوط به واژگونی خودروی تیبا در کیلومتر ۱۵ محور قدیم ساوه همدان اعزام شد.

وی افزود: این آمبولانس پس از انجام ماموریت و در هنگام بازگشت، در اثر بارش باران و لغزندگی محور در نزدیکی پایگاه دچار واژگونی گردید.

محمدی تصریح کرد: متاسفانه در این حادثه نجاتگر داوطلب سرنشین آمبولانس “میثم پرنیان” در اثر جراحات وارده و آسیب شدید به ناحیه سر فوت کرد.

مدیرعامل جمعیت هلال احمر استان مرکزی اضافه کرد: همچنین راننده آمبولانس مصدوم نیز توسط آمبولانس جمعیت هلال احمر ساوه به مرکز درمانی منتقل شد.

به گزارش تسنیم، “مرتضی سلیمی” معاون امداد و نجات جمعیت هلال احمر کشور در پیامی این ضایعه را به خانواده این امداد گر جوان و خانواده بزرگ هلال احمر تسلیت گفت.

سلیمی در این پیام آورده است: با دوصد افسوس، بار دیگر یکی از امدادگران ایثارگرمان، جان خود را در راه ارائه خدمت در طبق اخلاص نهاد و پیش‌کش حفظ سلامت همنوعان نمود و خانواده این عزیز و جامعه امدادگران و نجاتگران کشور را در سوگی با وسعت دل‌های آکنده از حزن و اندوه در سراسر کشور نشاند.

معاون امداد و نجات جمعیت هلال احمر کشور در ادامه پگیام افزوده است: میثم پرنیان عزیز در هنگام امدادرسانی عاشقانه پرکشید و نامش همچون دیگر امدادگران و شهداء عرصه خدمت، جاودان خواهد ماند و فقدانش غمی سنگین و جانکاه بر سینه ما خواهد کاشت.

وی با تسلیت این حادثه تصریح کرده است: درگذشت این بزرگ مرد عرصه ایثار و فداکاری را به ملت ایران و جامعه امدادگران و نجاتگران جمعیت هلال احمر و همچنین خانواده بزرگوارش تسلیت و تعزیت عرض نموده و از درگاه خداوند جلیل برای آن مرحوم غفران و آمرزش و برای بازماندگان طلب صبر جزیل می‌نمایم.

کلاهبرداری با وعده صفر کردن خلافی

معاون مبارزه با جعل و کلاهبرداری پلیس آگاهی تهران بزرگ از دستگیری مأمور قلابی پلیس راهور که اقدام به کلاهبرداری و اخاذی از شهروندان کرده بود، خبر داد.

به گزارش ایسنا، چندی پیش در پی شکایت تعدادی از شهروندان از فردی که با استفاده از لباس نظامی پلیس راهور و به بهانه‌های مختلفی چون اخذ گواهینامه بدون نیاز به سیرمراحل قانونی ، اخذ طرح ترافیک و کم کردن خلافی خودرو اقدام به گرفتن پول از آنها کرده بود، هماهنگی های لازم با مبادی نظارتی پلیس راهور تهران بزرگ انجام و مشخص شد که این فرد ارتباطی با پلیس راهور نداشته و ادعاهایش کذب است.

در ادامه با مشخص شدن این موضوع این فرد توسط عوامل بازرسی پلیس راهور در محدوده خیابان آذربایجان شناسایی ، دستگیر و به اداره سیزدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ منتقل شد و تحت بازجویی قرارگرفت.

متهم دستگیر شده در اعترافات خود گفت: با مراجعه به محدوده مراکز آموزش رانندگی و همچنین پلیس + ۱۰ اقدام به شناسایی متفاضیان دریافت گواهینامه و عدم خلافی خودرو می کردم و ضمن معرفی خود به نام سروان امید احمدیان ، با ارائه قول مساعدت برای اخذ گواهینامه معتبر و همچنین صفر کردن خلافی خودرو بدون نیاز به پرداخت تمامی پول ثبت شده در برگه تخلفات، اقدام به گرفتن پول از تعدادی از این افراد کردم .

در ادامه و با شناسایی تعدادی از شکات و مالباختگان ، این افراد به اداره سیزدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ دعوت و ضمن شناسایی دقیق متهم ، اظهاراتی مشابه در خصوص شیوه و شگرد متهم را مطرح کرده و در اظهاراتی مشابه عنوان داشتند که متهم مدعی شده که با نصف هزینه آموزشگاه های رانندگی و بدون هرگونه امتحان و آزمونی اقدام به گرفتن گواهینامه معتبر برای آنها خواهد کرد.

متهم در همان مراحل اولیه دستگیری تلاش کرده بود تا ضمن معرفی خود با نام جعلی و دروغین “مهدی شیرزاده” و اعلام پشیمانی ظاهری و تلاش برای اخذ رضایت از چند مالباخته‌ی شناسایی شده در مراحل اولیه تحقیقات و همچنین طرح ادعای دروغین مبنی بر اینکه برای اولیه بار اقدام به ارتکاب جرم کرده است ، زمینه آزادی خودش را فراهم کند که پس از انتقال به اداره سیزدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ ، هویت واقعی اش شناسایی و در بررسی سوابق وی نیز مشخص شد که از سال ۱۳۷۹ تاکنون ، بیش از ۱۰ بار به اتهام ارتکاب جرایم مختلف مرتبط با سرقت ، کلاهبرداری ، جعل عناوین دولتی ، فروش موادمخدر و … دستگیر و روانه زندان شده است .

براساس اعلام مرکز اطلاع رسانی پلیس پایتخت، سرهنگ کارآگاه جهانگیر تقی پور، معاون مبارزه با جعل و کلاهبرداری پلیس آگاهی تهران بزرگ ، با اشاره به ادامه تحقیقات برای شناسایی دیگر شکات و مالباختگان گفت : با توجه به حرفه ای بودن متهم در ارتکاب جرایم مرتبط با کلاهبرداری و به منظور شناسایی دیگر شکات و مالباختگان ، هماهنگی لازم با بازپرس شعبه چهارم دادسرای ناحیه ۳۲ تهران برای انتشار بدون پوشش تصویر متهم صادر شده است. لذا از شکات و مالباختگانی که موفق به شناسایی تصویر این متهم شدند دعوت می شود تا برای پیگیری شکایات خود به نشانی اداره سیزدهم پلیس آگاهی تهران بزرگ در خیابان وحدت اسلامی مراجعه کنند.

احتمال انتقال آب از ترکیه به دریاچه ارومیه

نماینده مردم ارومیه در مجلس گفت: مطالعات انتقال آب از وان ترکیه به دریاچه ارومیه انجام شده و احتمال انتقال آن وجود دارد.

سیدهادی بهادری امروز در گفت‌وگو با فارس در ارومیه با اشاره به اینکه هم‌اکنون بیشتر پروژه‌های عمرانی ارومیه در حال به سرانجام رسیدن است، اظهار کرد: پیش‌بینی می‌شود که امسال سال شکوفایی و رونق در این شهرستان باشد.

وی با اشاره به اینکه امسال مردم شهرستان ارومیه از ناوگان حمل و نقل ریلی بهره‌مند می‌شود، تصریح کرد: در این رابطه از لحاظ اجرایی محوطه‌سازی پروژه به پایان رسیده و هم‌اکنون تجهیز ایستگاه راه‌آهن در حال انجام است.

نماینده مردم ارومیه در مجلس شورای اسلامی در ادامه با اشاره به انجام مطالعات اولیه انتقال آب از ارس و دریاچه وان ترکیه به دریاچه ارومیه مطرح کرد: در این زمینه نیز شناخت کیفیت آب دریاچه وان و تطابق آن با دریاچه ارومیه در دانشگاه‌های مراغه، ارومیه و تهران انجام شده و فرصت مناسبی برای احیای دریاچه ارومیه است تا آب مورد نیاز آن از وان ترکیه تأمین شود.

بهادری با بیان اینکه منطقه ویژه اقتصادی ارومیه ـ سرو وارد فاز اجرایی می‌شود اظهار کرد: این موضوع در صحن علنی مجلس شورای اسلامی بررسی می‌شود.

وی با اشاره به اینکه با تلاش‌های انجام شده، اعتبار ورودی جاده سرو-ارومیه به مبلغ ۱۰ میلیارد تومان گرفته شده است گفت: در این رابطه چهاربانده شدن آزادراه سرو تا سال آینده به پایان می رسد.

نماینده مردم ارومیه در مجلس تصریح کرد: علاوه بر آن مبلغ پنج میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان اعتبار برای ورزشگاه ۱۵ هزار نفری ارومیه گرفته شده تا پس از سال ها در سال ۹۷ به بهره برداری برسد.

بهادری مطرح کرد: از سوی دیگر برای پایان بخشی به پروژه تالار ارومیه نیز اعتبارات مورد نیاز گرفته شده تا امسال به پایان برسد.

اظهارات عامل تجاوز و قتل هولناک «ندا»

همه از من نفرت دارند! حتی مجرمان هم به گونه ای دیگر نگاهم می کنند! کابوس های وحشتناک رهایم نمی کند! اگر مادرم ماجرای این حادثه را بشنود، نمی‌دانم …

به گزارش ایسنا، «خراسان» نوشت: اینها بخشی از اظهارات مرد ۴۱ ساله‌ای است که نهم فروردین به اتهام قتل و آزار و اذیت دختر ۶ ساله‌ای به نام «ندا» در مشهد دستگیر شد. آنچه می‌خوانید حاصل گفت‌وگویی دو ساعته با این شخص به هویت «ع – الف» است.

چند سال داری؟

متولد سال ۱۳۵۵ هستم.

چقدر سواد داری؟

تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم و بعد هم درس و مدرسه را رها کردم.

اهل مشهدی؟

خانواده‌ام اهل تربت حیدریه هستند اما من از زمانی که به خاطر دارم از همان کودکی در مشهد بودم.

یعنی در قلعه ساختمان؟

نه! ساکن منطقه خواجه ربیع بودیم ولی بعد از آنکه مادر و برادرم سهم مرا از منزل ارثیه پدری خریدند من هم به قلعه ساختمان (شهرک شهید رجایی) آمدم.

پدرت فوت کرده است؟

بله! حدود دو ماه بعد از آنکه من ازدواج کردم. او هم فوت کرد.

بیمار بود؟

بله! سرطان خون داشت.

چند خواهر و برادر هستید؟

پدرم دو بار ازدواج کرد به همین خاطر تعداد خواهران و برادرانم زیاد است.

بعد از ترک تحصیل چه می‌کردی؟

شاگرد خیاطی شدم و پیراهن‌دوزی را آموختم تا آنکه به خدمت سربازی رفتم.

بعد از پایان سربازی هم همین شغل را ادامه دادی؟

بله! برای کار به جنوب کشور رفتم و در بندرعباس در یک شرکت، پیراهن‌دوزی می‌کردم!

چرا در مشهد نماندی؟

آنجا پیراهن ایرانی می‌دوختیم و مارک خارجی می‌زدیم تا بهتر بخرند ولی نمی‌دانم صاحبکارم پیراهن‌ها را کجا می‌فروخت!

یعنی به کشورهای دیگر صادر می‌کرد؟

نمی‌دانم اما همه آنها مارک تقلبی داشتند.

پول‌هایت را چه می‌کردی؟

همه را خرج می‌کردم، البته گاهی مقداری هم به مادرم می‌دادم.

مگر ازدواج نکرده بودی؟

آن زمان نه! ولی در مدت کوتاهی بعد از آنکه از بندرعباس آمدم، با یکی از بستگان پدرم ازدواج کردم. تقریبا ۲۱ ساله بودم که پای سفره عقد نشستم.

یعنی خودت در ماجرای ازدواج دخالتی نداشتی؟

چرا! همسرم را به خاطر رفت و آمدهای فامیلی در تربت حیدریه دیده بودم.

می‌خواهی بگویی همسرت انتخاب تو نبود؟

ما از دوران خردسالی به نام یکدیگر بودیم. یعنی پدرم زمانی که من کوچک بودم به خانواده همسرم گفته بود که دخترتان عروس من است! تا اینکه یک روز برای او خواستگار آمد. پدرم که بیماری سرطان داشت و می‌ترسید عروسی مرا نبیند بلافاصله دست به کار شد و مرا به تربت حیدریه بردند که در آنجا هم ازدواج کردیم.

الان هم با همان همسرت زندگی می‌کنی؟

نه! او از من طلاق گرفت. البته چهار سال نامزد بودیم و سه سال هم زندگی مشترک داشتیم. بعد از آن طلاقش را گرفت.

چرا؟

چون فرزندی نداشتیم و خانواده او هم دوست داشتند که دخترشان فرزندی داشته باشد!

معتادی؟

بله!

چه چیزی مصرف می‌کنی؟

تریاک و شیره!

آن زمان هم اعتیاد داشتی؟

بله! وقتی همسرم را به عقد خودم درآوردم با برخی از بستگانم پای بساط می‌نشستم!

چرا؟

فریبم دادند! آنها می‌گفتند مصرف تریاک و شیره لذت خاصی دارد. من هم ادامه دادم تا اینکه معتاد شدم!

همسرت از ماجرای اعتیاد تو خبر داشت؟

نه! او نمی‌دانست و من به طور پنهانی مصرف می‌کردم تا اینکه روزی فهمید و زمانی از من طلاق گرفت که معتاد شده بودم!

چرا دوران نامزدی شما تا چهار سال طول کشید؟

دست پدرم خالی بود، از سوی دیگر هم می‌خواست مراسم عروسی خواهرم را برگزار کند. به همین دلیل من بعد از خواهرم، زندگی مشترک را آغاز کردم.

سه سال زمان خیلی اندکی است تا «بارداری» انگیزه مهمی برای طلاق شود؟

البته همسرم بعد از من با فرد دیگری ازدواج کرد و صاحب فرزند شد ولی از من طلاق گرفت!

پدرت زنده بود که طلاق گرفتی؟

نه! پدرم حدود دو ماه بعد از ازدواج من فوت کرد.

اولین سیگار را کجا کشیدی؟

اولین بار یکی از دوستانم در دوران خدمت سربازی سیگار تعارفم کرد و بعد از آن هم دیگر خودم می‌خریدم!

چه مدت گذشت تا دوباره ازدواج کردی؟

فقط دو روز!

چرا؟

به خاطر لجبازی با خانواده همسر سابقم!

یعنی از قبل زمینه را آماده کرده بودی؟

نه! درست دو روز بعد از آنکه مهر طلاق در شناسنامه‌ام ثبت شد و به قول معروف هنوز جوهر این مهر خشک نشده بود که سوار اتوبوس یکی از بستگان مادرم شدم تا از تربت به مشهد بیایم. در بین راه با راننده صحبت می‌کردم که از دادگاه می‌آیم و چنان و چنان! او هم خندید و گفت: امشب با مادرت به خانه فلانی بیایید (او هم از بستگان مادرم بود) تا برای خواستگاری صحبت کنیم.

همان شب به توافق رسیدید؟

بله! به خاطر فامیلی از یکدیگر شناخت داشتیم.

همسرت قبلا ازدواج کرده بود؟

بله! او حدود چهار سال قبل از همسرش طلاق گرفته بود و یک دختر داشت.

بعد از ازدواج، دختر همسرت هم با شما زندگی می‌کرد؟

نه! حضانت او را شوهر سابق همسرم به عهده داشت. البته بعد از ازدواج، گاهی او را به خانه می‌آوردم تا مدتی را کنار مادرش باشد. الان هم ۱۴ ساله است و به تازگی نامزد کرده است.

خودت چند فرزند داری؟

۳ پسر ۱۲، ۱۰ و ۳.۵ ساله دارم.

چه شد که به میوه‌فروشی روی آوردی؟

بیکار بودم. کار ساختمانی انجام می‌دادم ولی به دلیل اعتیادم و اینکه کار کم بود بیکار مانده بودم تا اینکه ۵۰۰ هزار تومان از خواهرم قرض گرفتم و داخل حیاط منزلم میوه‌فروشی راه انداختم. البته دیسک کمر هم دارم.

روزی چقدر مواد مصرف می کنی؟

کم. حدود ۵ هزار تومان!

همسرت از ماجرای اعتیادت خبر دارد؟

بله! او می‌داند. البته گاهی از قرص‌های ترک اعتیاد هم استفاده می‌کنم!

تاکنون چند بار ترک کرده‌ای؟

نمی‌دانم! ولی عید پارسال ترک کردم که نشد و دوباره به مصرف شیره ادامه دادم.

«ندا» (مقتول) را می‌شناختی؟

آنها همسایه نزدیک ما بودند. پدرش افغانی بود و منزلشان چند حیاط بیشتر با خانه ما فاصله نداشت. به همین خاطر کاملا خانواده‌اش را می‌شناختم!

انگیزه‌ات چه بود؟

خودم هم نفهمیدم! وقتی «ندا» را در کوچه دیدم که برای گرفتن نان می‌رود، شیطان وارد جلدم شد. قبل از آن نزد خرده‌فروشی مواد رفته بودم و مقداری شیره خریدم. بعد از مصرف مواد، وقتی «ندا» (دختر ۶ ساله) در حال بازگشت به خانه‌اش بود او را به بهانه دادن غذا به منزل اجاره‌ای‌ام کشاندم و … .

چرا او را کشتی؟

ترسیده بودم! او گریه می‌کرد و من می‌ترسیدم رسوا شوم چون گفت موضوع را به مادرش می‌گوید!

جسد دختربچه را چه کردی؟

داخل کیسه گونی گذاشتم و در کوچه خلوت رها کردم. البته همیشه آن کوچه شلوغ بود ولی آن لحظه خیلی خلوت شده بود. زنبیل، نان و کفش‌هایش را هم پشت بام انداختم.

بعد از قتل کجا رفتی؟

پشیمان شده بودم اما نمی‌دانستم چه کنم. فقط آرزو می‌کردم که زنده شود! بعد از رها کردن جسد، به خانه مادرزنم رفتم چون همسر و فرزندانم آنجا بودند و من برای بردن غذاهای مانده از ظهر به خانه آمده بودم که این حادثه رخ داد.

ماجرا را به کسی هم گفتی؟

فقط به برادرزنم گفتم!

بعد چه شد؟

به محل رها کردن جسد بازگشتم. فکر می‌کردم شاید زنده شده باشد اما با دیدن مردم دوباره به خانه مادرزنم رفتم و به هیچ کس چیزی نگفتم.

چگونه دستگیر شدی؟

روز بعد وقتی به همراه خانواده و برادرزنم به خانه آمدم تا کسی به من شک نکند، ناگهان افسر آگاهی دستبند را به دستانم گره زد.

چرا همراه خانواده‌ات وارد حیاط نشدی؟

من رفتم نوشابه بخرم و از ترس اطراف را هم نگاه می‌کردم!

فکر می‌کردی به همین زودی دستگیر شوی؟

نه! چون هیچکس مرا هنگامی که ندا را به داخل حیاط بردم یا جسد را انداختم، ندیده بود. نمی‌دانم افسر آگاهی چگونه مرا دستگیر کرد.

اگر کسی با یکی از اعضای خانواده خودت این کار را بکند چه می‌کنی؟

نگویید! دیوانه می‌شوم!

به افراد دیگری که مانند تو سودای چنین کار کثیفی را در ذهن دارند چه می‌گویی؟

عاقبت مرا ببینند! حتی مجرمان دیگر به من می‌گویند حیف است تا فردا زنده باشی! باید زودتر اعدامت کنند. من می‌ترسم و شب‌ها کابوس می‌بینم چرا که چند خانواده را به هم ریختم و بدبخت کردم! شیطان فریبم داد!

براساس این گزارش، این مرد ۴۱ ساله پس از آنکه «ندا» دختر ۶ ساله افغان را به لانه شیطانی خود کشید و پس از آزار و اذیت، او را به قتل رساند، با تلاش شبانه‌روزی کارآگاهان اداره جنایی پلیس آگاهی خراسان رضوی و صدور دستوراتی از سوی قاضی احمدی‌نژاد بازپرس ویژه قتل عمد، دستگیر شد. این جنایت وحشتناک هفتم فروردین در منطقه شهرک شهید رجایی مشهد رخ داد و متهم به قتل در کمتر از ۴۸ ساعت با تیزهوشی مقام قضایی و کارآگاهان اداره جنایی پلیس آگاهی در حالی به چنگ قانون افتاد که سرهنگ رزمخواه رئیس پلیس آگاهی خراسان رضوی نیز با تشکیل گروه ویژه پیگیری این جنایت، فرماندهی عملیات را به عهده گرفته بود.

۲.۵میلیون تومان بدهید، به جمع لاکچری‌ها وارد شوید

خبرگزاری آنا: سایت لاکچرینیوم در حالی از اعضای خود که یک باشگاه مربوط به افراد موسوم به «لاکچری» هستند، ۲٫۵ میلیون تومان حق عضویت دریافت می‌کند که مشخص نیست در پس پرده آن چه می‌گذرد!

این سایت در حالی از نیمه اسفندماه ۹۶ آغاز به کار کرده است که در وهله اول برای عضویت در این سایت، از افراد تقاضای ۵ میلیون تومان حق عضویت می‌کرد. ورود به این سایت، منوط به ثبت و پرداخت حق عضویت است و هیچ‌کسی قبل از پرداخت، حق ورود ندارد.

این سایت به نام شخصی با اسم مجتبی رسولی ثبت شده و شماره تماس یک شرکت خصوصی با نام فراسو سامانه پاسارگاد هم به عنوان پشتیبان سایت درج شده است.

نکته جالب‌تر در خصوص این سایت این است که به لحاظ نگارش نرم‌افزاری، این باشگاه تحت سامانه «wordpress» که ساده‌ترین نوع نگارش سایت بوده و بیشتر برای سایت‌های شخصی و وبلاگ‌ها استفاده می‌شود، درج شده است.

از آنجایی که ورود به این سایت با مبلغ ورودیه ۵ میلیون تومانی، هواداری نداشته است. مالک سایت، پس از مدتی مبلغ عضویت را به ۲٫۵ میلیون تومان کاهش داده است. این در حالی است که تنها یک ماه از آغاز به کار این سایت گذشته و به لحاظ بازدید، نشان می‌دهد که اعضای چندانی در آن وجود ندارند.

البته این تمام ماجرا نیست؛ نکته این است که پست خاصی در این سایت وجود ندارد و مشخص نیست که در ازای پرداخت این ۲٫۵ میلیون تومان و عضویت در سایت، چه خدماتی به اعضای لاکچری آن داده خواهد شد اما یک کانال تلگرامی که به نظر می‌رسد وابسته به همین سایت باشد، عکس‌هایی از خودروها و کالاهای لوکس که مربوط به برخی افراد خاص است را درج کرده است.

حالا با این سایت، آدم‌ها می‌توانند ۲٫۵ میلیون تومان پرداخت کنند و به جمع لاکچری‌ها بپیوندند. البته اینکه چرا مردم و به خصوص جوانان باید به دنبال لاکچری‌بودن یا به رخ کشیدن زندگی لوکس‌ خود باشند، محل تامل است؛ شاید باید ریشه‌های چنین گرایشاتی هم مورد توجه قرار گیرد.