بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3؛ ایستگاه آخر سواران اژدها

دین دبلوا در ساخت سری انیمیشن‌های چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم وسواس زیادی به خرج داده و در حقیقت نزدیک به ده سال از زندگی‌اش را وقف این فرنچایز کرده است. قسمت اول این انیمیشن بعد از چند سال تلاش و کوشش در سال ۲۰۱۰ اکران شد و توانست نویدبخش یک سری انیمیشن جذاب از کمپانی دریم ورکس ( بعد از دوران افول شرک ) را بدهد و با وجود فروش متوسطی که داشت، اقبال منتقدین نسبت به آن بسیار مثبت بود. قسمت دوم ۴ سال بعد با بودجه‌ای کمتر ولی فروش بیشتر اکران شد و یکی از بهترین آثار انیمیشن آن سال به حساب می‌آمد که بسیاری معتقدند حقش در جوایزهای سینمایی چون اسکار خورده شد.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

  • کارگردان: دین دبلوا
  • استودیو تهیه کننده: دریم ورکس
  • صداپیشگان: کیت بلانشت، آمریکای فررا، جونا هیل، جرارد باتلر
  • بودجه: ۱۲۹ میلیون دلار

قسمت سوم انیمیشن چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم که برای اولین بار به پسوند هم مزین شده و نام Hidden World (دنیای مخفی) برای آن انتخاب شده، بعد از ۵ سال رنگ اکران به خود دیده و بازهم بودجه کمتری نسبت به دو قسمت قبلی برایش در نظر گرفته شده است. البته بودجه کم در قسمت‌های دوم و سوم یک انیمیشن الزاما به معنای مخالفت استودیو سازنده نیست و باید گفت که بسیاری از موارد تکنیکی در ابتدای راه هزینه‌بر هستند و بعدا که چرخ آن روی غلطک می‌افتد، طبیعتا از هزینه‌های اولیه کاسته خواهد شد. در هر حال قسمت سوم زودتر از موعد در نظر گرفته هم اکران شده و هنوز زود است درباره فروش آن قضاوت کنیم اما می‌توانیم درباره محتوای آن صحبت کنیم و ببینیم پایان کار سواران اژدها چگونه از آب در آمده است.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

یکی از موارد جالب توجه در روایت داستان‌های سری انیمیشن How To Train Your Dragon اینست که شخصیت‌ها در قسمت دوم نسبت به قسمت اول از همه لحاظ رشد داشتند. هیکاپ، شخصیت اصلی داستان، بزرگتر شده بود و مسائل عاطفی بیش از پیش برایش اهمیت داشت و با مشکلات بیشتری مواجه می‌شد. این امر کمتر در کتاب‌های اصلی این سری به نویسندگی کرسیدا کاول به چشم می‌خورد و اصولا باید اعتراف کرد که روند پیشروی داستان انیمیشن با کتاب و حتی پردازش شخصیت‌ها در هر دو پلتفرم کاملا متفاوت است.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

  • شاید حد فاصل اکران انیمیشن‌های How To Train Your Dragon با یکدیگر کمی زیاد به نظر برسد (البته اگر نگاهی به فاصله اکران قسمت دوم انیمیشن شگفت انگیزان بیندازیم، این فاصله چندان هم زیاد نیست!) ولی باید در نظر گرفت که دریم ورکس و تیم سازنده توانسته‌اند که این فرنچایز را همیشه روی ترند روز قرار دهند. بعد از اکران قسمت اول، بخش تلویزیونی دریم ورکس سریالی با نام Riders of Berk ساخت و پس از آن به فاصله یک سال سریال دیگری به اسم Defenders of Berk را عرضه کرد.
  • بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3
  • موفقیت این دو سری و البته فروش بالا و نظر مثبت منتقدین نسبت به قسمت دوم انیمیشن، باعث شد که بخش تلویزیونی این کمپانی تصمیم بگیرد سریالی طولانی‌تر بر اساس دنیای شخصیت‌های انیمیشن بسازد و در سال ۲۰۱۵ (درست یک سال پس از اکران قسمت دوم) سریالی تحت عنوان Race to the Edge را در شش فصل تولید کرد که پخش آن در همین پاییز امسال به اتمام رسید؛ یعنی درست چند ماه مانده به اکران قسمت سوم. این حجم از تولید محتوا و مارکتینگ برای فرنچایز بسیار موفق آمیز بوده و بسیاری از اپیزودهای سریال هم تا حدی از داستان‌های کتاب‌های این سری الگو برداری شده‌اند.
  • اگر هر دو قسمت انیمیشن How To Train Your Dragon را دیده‌اید، شاید بد نباشد که این سریال‌ها را هم ببینید چرا که برخی از تغییرات ریز داستانی در این نسخه‌ها به چشم می‌خورد. البته ناگفته نماند که بدون دیدن آنها هم از خط داستانی اصلی انیمیشن بازنخواهید ماند و بسیاری از داستان‌های سریال در گذشته قرار می‌گیرند.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

در قسمت سوم انیمیشن How To Train Your Dragon هیکاپ ۲۰ سال را رد کرده و حالا تبدیل به رهبری جوان برای اهالی روستای برک شده است. او متوجه می‌شود که یک شکارچی باسابقه اژدها به اسم گریمل قصد دارد که توثلس، اژدهای از نژاد نایت فیوری که بهترین دوست هیکاپ هم هست، را شکار کند و آن را به کلکسیون اژدهایان شکار شده توسط خودش مبدل سازد. گریمل فرد بی رحمی است و از اژدهایان تنفر دارد و معتقد است که نسل آنان از زمین باید برچیده شود و یا اینکه تعداد کمی از آنها به بردگی انسان‌ها در بیایند.

دهکده برک که حالا با اژدهایان به صلح در آمده و بدون کمک آنها نمی‌تواند زندانی را پیش ببرد، خودشان را در خطر می‌بینند. توثلس هم که حالا اژدهای بالغ‌تری شده در جنگل به اژدهای ماده‌ای از نوع خود برمی‌خورد که به اصطلاح از نژاد لایت فیوری هست و یک دل نه صد دل عاشق این تنها بازمانده می‌شود.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

هیکاپ اوضاعشان را خطرناک می‌بیند و گریمل و ارتش اژدهایان وحشی‌اش را دشمنی مهار نشدنی می‌داند از همین رو تصمیم می‌گیرد که کل اهالی برک با اژدهایان خود از آنجا کوچ کنند و به دنبال دنیای مخفی باشند، جایی که گفته می‌شود تمامی اژدهایان در آنجا قرار دارند و جمعیت زیادی از آنها در آنجا زندگی می‌کنند. مادر هیکاپ سالیان سال به دنبال این سرزمین بوده و آن را پیدا نکرده ولی هیکاپ باور دارد که می‌تواند با کمک اژدهایان، این سرزمین موعود را بیابد….

قبل از اینکه قسمت سوم اکران شود،مصاحبه‌هایی از صداپیشگان و کارگردان اثر به بیرون درز می‌شد و همگی آنها وعده بهترین داستان در سری را به طرفداران می‌دانند. با اکران قسمت سوم اما باید اذعان داشت که فیلمنامه انیمیشن نسبت به قسمت قبلی خود پسرفت داشته و همچنان قسمت دوم این سه گانه دارای بهترین محتوای داستانی است. گریمل، شخصیت منفی قسمت سوم، به هیچ وجه نمی‌تواند به پای دراگو از قسمت دوم برسد(متاسفانه سرنوشت این شخصیت که در قسمت دوم قسر در رفت در قسمت سوم و نهایی فرنچایز هم مشخص نمی‌شود و دراگو را باید رسما یک مفقودالاثر معرفی کرد!) و با اینکه سعی شده که او را هم یک کاراکتر بی‌رحم جلوه دهند، اما به دلیل اینکه پیش زمینه‌ زیادی درباره آن گفته نشده و چرایی کارهایش هم چندان منطق ندارد، این شخصیت منفی نمی‌تواند به یاد ماندنی باشد.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

جدای از این مسائل، طراحی این شخصیت هم ابهت دراگو را ندارد و بیشتر به یک شخصیت مارموز شبیه است تا یک شکارچی؛ شخصیت مارموزی که البته دوز و کلک خاصی هم بلد نیست سوار کند و حیله‌ای که قرار است به هیکاپ و یارانش بزند از همان ابتدای داستان برای بیننده مثل روز روشن است.

  • کتاب‌های چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم، از سال ۲۰۰۳ نگارششان شروع شده و تا سال ۲۰۱۵ هم ادامه یافت. خانم کرسیدا کاول حدود ۱۵ جلد کتاب برای دنیای خلق شده توسط خودش نوشت و پخش و موفقیت سری انیمیشن How To Train Your Dragon باعث نشد که او خللی در عرضه داستان‌هایش ایجاد کند و یا مسیر داستانی را تغییر دهد.
  • از تغییرات عمده کتاب و انیمیشن باید به این نکات اشاره کرد: اژدهای هیکاپ در کتاب، حرف می‌زند و یک اژدهای لجباز و کله شق است که از قضا متعلق به هیچ نژاد خاص و قدرتمندی هم نیست. همچنین روابط هیکاپ و توثلس در کتاب، اصلا به شکل انیمیشن و یک دوستی محکم و جانانه نیست و بیشتر یک رابطه عجیب و غریب به شمار می‌رود. راستی پایان بندی کتاب هم نسبت به انیمیشن‌ها تا حد کمی تفاوت دارد.

هیکاپ بزرگتر شده و حالا برای خودش ازدواج کرده ولی بالغ شدن او در قسمت دوم به مراتب بهتر از بزرگ شدن و مسئول پذیر شدن او از آب در آمده بود. در بین تغییراتی که بین شخصیت‌ها به وجود آمده باید به دو مورد توثلس و همسر هیکاپ،آسترید، اشاره کرد که نسبت به نسخ قبلی پخته‌تر شده‌اند. توثلس حالا بالغ شده و وارد یک جریان عشقی می‌شود و خنگ بودن معصومانه‌اش برای رسیدن به عشقش از لحظات جذاب و مفرح فیلمنامه به حساب می‌آید. آسترید نیز برخلاف نسخه‌های قبلی یک شخصیت فرعی و در حاشیه نیست و حالا به عنوان همسر قهرمان داستان، نقش بیشتری را ایفا می‌کند و یکی از اهرم‌های اصلی ماجرا به شمار می‌رود.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

دیگر شخصیت‌های دهکده برک و دوستان هیکاپ هم همگی بزرگ شده‌اند اما برخلاف قسمت اول، نقش چندان پررنگی در داستان ندارند و دیدن آنها صرفا شبیه به یک تجدید خاطره با آنهاست و بس. فرعی شدن این شخصیت‌ها و پرداخت بیش از حد به هیکاپ و اژدهایان، شاید برای پایان بندی کار یک سه گانه ۸ ساله لازم بود، اما از اینکه این مورد را یک نقطه ضعف عنوان نکنیم هم نباید حذر کرد.

تکنیک‌های انیمیشن How To Train Your Dragon 3 مانند همیشه از بهترین‌ها در سبک خود هستند و مشخصا روی تک تک صحنه‌ها مدتها کار شده است. جهانی که در این انیمیشن به چشم می‌خورد تنوع بسیار بالایی از لحاظ جغرافیایی دارد و کاراکترهای متعدد و بزرگ شده آن نسبت به نسخه‌های قبل، همگی کار طراحان را سخت‌تر کرده و آنها به خوبی از پس این کار برآمده‌اند. دین دبلوای کارگردان که کار خودش را با طراحی کاراکتر در دنیای انیمیشن سازی شروع کرده، شخصیت‌هایی به یادماندنی را در این سری ساخته و گمان نمی‌کنم کسی باور نداشته باشد توثلسی که او خلق کرده یکی از بهترین کاراکترهای دنیای انیمیشن است (و البته به مراتب بهتر از ورژن آن داخل کتابها.)

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

انیمیشن How To Train Your Dragon 3 پایانی برای یک سه گانه است که شاید نتواند مانند قسمت قبل ظاهر شود، اما همچنان یک سر و گردن از بسیاری از آثار بالاتر قرار دارد و خودش را از پا نمی‌اندازد. دین دبلوا توانسته در اوج پایان این سری را رقم بزند و استودیو هم طمع سودجویی را کنار گذاشته و فرنچایز خود را در بهترین حالت ممکن به اتمام می‌رساند. هر چند بنا بر شنیده‌ها قرار است که سرزمین اژدهایان و داستان سواران اژدهایان در قالب یک بازی ویدئویی به نام DreamWorks Dragons Dawn of New Riders ادامه یابد (در این بازی صرفا جهان ساخته شده در انیمیشن مورد استفاده قرار گرفته و شخصیت‌ها و داستان فارغ از قصه اصلی سری فیلم‌هاست) اما به نظر می‌رسد داستان هیکاپ و دوست باوفایش به اتمام رسیده و باید با آنها خداحافظی کرد.

The post بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3؛ ایستگاه آخر سواران اژدها appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Bird Box؛ طعم همسایگی با پرندگان در پایان جهان

اگر در فیلم A Quiet Place جرئت حرف زدن نداریم، این بار در فیلم Bird Box نگاه کردن ممنوع است. تمام جهان از رد پای هیولا پر شده و تنها مکان های ظاهرا امن، خانه هایی با پنجره های بسته و درز گرفته است. سوزان بیر این قاتل خونسرد را به ما نشان نمی دهد و جز تعدادی نقاشی از چهره خبیث و عصبانی اش که همان شمایلِ شناخته شده اجنه را دارد، چیزی از او نمی بینیم. در چنین دنیایی، حتی دیدنِ درختان و لانه پرندگان، آرزویی غیر ممکن به نظر می رسد. شاید ما بتوانیم تحمل کنیم اما کودکان هرگز.

بررسی فیلم bird box

  • کارگردان: Susanne Bier
  • استودیو تهیه کننده: Netflix
  • بازیگران: Sandra bullock، John Malkovich، Trevante Rhodes
  • بودجه: ۲۰ میلیون دلار

بررسی فیلم bird box

وقتی با انبوهی از فیلم های آخرالزمانیِ عموما امریکایی، بخصوص بعد از سال ۲۰۰۰ روبرو می شویم که عمدتا آپوکالیپس ها و آرماگدون های تکراری و شبیه به هم هستند، تنها یک راه برای ارزیابی مان باقی می ماند و آن هم منتظر ماندن برای فیلمی با پرداختِ نو و پایانی جدید است. این فیلم اقتباسی که محصول نتفلیکس بوده و اخیرا رکورد بازدید را در این کمپانی شکسته و امتیاز ۶٫۸ را در IMDB کسب کرده است، تا چه اندازه ما را به سرنخ های جدیدی می رساند؟ جهانِ امروز، این بار در فیلم آشیانه پرنده چطور نابود می شود و جهان فردا چگونه خواهد شد. مثل خیلی از فیلم های هیولایی، نابودی جهان بر عهده موجودی عجیب است که قدرتش در این فیلم از ده ها بمب اتمی هم بیشتر و مخرب تر است. انهدام شهر ها و آدم هایش، با سرعت فوق العاده بالایی انجام می شود و طبق کلیشه ای هالیوودی، این اپیدمی از شرق به غرب سرایت پیدا می کند. یادآورِ فیلم The Book Of Eli، یک فیلم پساآخرالزمانی در سال ۲۰۱۰ که شرق را مخلوطی از شرارت و فریب و غرب را متمدن و پذیرای کتابی مقدس نشان می دهد.

بررسی فیلم bird box

تفاوت فیلم Bird Box با اکثر فیلم های هیولایی دیگر این است که دشمنِ نامرئی، موذیانه وارد دریچه چشم ها می شود و نمی توان هیچ گونه مقاومتی در برابر آن داشت. در فیلم «یک مکان ساکت» هیولاها نقطه ضعفی بزرگ دارند و انسان می تواند با آنها به جدال برخیزد، حتی در فیلم بسیار تلخِ The Mist، همچنان راه های مقابله با هیولاها وجود داشته و ورود ارتش و ماشین های جنگی اش به ما امید شهری امن در آینده را می دهد. در این فیلم حتی نمی توان به مبارزه با او فکر کرد. هیولایی که طی الارض می کند و آن قدر بسیط و پراکنده است که ردی از غبارش بر همه کوچه ها و خیابان ها و جنگل ها سایه انداخته است. او در کسری از ثانیه انسان ها را تسخیر می کند و این مدل هجوم، ما را یاد تاثیر گازهای سمی در چاه های عمیق می اندازد که انسان با استشمام آن، فورا از خود بیخود شده و به کما می رود. واقعا این هیولا چه موجودی ست. آیا می شود با وجود چنین پدیده ای، از شهری آرمانی در دلِ این دستوپیای ترسناک و مهیب حرفی به میان آورد. در این فیلم، جدیدترین جواب های سینما را برای این سوالات آخرالزمانی بررسی خواهیم کرد.

بررسی فیلم bird box

حماسه مادرانه

با آنکه پاشنه فیلم های آخرالزمانی که وامدار سینمای وسترن هستند، عموما روی قهرمانی های یک مرد شجاع و دلیر می چرخد اما در آشیانه پرنده قضیه متفاوت است. با آنکه نویسنده چاقِ فیلم و تامِ خوش قلب، خودشان را فدای دیگران می کنند، اما قهرمانِ اصلی ماجرا زنی باردار است که حساس ترین روزهای زندگی اش را می گذراند. با سابقه سوزان بیر در ساخت فیلم های رمانتیک، باید منتظر گره خوردن احساسات یک مادر با ماجراهایی مردافکن باشیم. لحن رمانتیکِ کلیدی ترین صحنه های فیلم در کنار ترس و وحشت، آمیزه ای تحسین برانگیز برای فیلم محسوب می شود و آن را به تجربه ای عمیق تر از هیجان های موقتی تبدیل می کند.

بررسی فیلم bird box

بیر به عنوان یکی از فیلمسازان مطرح زن در سینمای امروز، باکی نداشته که مخاطبانش با دیدن فیلم، متوجه زن بودن سازنده اش شوند. اگر جان هیلکات در تریلرِ The Road برای ما از شرافت های یک رابطه پدر و پسری در میان آدم خواران حرف می زند، سوزان بیر همین مضمون را در رابطه ای مادر و فرزندی دنبال می کند. در سکانس پایانی، دو صحنه مربوط به تندآب و جنگل آن چنان موثرند که سخت می توانیم جلوی فوران احساسات مان را بگیریم.

بررسی فیلم bird box

ساندرا بولاک بازیگری با چهره فوق العاده زیبا نیست اما صورت و چشم هایش به حدی ورزیده است که ما را پا به پای خودش به دایره انتخاب پسر بچه خود یا دختر بچه ای که به او سپرده شده، می اندازد. لحظه سخت تصمیم گیری و سربلندی ملوری برای ما نیز یک فتحِ بزرگ محسوب می شود. این تجربه موقعی کامل می شود که در جنگل و در کنار ملوری، با آزمونِ جدیدی روبرو می شویم. مادری که بچه ها را از سر دلسوزی حتی از شنیدن قصه های شیرینِ دنیای قبل از ویرانی منع کرده بود، اینک برای بدست آوردن قلب دخترک که تشنه دیدن و بازی کردن است زمان زیادی ندارد و باید از رویاهایی که ممکن است به زودی دست یافتنی باشند، برایش بگوید.

بررسی فیلم bird boxپیچِ تند

در فیلم A Quiet Place رودخانه تنها جایی است که کنار آن، بدون ترس از هیولا می توان فریاد زد. در فیلم Children Of Men هم رودخانه جایی برای رهایی از زمین بحران زده و در The Book Of Eli،  گذرگاهی برای کامل کردن ماموریتی بزرگ است. در فیلم مورد نظرمان نیز، مادر به همراه دو کودک، از رودخانه می گذرند تا نجات پیدا کنند. اصولا ما در فیلم های آخرالزمانی یا پساآخرالزمانی که کولاژی از ژانرهای وسترن، ترسناک، علمی تخیلی و ژانر فاجعه هستند، عموما شاهد سفرِ قهرمان هستیم. فیلم با سفرِ ملوری و دو کودکش آغاز می شود. از رودخانه که برزخی میانِ نابودی و رهایی است، وسوسه دلدادگانِ هیولا به گوش می رسد که با تقلید صدای خواهرِ مرده، شوهری که عاشقش بودی و دوستان از دست رفته ات، دعوت به باز کردن چشم بندها می کنند. هر چقدر که در فیلم  The Birds از آلفرد هیچکاک، پرنده ها برایمان عامل هشدار و ترس بودند، در این فیلم گوش سپردن به آوای پرندگان، راهی برای نجات محسوب شده و حکم یک فانوس دریایی صوتی را دارند که ملوری همه توجه‌اش باید به آنها باشد. تندآب ها او را وادار به نگاه کردن می کنند اما او همچنان باید مقاومت کند. وقتی برای عزاداری نیست. باید با تمام قدرت به سوی دروازه نجات دوید. حس هایی که در این لحظات به ما دست می دهد چیزی شبیه به زمانی است که با یک اثر حماسی مواجه می شویم.

بررسی فیلم bird boxانجمن آدم های زنده

ما بعد از اینکه ملوری و کودکان را سوار بر قایقی در زمان حال می بینیم، در صحنه دوم به پنج سال قبل پرتاپ می شویم و به تدریج به حال می رسیم. سوال “چطور شد که اینطور شد” و تکنیک عقب و جلو کردنِ زمان رویدادها، حربه خوبی است که اگر با پرداخت درستی همراه باشد، همیشه جواب می دهد. گذشته همان قدر موقعیت های پرتعلیق و گیرا دارد که زمان حال. داگلاس(جان مالکوویچ) مردی از قماش خودخواهان و تام (تروانته رودز) یک دگرخواهِ تمام عیار است. این تقسیم بندی شایعی برای فیلم های فاجعه و ماجراجویی محسوب می شود که ما را از بعضی کارکتر ها دور و به بعضی دیگر نزدیک می کند.

بررسی فیلم bird box

آدمهای خوب در فیلم کم نیستند. همسر داگلاس، پیرزن مهربان، الیمپیا زنِ چاق و معصوم و تام، همگی لحظات خوبی با حضورشان برایمان ایجاد می کنند و بازیگران فرعی به اندازه بازیگران اصلی نقش تعیین کننده ای دارند. در فیلم لحظه کوتاهی وجود دارد که به نظرم، از آن موقعیت های ماندگار سینمایی است که می توان بخاطرش همگی را به دیدن فیلم دعوت کرد. تام که مجبور شده برای مبارزه با زامبی مسلک ها چشم بندش را باز کند، توسط غبارِ شومِ هیولا تسخیر می شود و طبق قاعده فیلم دیگر یک مرده به حساب می آید اما تلاش های آخرِ یک مرد، برای کشتنِ دشمن، حتی بعد از تسخیر، ما را به معنی واقعی کلمه میخکوب می کند.

بررسی فیلم bird boxپروپاگاندایی دیگر

داگلاس با وجود اینکه یک الکلیِ تلخ زبان است اما هر زمان که نظری داده، درست از آب درآمده است. هم درباره هشدارش به مرد کره ای و هم ماجرای رحم کردن به یک آواره مشکوک. او همان کسی است که فیلمنامه نویس ترجیح داده دیالوگی مستقیما سیاسی را در دهان او قرار دهد و عامل بدبختی ها، خودکشی های دسته جمعی و نابودی بشریت را به ایران و کره شمالی ربط دهد. فیلمنامه نویس در جایی دیگر، از سابقه اعزام تام به عراق به عنوان یک سرباز امریکایی پرده برمی دارد، آن هم زمانی که این کاراکتر را به عنوان یک سیاه پوست نجیب و انسان دوست شناختیم و او را همدم خوبی برای تنهایی های ملوری تشخیص دادیم.

تام به وضوح از هدف خود و سربازان دیگر، برای ایجاد صلح و امنیت در عراق حرف می زند تا آنجا که حتی شایسته دریافت گردن آویز افتخار از مردی عراقی می شود. به همان مقدار که پیروان جنون زده و روان پریشِ هیولا درباره او، از صفت هایی مثل زیبایی و تطهیر کنندگی استفاده می کنند،  احساس می کنیم که سازندگان فیلم نیز عمیقا قصد دارند جنگ طلبان را تطهیر کنند و زیبا نشان دهند. در واقع جملاتی که در دهان تام گذاشته شده، به نچسبیِ شعارهای امریکا برای ایجاد صلح در جهان است. مخدوش شدن جبهه های خیر و شر در ایده های آخرالزمانیِ فعلی، گاهی آنقدر شدید می شود که مستقیما جنگ افروزانِ جهان به عنوان ناجیان صلح معرفی می شوند و اوج این اتفاق را در فیلم World War Z می بینیم.

بررسی فیلم bird boxزندگی گلخانه ای

وقتی جهان توسط طوفان، سیل، زلزله و حتی بمب اتمی ویران می شود، امکان بازسازی اش، حتی بعد از سالیان دراز همچنان وجود دارد چراکه عاملِ ویرانی عظیم، از بین رفته است. اما در Bird Box تخریب کننده همچنان زنده بوده و گویا قرار است برای همیشه امپراطور زمین باشد. در واقع با یک آخرالزمانِ دائمی و مستمر طرف هستیم که ایده “زمین دیگر جای ماندن نیست” را به ذهنمان مخابره می کند. اما ناگهان جمعی کوچک از بازمانده ها با ملوری و شوهرش تام تماس می گیرند و از مکانی امن در دلِ این آشوب حرف می زنند. در فیلم های آخرالزمانی و پساآخرالزمانیِ کل تاریخ سینما، یا راه نجاتی از زندگی حیوانی پس از بحران، برای انسان ها وجود ندارد یا اینکه راه نجاتی حداقلی، پیش پای آنها گذاشته می شود.

در هر دو حالت، شیاطین حضوری پررنگ داشته و سپاهیانِ قدرتمندِ خیر، در بیشتر اوقات هیچ جایگاهی ندارند و خبری از منجی نیست. اگر هم باشد یا نجات دهنده هایی از میان آدم های معمولی هستند که توانِ کم و محدود دارند یا همچون فیلم X-Men: Apocalypse  شخصیت هایی خشن داشته و می خواهند سلطه جویان را با مخرب ترین روش یعنی بمب اتم نابود کنند و در آخر، خودشان به عنوان آنتاگونیست هایی شرور، توسط کارکترهای فرشته نما از بین می روند. در این میان، آثاری مثل Solomon Kane  کمتر ساخته می شوند؛ فیلمی که یک فانتزی تاریخی با حال و هوای آخرالزمانی است و نیروهای تاریکی با اشد مجازات توسط مومنانی شیردل، از بین رفته و تار و مار می شوند.

بررسی فیلم bird box

ایده Bird Box برای نجات، چیزی جز پناه بردن به یک زندگی گلخانه ای نیست. شاید دیدن خانه ای بزرگ با شعاع های دلپذیر نور خورشید از سقفِ منقوشش ما را به وجد بیاورد، آن هم بعد از سال ها زندگی در تاریکی و دوندگی های بسیارِ قهرمان فیلم، اما تا چه وقت انسان ها می توانند همچون پرنده ها در قفسی بزرگ زندگی کنند. تمام آن مقاومت ها و حس های حماسی به چیزی ختم می شود که عمیقا تراژیک بوده و دستان انسان برای خلق حماسه ای باشکوه علیه جنِ بزرگ همچنان بسته می ماند؛ عامل شری که فناناپذیر نشان داده شده و بیش از اندازه قدرت دارد. پایان فیلم شاید در نظر اول خوش به نظر بیاید اما در واقع از تلخ ترین پایان ها است اگر بیشتر به آن فکر کنیم.

The post بررسی فیلم Bird Box؛ طعم همسایگی با پرندگان در پایان جهان appeared first on دیجیاتو.

بررسی سریال Black Mirror: Bandersnatch؛ وقتی سرگرمی حتی سرگرم هم نمی‌کند

قسمت ویژه سال نوی سریال Black Mirror با نام Bandersnatch اثری جاه‌طلبانه و تکان‌دهنده در دنیای سرگرمی‌های دیجیتالی محسوب می‌شود. اما آیا این اثر صرفا جاه طلبانه است و توانسته با تکنولوژی و فناوری تجربه‌ای جدید برای مخاطبان رقم بزند یا اینکه واقعا حرفی هم برای گفتن دارد؟

وقتی دارن آرنوفسکی به زعم پیشینه جنبش هنر نمادگرایانه تصمیم گرفت که بزرگ‌ترین تمثیل خلقت، فلسفه وجود و طبیعت ظاهری و باطنی را – حداقل با تصور خودش – در قالب ماجراهای توهم‌زای یک خانواده و خانه نفرین‌شده آن‌ها در فیلم Mother به تصویر بکشد، حتی نمی‌توانستیم تصور کنیم که موج آثار هنری که به این صورت در معنازدگی خود غرق می‌شوند به جایی برسد که تجربه و تماشای آن‌ها را غیرقابل‌تحمل کند.

در یونان کهن یکی از ویژگی‌های قهرمانانه و موردتحسین جامعه توانایی افراد در توهم‌زایی و دروغ گفتن بود، به گونه‌ای که سخنوران مشهور نه برای بار مفهومی سخنان‌شان، بلکه بخاطر توانایی خلق کلام مغالطه‌آمیز شناخته شده بودند. واژه Pseudo هم که در زبان انگلیسی از ریشه یونانی واژه دروغ گفتن و پرورش دادن وهم از واقعیت گرفته شده، بر همین موضوع تاکید می‌کند. وقتی به پدیده‌ای برچسب Pseudo-intellectualism می‌زنیم، به این معناست که آن پدیده علم و بینش را با وهم‌گرایی ترکیب کرده و نتیجه آن تنها به ظاهر حکیمانه است و در باطن خود هیچ حرفی برای گفتن ندارد.

سریال Black Mirror

نمونه‌ای از بخش‌های Bandersnatch که به شما حق انتخاب می‌دهد

متاسفانه امروزه بسیاری از آثار هنری گرفتار چنین رویکردی هستند و شاید این واژه بهترین توصیفی باشد که بتوانیم از اپیزود جدید سریال Black Mirror ارائه کنیم.

نتفلیکس و تهیه‌کنندگان سریال Black Mirror در ساخت این قسمت قصد داشتند تا حرکتی بدیع و منحصر‌به‌فرد از خود به نمایش بگذارند. تصمیم آن‌ها این بود که یکی از اولین تجربه‌های تعاملی یا همان Interactive سینمایی را در اختیار مخاطبان خود قرار دهند. اگر اپیزود Bandersnatch را برروی پلتفرم نتفلیکس تماشا کنید، در طول داستان انتخاب‌های زیادی به شما داده می‌شود که در نهایت منتهی به پایان‌های متفاوت می‌شود.

سیاست‌های نتفلیکس از همان ابتدا هم جنجالی بود. موج محبوبیت این شبکه و تصمیم آن‌ها بر پخش فیلم‌های سینمایی و حتی ارائه نسخه دیجیتالی فیلم‌ها به همراه عرضه در سینما باعث ایجاد بحث و دعوای بسیاری بر سر این مسئله شد و حتی کارگردان‌های مختلف مخالفت خود را با آن ابراز کردند. اما اشتیاق نتفلیکس برای امتحان کردن ایده‌های نوآورانه حد و مرز نمی‌شناسد و این شبکه در جدیدترین تقلای خود، سعی دارد تا دنیای تعاملی بازی‌های ویدیویی را با المان‌های یک اثر سینمایی تلفیق کند.

سریال Black Mirror

شاید به خودی خود این ایده آنچنان بد به نظر نرسد، اما اگر نگاهی به محصول نهایی این جاه‌طلبی بیندازیم، می‌بینیم که پدیده سرگرمی تعاملی نتفلیکس از نظر روایت داستانی و چارچوب‌های هنری شناخته شده فاقد هرگونه ارزش و هویت است.

ماجرا از آنجایی شروع می‌شود که جوانی در دهه ۷۰ در حال تولید یک بازی ویدیویی بر اساس یک کتاب تعاملی به نام Bandersnatch است که به خوانندگانش حق انتخاب می‌دهد. اینطور به نظر می‌رسد که شخصیت داستان ما از یک بیماری روانی رنج می‌برد – کلیشه‌ای که متاسفانه صنعت تلویزیون این روزها نمی‌تواند خود را از آن جدا کند، بخصوص وقتی پای آثار علمی-تخیلی و سبک روایی گمانه‌زن در میان باشد – و این باعث می‌شود که نتواند به راحتی با پدیده‌های دنیای اطراف خود کنار بیاید. از طرفی شخصیت اصلی رابطه عجیبی با پدر خود دارد و گویا کتاب Bandersnatch هم برایش مهم است.

اپیزود جدید Black Mirror پایان‌های متفاوتی دارد و در هر کدام از این پایان‌ها به گونه‌ای از ماجرای پشت فیلم پرده‌برداری می‌شود. شاید بعد از گذشت ۳۰ دقیقه اول و تحمل یک سری کلیدهای روایتی کلیشه‌ای برای ساخت حس مرموز بودن فکر کنید که داستان بالاخره قرار است به هدف و معنای خود نزدیک شود اما این اتفاق نمی‌افتد و با بهانه‌ای آبکی، شما از خط داستانی اصلی به بیرون پرت می‌شوید و دوباره ماجرا را با شخصیت اصلی آغاز می‌کنید.

سریال Black Mirror

به نظر می‌رسد (دلیل استفاده زیاد بنده از این فعل این است که رسما در این اپیزود هیچ چیز شفافیت ندارد و نمی‌توان با قاطعیت در مورد هیچ کدام از رشته‌های داستانی یا «واقعیت‌»هایی که با آن طرف هستیم نظر داد) روایت می‌خواهد به پدیده قدرت اراده و حق انتخاب و همچنین جهان‌های موازی بپردازد اما همین مفهوم هم در تنیدگی انتخاب‌های مختلف مخاطب و همچنین بی‌معنی و هدف بودن آن‌ها گم می‌شود.

اگر بخواهیم زیاد وارد جزییات نشویم، باید گفت که Bandersnatch به سادگی یک ایده جالب است که هرگز به مرحله روایت و داستان نمی‌رسد. این اثر «عجیب» و «بدیع» حتی نمی‌تواند بدیهی‌ترین و ساده‌ترین امتحان‌های مرتبط با ارزیابی خود را پاس کند تا به عنوان یک فیلم یا اثر هنری شناخته شود.

واقعیت این است که حتی سفر ۹۰ دقیقه‌ای شما با این اپیزود سرگرم‌کننده نیست و در اینجاست که ما با بزرگ‌ترین مشکل آثار معنازده مواجه می‌شویم؛ آثاری که در قالب سرگرمی حتی نمی‌توانند مخاطب خود را سرگرم کنند.

سریال Black Mirror

Bandersnatch گاهی حتی حس سکانس‌های فیلم‌برداری شده کاملا تصادفی و غیرمنسجمی را می‌دهد که در اتاق ویرایش کنار هم قرار گرفته و به آن‌ها قابلیت تعاملی بازی‌های ویدیویی اضافه شده است.

این صرفا مشکلی محدود به دامنه کاری سریال Black Mirror نیست و شاید در بسیاری اقتباس‌های دیگر هم شاهد چنین پدیده‌ای باشیم. متاسفانه وقتی عده‌ای سازنده بدون هیچ گونه تجربه و زمینه فکری به خود اجازه ورود به عرصه‌های هنری دیگر را می‌دهند، با پدیده‌های ناهنجاری مواجه می‌شویم که به هیچ دسته خاصی تعلق ندارند و حتی خودشان هم نمی‌توانند وجودشان را توجیه کنند.

چرا باید سازندگان سریال Black Mirror این ذهنیت را داشته باشند که المان‌ بازی‌های ویدیویی را در فیلم خود پیاده و صرفا با تکیه بر همین عناصر تعاملی خود را در زمینه فیلمنامه‌نویسی و انسجام روایی راحت کنند؟

سریال Black Mirror

اپیزود Bandersnatch نه تنها از نظر روایی حرفی برای گفتن ندارد، بلکه حتی برای انسجام سکانس‌های خود زحمتی به خرج نمی‌دهد. تنها چیزی که می‌توانید از آن انتظار داشته باشید یک سری جملات فلسفی با چاشنی علمی-تخیلی به ظاهر حکیمانه هستند که نمی‌توانند در روایت قرار گیرند تا معنای خود را پیدا کنند، چرا که اصلا روایتی وجود ندارد!

اپیزود جدید Black Mirror صرفاً یک ایده و ذهنیت جالب است که هرگز به اندازه کافی پرورانده نمی‌شود تا به فعلیت برسد. در نهایت تنها حسی که بعد از ۹۰ دقیقه تماشای این اپیزود دارید این است که می‌توانستید وقت خود را صرف کارهای بسیار ارزشمندتری کنید!

The post بررسی سریال Black Mirror: Bandersnatch؛ وقتی سرگرمی حتی سرگرم هم نمی‌کند appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Bumbleebee؛ ربات‌های نیمه‌جان

سری فیلم‌های ترنسفورمرز یا همان «تبدیل شوندگان» بیش از ده سال از عمرشان گذشته و آخرین بار دو سال پیش بود که ربات‌های غول پیکر را در حین نبرد با یکدیگر مشاهده کردیم. فیلم پنجم سری ترنسفورمرز با نام Transformers: The Last Knight پسرفتی شدید را برای این فرنچایز به ارمغان آورد و یک تلنگر بزرگ به استودیو و سازنده‌های این سری زد. قرار بود ترنسفورمرز به واسطه ربات‌های جذابش و جلوه‌های ویژه بی‌نظیرش همیشه بفروشد و کولاک کند اما نسخه پنجم تقریبا نصف نسخه چهارم فروش کرد و مشخص شد که این قرار نانوشته چندان دوام ندارد؛ یعنی فرنچایز به یک گردگیری نیاز دارد.

بررسی فیلم Bumbleebee

فیلم Bumblebee اولین گردگیری در سری فیلم ترنسفورمرز محسوب می‌شود و برای اولین بار سکان کارگردانی‌اش به دست شخص دیگری جز مایکل بی، خالق این سری از فیلم‌ها، سپرده شده است. بامبل‌بی یکی از ربات‌های اصلی این سری به حساب می‌رود که در بین طرفداران از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود و انتخاب ساخت یک فیلم با محوریت او، گزینه منطقی به حساب می‌آید. استودیو پارمونت (سازنده این سری) البته نخواسته که فیلم‌ها را ریبوت کند و این انتخاب هم انتخاب هوشمندانه ای بوده؛ چرا که پایان‌بندی فیلم Transformers: The Last Knight نوید یک داستان عظیم و حماسی در آینده سری را می‌داد.

  • کارگردان: تراویس نایت
  • استودیو تهیه کننده: پارامونت پیکچرز
  • بازیگران: جان سینا، هیلی استنفیلد، پاملا آدلن
  • بودجه: ۱۳۵ میلیون دلار

فیلم Bumblebee یک استراحت تقریبا شیرین برای دوباره رویارویی شدن با این سری به حساب می‌آید و محتاطانه ساخته شده است. بودجه فیلم نسبت به نسخه اول فیلم در ده سال پیش هم کمتر است و کارگردانی که برای هدایت آن انتخاب شده نیز چندان دخلی با فیلم‌های بلاک باستری و عظیم ندارد ولی قرار بوده که از ذوق هنری‌اش برای گردگیری این سری فیلم‌ها استفاده شود. فیلم جدید سری ترنسفورمرز قهرمانی مونث دارد و این بار این قهرمان مونث برخلاف زنان دیگر حاضر در این سری، قرار نیست یک الهه زیبایی باشد و نگاه جنسیتی از آن گرفته شده است. پس علی الحساب همه چیز برای تغییرات فراهم است؛ آیا این تغییرات درست پیش رفته‌اند؟

بررسی فیلم Bumbleebee

تراویس نایت پیش از ساختن بامبل‌بی، انیمیشن Kubo and the Two Strings را روانه اکران کرده بود و قبل‌تر از آن هم در زمینه انیمیشن سازی فعالیت کرده است. حضور او در مقام کارگردان فیلم Bumblebee ناخودآگاه یادآور کارگردانی فیلم‌های ماموریت غیرممکن ۴ و سرزمین فرداها توسط براد بیرد، انیماتور پیکسار و فعال در زمینه انیمیشن سازی، است. تراویس به زمره افرادی که از دنیای انیمیشن پا به سینما می‌گذارند و خودشان را در این عالم محک می‌زنند اضافه شده و فیلم Bumblebee در حال حاضر اولین دستپختش به حساب می‌آید.

بررسی فیلم Bumbleebee

Bumblebee می‌خواهد سری بزند به ریشه داستان‌های سری ترنسفورمرز و بدون ریبوت کردن قضیه، داستان یکی از ربات‌های مشهور این سری را بازگو کند. Bumblebee  در حقیقت نگاهی دارد به اینکه چرا آتوبات‌ها (نژاد خوب ربات‌ها در این سری) به زمین آمدند و برای چه در اینجا ماندند و البته از آنسو چه شد که دشمنان این گروه یعنی دسپتیکان‌ها هم سر و کله شان روی زمین پیدا شد. این ماجرا به صورت خیلی گذرا در فیلم‌های قبلی نشان داده شده بود و صحبت‌های کوتاهی درباره ان به میان آمده بود؛ حالا تیم سازنده سری تصمیم گرفته که داستان را کامل‌تر بازگو کند.

فیلم داستان دختری به نام چارلی را روایت می‌کند که پدرش را از دست داده و مادرش قصد دارد یک پدر ناتنی برای او بیاورد. چارلی از این پدرناتنی خوشش نمی‌آید و دوستان چندان زیادی هم ندارد و دختر تنهایی محسوب می‌شود. او مانند پدرش علاقه شدیدی به مکانیکی دارد و دائم با ماشین‌های زوار در رفته و اوراق شده ور می‌رود و تفریحش بیرون ریختن دل و روده این خودروهاست.

بررسی فیلم Bumbleebee

از آنسو جنگ بزرگی در سیاره آتوبات‌ها سر گرفته و اپتیموس پرایم به بامبل‌بی که یکی از جنگجویان قهار و حراف (تعجب نکنید، بامبل‌بی که از ابتدا لالمونی نداشت!) گروه شمرده می‌شود؛ دستور می‌دهد که به سیاره زمین فرار کرده و در آنجا مقدمات را برای ورود دیگر آتوبات‌ها نیز فراهم کند. اپتیموس پرایم عقیده دارد که زمین می‌تواند خانه دوم آنها باشد و باید با ساکنین آن یعنی انسان‌ها راه دوستی برقرار کرد و در کنار آنها در سیاره زندگی کرد. بامبل‌بی به زمین فرار می‌کند تا ماموریت مافوقش را انجام دهد و در این بین توسط چند دشمن هم رصد شده و آنها به دنبال او به سیاره زمین می‌آیند.

بامبل‌بی در سیاره زمین به صورت یک فولکس قورباغه زرد رنگ در می‌آید (اولین ماشینی که چشمش به آن می‌خورد همین مدل خودرو است!) و تا مدتها در یک گاراژ ساکن می‌ماند تا زمانی که چارلی در روز تولدش به او برمی‌خورد. چارلی از همه جا بی‌خبر فولکس را به خانه می‌برد و سر و دستی روی آن می‌کشد و ناگهان متوجه می‌شود که با یک ربات طرف است؛ رباتی که نامش را به خاطر زرد بودن Bumblebee می‌گذارد…

بررسی فیلم Bumbleebee

فیلم Bumblebee تفاوت‌های فاحشی با سری قبلی ترنسفورمرز دارد و اصلی‌ترین دلیل این تفاوت‌ها به نگاه متفاوت کارگردان فیلم برمی‌گردد. مایکل بی به عنوان تهیه کننده در پروژه حضور دارد و دخالت چندانی در روند ساخت فیلم نداشته و برای همین با فیلمی روبرو هستیم که امضای او را ندارد؛ یک امضای گل درشت و توام از صحنه‌های عظیم و حماسی اکشن. مایکل بی خداوندگار خلق این صحنه‌هاست و دلیل موفقیت فیلم‌های قبلی ترنسفورمرز علی رغم نداشتن داستان غنی هم همین موضوع بود، یعنی نگاه خاص مایکل بی به سینمای اکشن و استفاده از آخرین دستاوردها در زمینه جلوه‌های ویژه.

بررسی فیلم Bumbleebee

تراویس نایت اما روندی دیگر را پیش گرفته و آن شلوغی فیلم را از آن گرفته و به داستان جنبه‌ای انسانی داده است. فیلم حتی از نسخه اول ترنسفورمرز هم ربات‌های کمتری دارد و در کل ماجرا به زور شاهد چهار ربات هستیم که پیچیدگی خاصی هم ندارند. فیلم Bumblebee در حقیقت تمرکزش را روی روابط چارلی و بامبل‌بی گذاشته و یک حالت E.Tمانند و یا از این مثال بهتر؛ حالتی شبیه به انیمیشن Iron Giant گرفته است. این موضوع بیش از حد کلیشه‌ای است اما تاکنون در سری ترنسفورمرز به چشم نیامده بود و متاسفانه کارگردان هم سعی نمی‌کند که کمی اسانس خلاقیت به کلیشه‌ مطرح شده در فیلمش جاری کند.

نمی‌دانم که آیا می‌توان خلوت بودن فیلم Bumblebee را بخشی از ویژگی‌های مثبت آن دانست یا خیر؟ فیلم با توجه به ساخته شدن نسخه چهارم و پنجم پیشین خود، از نظر جلوه‌های ویژه حرف خاصی برای گفتن ندارد. البته پرداخت تراویس نایت به صحنه‌های اکشن با ظرافت و دقتی همراه بوده که به علت همین خلوتی مبارزات، دوربینش راحت‌تر می‌تواند در صحنه بچرخد و جزییات هم دقیق‌تر به نمایش در می‌آید. اما این ترازو در نهایت به یک میزان مناسب نمی‌رسد و دائم در حال نوسان است؛ نوسان بین اکشن خوب و اکشن بد.

بررسی فیلم Bumbleebee

نبردها در فیلم Bumblebee از جزییات کافی برخوردار هستند اما آن عظمتی که باید داشته باشند را ندارند. ربات‌ها هم طراحی پیچیده و خاصی ندارند ولی با جزییات فراوانی به تصویر کشیده شدند و اسلوموشن شدن حین تبدیلشان باعث شده که از دیدن صحنه‌های تبدیل آنها بیشتر به وجد بیاییم.

وجود انسان‌ها در فیلم بیشتر شده و کاراکتری همچون چارلی بسیار به یاد ماندنی‌تر از قهرمانان پیشین این سری با بازی شیالابوف و یا مارک والبرگ است اما این حضور با وجود بهتر بودنش نسبت به نسخ قبلی، به شدت کلیشه‌ای است. این تناقض‌ها در بررسی جای جای فیلم وجود دارد و در مجموع نمی‌توان به هیچ بخشی از آن نمره کامل را داد به جز صدا گذاری. صداگذاری فیلم مثل همیشه عالی است و خلق صداهای عجیب و غریب و رباتیک در فیلم شگفت زدگی را به همراه دارد.

بررسی فیلم Bumbleebee

کاراکتر Bumblebee قرار است که به تنهایی محوریت فیلم باشد و در نتیجه باید پرداخت خوبی روی آن انجام شود اما گویی طلسم این ربات‌ها در پرده سینما قرار نیست بشکند و آنها در همان حد و اندازه اسباب بازی‌هایی که در واقعیت هستند باقی می‌مانند. شخصیت‌های رباتیک فیلم نه ابهت خاصی دارند و نه ویژگی خاصی که به یاد ماندنی باشند و کارگردان جدید هم نتوانسته هویت به آنها ببخشد. البته فیلمنامه تلاش می‌کند با زرنگ جلوه دادن و سیاست‌هایی که ربات‌های طرف بد ماجرا از خود اتخاذ می‌کنند؛ آنها را وارد یک فاز جدیدی کند و بیشتر از یک ربات جلوه دهد ولی عملا در تحقق این امر ناموفق است.

بررسی فیلم Bumbleebee

بازیگران انسانی فیلم شامل دو نفر اصلی هستند، جان سینا (که از جهان کشتی کج وارد صنعت فیلمسازی شده، درست مانند راهی که راک یا همان دواین جانسون چندین سال پیش طی کرد) و هیلی استنفیلد. جان سینا برخلاف تصور قبلی‌ام می‌تواند نقش آفرینی جالبی از خود بروز دهد و یک کاراکتر کمدی-جدی را از خود جلوه دهد که البته کمی شبیه به دوستش در عالم سینما ،راک، می‌شود. استنفیلد هم کاراکتر چارلی را بازی می‌کند و چهره دخترانه و معصومانه‌اش، باعث شده که در کنار بامبل‌بی ناجی و حمایتگر، نقشش بهتر از آب در بیاید.

Bumblebee یک میان پرده بین فیلم‌های ترنسفورمرز محسوب می‌شود که یک سری سیاست‌های همیشگی سری در آن تغییر پیدا کرده‌اند به امید اینکه تماشاگران و منتقدان از آن استقبال کنند. برخی از منتقدان به خاطر لجاجت عجیبی که با شخص مایکل بی دارند، فیلم جدید این سری را بیش از حد ستودند و بهتر است که فریب این حرف‌ها را نخورید. Bumblebee در قیاس با آثار قبلی این سری، صرفا متفاوت است و فیلمی بهتر نیست ولو اینکه بدتر هم باشد؛ چرا که نام ترنسفورمرز و این سری فیلم‌ها با یک سری المان چیده شده توسط مایکل بی گره خورده است؛ المان‌هایی چون جلوه‌های ویژه و صحنه‌های اکشن عظیم و حماسی. تراویس نایت اما این موارد را از اثرش حذف کرده که به خودی خود امر بدی نیست، اما جایگزین مناسب و درستی در ازای آنها برای عرضه رو نکرده است.

بررسی فیلم Bumbleebee

فیلم Bumblebee بستر آن تغییراتی که باید در این سری ایجاد می‌کرد را مهیا نمی‌کند و از نظر من؛ باید همان داستان قبلی که تازه به جای خوب خود رسیده بود (حضور کاراکتر فوق قدرتمند و محبوب یونیکورن) به سر و شکلی بهتر روایت شود. فیلم‌های ترنسفورمرز دقیقا نیاز به پانسمانی مابین فیلم Bumblebee و سری ساخته شده توسط مایکل بی دارند و باید فکری اساسی برای بازگشت پتانسیل از دست رفته آنها کرد.

The post بررسی فیلم Bumbleebee؛ ربات‌های نیمه‌جان appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse؛ بازگشت قهرمانانه مرد عنکبوتی

اسپایدرمن یا همان مرد عنکبوتی خودمان بیش از ۵۵ سال سن دارد و تاکنون به هیبت‌های مختلفی و در مدیای گوناگونی به تصویر کشیده شده است. از لایو اکشن عجیب و غریب ژاپنی‌اش بگیر تا به شکل لگویی در کنار دیگر قهرمانان مارول. تاکنون اما اسپایدرمن را در قالب یک انیمیشن سه بعدی سینمایی ندیده بودیم و سونی تصمیم گرفته این رویا را به واقعیت تبدیل کند و در تحقق این رویا تقریبا سنگ تمام گذاشته است. انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse چیزی است که هم طرفداران می‌خواهند و هم اینکه ناآشنایان به این دنیا را تبدیل به طرفدار می‌کند و این یعنی یک بازی برد برد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

  • کارگردان: پیتر رمزی، رادنی راثمن
  • استودیو تهیه کننده: سونی پیکچرز
  • صداپیشگان: نیکلاس کیج، کریس پاین،شامیک مور
  • بودجه: ۹۰ میلیون دلار

از زمانی که سونی حق و حقوق کاراکتر اسپایدرمن را از مارول خرید سال‌ها می‌گذرد و این کمپانی تاکنون چند باری سعی کرده تا از این حق تالیف به خوبی بهره ببرد. سونی سه گانه‌ای به کارگردانی سام ریمی ساخت که از نظر بسیاری از هواداران قسمت دوم آن جزو بهترین فیلم‌های ابرقهرمانی تاریخ سینما محسوب می‌شود. لجبازی سونی با سام ریمی اما باعث شد که پروژه طولانی مدتی که او برای این کاراکتر در نظر گرفته بود تا حد زیادی از هم بپاشد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

ریمی بارها در مصاحبه‌های خبری اعلام کرده بود که تا ۵ شماره برای اسپایدرمن ایده در ذهنش دارد و سونی ناگهان به او اعلام کرد که قسمت سوم، آخرین اثر او در مقام کارگردان این فرنچایز خواهد بود؛ نتیجه این شد که ریمی سعی کرد فشرده‌ای از ایده‌های سینمایی‌اش را وارد یک اثر واحد سینمایی کند و قسمت سوم را با تعدد کاراکترها جلوی دوربین ببرد و خروجی کار چندان خوب نشود. قسمت پایانی سه گانه سام ریمی مهری بر پایان رسیدن دوره اسپایدرمن در سینما بود و سونی تا مدتها نتوانست تا بار دیگر این شخصیت را به پرده نقرای بازگرداند.

سرانجام چند سال بعد سونی دوباره آستین بالا زد و سری Amazing Spider-man را با تیمی جدید ساخت؛ سری که همچنان به خاطر یدک کشیدن نام این شخصیت فوق محبوب با استقبال و فروش خوبی روبرو شد اما در واقعیت نسبت به سه گانه قبلی یک عقبگرد محسوب می‌شد. با اینکه قسمت دوم سری جدید طوری پایان یافت که نوید ساخت قسمت سوم را می‌داد (و حتی شخصیت منفی آن یعنی راینو با بازی پائول جیامتی مشخص شده بود و برای ثانیه‌ای به تصویر کشیده شده بود) اما سونی تصمیم گرفت سیاست جدیدی را اتخاذ کند.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

محبوبیت بالای فیلم‌های مارول و دیزنی و فروش هنگفت آنها و تیم حاذقی که پشت پرده این فازهای سینمایی قرار داشت و صد البته خواسته هواداران سونی را بر این داشت که شخصیت اسپایدرمن خود را به دیزنی و مارول قرض دهد و ادامه راه سینمایی او را به آنها بسپارد. اسپایدرمن بار دیگر ریبوت شد و این بار تام هالند جوان ایفاگر این نقش شد و توانست بار دیگر جانی تازه به این کاراکتر دهد و بیشتر طرفداران را راضی کند (البته شخصا همچنان توبی مگوایر در سه گانه قدیمی سام ریمی را بهترین بازیگر اسپایدرمن سینما می‌دانم) کاری که سونی با شخصیت اسپایدرمن کرد، دقیقا کاری بود که استودیو فیلمسازی یونیورسال با کاراکتر هالک کرد و با اینکه حق و حقوق این شخصیت را خریده بود اما آن را به طور امانی به دیزنی و مارول قرض داد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

سونی اما با زیرکی تمام همچنان بخش عمده‌ای از دنیای اسپایدرمن را برای خود نگه داشت و صرفا حق و حقوق ساخت لایو اکشن سینمایی را به مارول و دیزنی واگذار کرد. مسئولان این استودیو اعلام کردند که آنها همچنان حق و حقوق بیش از صد کاراکتر از دنیای اسپایدرمن را دارند و تصمیم گرفته‌اند که بر اساس این جهان بزرگ، فیلم‌های مجزایی بسازند. اسپایدرمن در بین شخصیت‌های مارول از دشمنان و دنیای گسترده‌ای برخوردار است و سونی نقش منفی‌های این دنیا از جمله ونوم را به فیلم مجزایی تبدیل کرد و برگ برنده‌اش را با ساخت انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse رو کرد.

دنیای انیمیشن اسپایدرمن جهان جدیدی است که سونی به تازگی آن را تاسیس کرده و کارش را با همین اثر Spider-Man: Into the Spider-Verse شروع کرده؛ اثری که تلفیق زیبایی از داستان‌های متعدد این کاراکتر به شمار می‌رود و تا جای ممکن هم به کمیک‌های این ابرقهرمان وفادار مانده است. اگر از طرفداران کمیک بوک‌ باشید و داستان‌های مصور مارول را در طول این سال‌ها دنبال کرده باشید، حتما آگاهی دارید که کمیک‌ها بارها و بارها دستخوش تغییراتی در روایت داستانی شده‌اند و دنیایی به مراتب وسیع‌تر و پیچیده‌تر از جهان‌های سینمایی مارول دارند و اسپایدرمن هم از این قاعده مستنثی نمانده است.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

داستان‌های این شخصیت بارها دچار دگرگونی‌های متعددی شده و یکی از شاخص‌ترین آنها به حضور یک فرد جدید در کنار قهرمان همیشگی این سری یعنی پیتر پارکر برمی‌گردد: مایلز قهرمان سیاهپوستی که یکی از جدیدترین انسان‌های دنیای اسپایدرمن است که لباس و توانایی عنکبوتی پیدا کرده و از قضا طرفداران بسیاری هم در دنیا پیدا کرده است. قهرمان Spider-Man: Into the Spider-Verse هم مایلز است و شاهد روایت داستان او هستیم، مایلزی که تاکنون در هیچ نسخه سینمایی حرفی از آن زده نشده و اخیرا در بازی جدید به آن اشاراتی شد. به نظر می‌رسد سونی و مارول قصد دارند که مایلز را بیشتر از پیش پروموت کنند و این قهرمان سیاهپوست دنیای اسپایدرمن را در کنار پیتر پارکر در دیگر رسانه‌هایی جز کامیک هم توسعه دهند.

انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse داستان جدیدی دارد و مانند فیلم‌های این سری با قصه تکراری گزیده شدن و نشان دادن پیشینه شخصیت اصلی داستان شروع نمی‌شود و از همین حیث حس تازگی شدیدی دارد. از آنطرف سازندگان کاملا به این امر آگاه بودند که ممکن است طرفدارانی در دنیا باشند که اسپایدرمن را صرفا از طریق انیمیشن‌ها و آثار سینمایی بشناسند و لزوما کمیک خوان و یا گیمرهای قهار نباشند و برای همین داستان پیچیده و جدید خود را طوری روایت کرده‌اند که برای اکثریت قابل فهم باشد. البته که دانستن جزییات ریز و درشت می‌تواند به فهم داستان کمک بیشتری کند و یا آن را جذاب‌تر سازد اما برای یک تماشاگر عادی هم همچنان جذابیت‌های خود را دارد؛ تماشاگری که البته لااقل چندتا فیلم از اسپایدرمن را دیده باشد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

اسپایدرمن جهان‌های موازی بسیاری دارد که یک سری از آن به سری Ultimate شهرت دارد و در این سری داستان‌های اسپایدرمن حول محوریت شخصیت مایلز می‌چرخد و پیتر پارکر در آن کشته شده است. داستان انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse هم با همین روند آغاز می‌شود و با کشته شدن پیتر پارکر توسط کینگ پین آغاز می‌شود. مایلز که جوانکی دبیرستانی است و به تازگی یک عنکبوت عجیب و غریب نیشش زده، متوجه شده که قابلیت‌های مرد عنکبوتی را داراست ولی بعد از گذشت مدتی که از مرگ پیتر پارکر می‌گذرد، او دقیقا یک شخص با ریخت و قیافه پیتر فقید را ملاقات می‌کند با این تفاوت که مویش بلوند نیست.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

خطر لو رفتن داستان: مایلز متوجه می‌شود که کینگ پین در دنیاهای موازی دستکاری کرده و باعث شده که جهان‌های گوناگون با یکدیگر قاطی شوند. او می‌فهمد که در هر دنیا یک اسپایدرمن مخصوص به خودش وجود دارد و حالا نزدیک به ۵ اسپایدرمن متفاوت از جهان‌های مختلف به دنیای او آمدند. پیتر پارکری که عمده ما می‌شناسیم و داستان‌هایش را در فیلم‌های اولیه این سری دیدیم، همان پیتری است که مایلز با او ملاقات کرده و حالا سنی ازش گذشته و بدنش هم از فرم خارج شده و شکم در آورده است.

اسپایدرمن نوآر (که اگر گیمر پیگیری بوده باشید او را از بازی Spider-Man: Shattered Dimensions به یاد می‌آورید) از سا‌ل‌های جنگ جهانی پایش به این دنیا باز شده و گوئن استیسی هم دختری است که از دنیای مختص خودش آمده (در دنیای او پیتر پارکر در حقیقت همان شخصیت منفی لیزارد یا مارمولک است و در همان داستان‌های اولیه کشته میشود) اسپایدرمن دیگری هم از دنیای انیمه و ژاپنی‌ها با نام پنی پارکر (با نام اختصار SP//dr در کمیک‌ها از او یاد می‌شود) آمده که در حقیقت دخترکی با شمایل انیمه‌ها است و با یک روبات عنکبوتی بزرگ وارد میدان نبرد می‌شود. در نهایت حس شوخ طبعی و بار کمدی انیمیشن هم فراموش نشده و اسپایدرهم یا همان خوک عنکبوتی را داریم که یک شخصیت کارتونی، بامزه و خنده‌دار است و در حقیقت عنکبوتی بوده که یک خوک رادیواکتیوی گازش زده است! پایان خطر لو رفتن داستان.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

هر آنچه پیش‌تر از فیلم‌های اسپایدرمن دیده بودید را باید فراموش کنید چرا که اینجا با چندین نوع مرد و زن و حتی حیوان عنکبوتی روبرو هستیم و دشمنان این شخصیت نیز کاملا دگرگون شده‌اند. در سری Ultimate دکتر اختاپوس در حقیقت زنی به نام دکتر اکتاویا هست و یا شخصیت منفی اسکورپیون (کژدم) در این دنیا حالتی روباتیک دارد. سازندگان به سری Ultimate وفادار بودند و سعی کرده‌اند که آن را از نو احیا کنند چرا که پایان بندی این سری در بازار کمیک چندان مورد توجه قرار نگرفت و نتوانست آنطور که باید طرفداران را راضی نگه‌دارد.

از معدود تغییراتی که در داستان اصلی زده شده حضور شخصیت منفی به نام Prowler است که از دشمنان دیرینه مرد عنکبوتی به شمار می‌رود اما سالیان سال مهجور باقی مانده بود و هیچ‌گاه به درستی به آن پرداخت نشده بود؛ این کاراکتر اما حالا در انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse می‌درخشد و بار دیگر احیا می‌شود و گمان می‌کنم که در آینده حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

تمامی چهره‌ها و طراحی‌ها و حتی داستان‌ها از سری Ultimate وام گرفته و با اینکه این سری در بین برخی از طرفداران چندان جالب توجه نبود اما تازگی خاصی دارد و انتخاب هوشمندانه‌ای برای روایت یک اسپایدرمن جدید در پرده سینما بوده است.

شخصیت منفی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse در اصل کینگ پین است و به جرات می‌توان گفت کینگ پین داخل این انیمیشن تاکنون در سریال‌ها و بازی‌های مرد عنکبوتی به این زیبایی خلق نشده است. حتی کینگ پین سریال دیردویل نمی‌تواند به پای این کاراکتر برسد و او یکی از بی‌رحم‌ترین نقش‌های منفی است که تاکنون در یک انیمیشن به آن برخورد کرده‌اید. کینگ پین خانواده (همسر و پسرش) را از دست داده و می‌خواهد با تداخل دنیاها دوباره آنها را پیدا کند و در این راه از هیچ کاری دریغ نمی‌کند. او می‌کشد و می‌بلعد و بی‌احساس با دشمنانش و دوستانش وارد جنگ می‌شود و صرفا می‌خواهد به هدف خودش برسد. هیبت عظیم‌الجثه او نیز با اینکه کاریکاتوری است ولی برای اولین بار می‌تواند قدرت خارق‌العاده او در برابر ابرقهرمانان را توجیه کند.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

شخصیت پردازی در انیمیشن جدید اسپایدرمن به بهترین نحو شگل گرفته و بیشتر افراد حاضر در انیمیشن با وجود اینکه کاراکترهایی کاملا تازه هستند ولی می‌توان با آنها صمیم شد. البته افرادی چون Prowler با وجود اینکه ابهت خاص خود را دارند اما خبری از پیشینه آنها نیست. در هر صورت شخصیت‌های انیمیشن آنچنان طرفدار پیدا کرده‌اند که قرار است از روی برخی از آنها آثار مجزا و انیمیشن‌های کوتاهی ساخته شود و تا به لحظه نوشتن این مطلب فعلا ساخته شدن یک سری انیمیشن کوتاه از روی اسپایدرهام (خوک عنکبوتی) تایید شده است.

https://digiato.com/?post_type=digi_posts&p=988007&preview=true

فیلمنامه قرص و محکم و دیالوگ‌های بجای انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse باعث شده که با محتوای غنی روبرو باشیم و امیدوار باشیم که این محتوا دنباله‌هایی موفق در خود خواهد داشت. صداپیشگان نیز به خوبی کار خود را انجام داده‌اند و کریس پاین و نیکلاس کیج که از دیگران معروف‌تر هستند با اینکه شاید در کل چند خط دیالوگ ادا می‌کنند اما در همین برهه زمانی کوتاه می‌توانند به یاد ماندنی ظاهر شوند. صداپیشه شخصیت پیتر پارکر بی‌نظیر عمل می‌کند و کاراکتر مایلز نیز با صدای شامیک مور(خواننده رپ) همراه شده که حس و حال جوانی و قهرمانی خوبی را تداعی می‌کند.

شوخی‌ها و ایستراگ‌های گوناگونی در طول انیمیشن وجود دارد و صدای استن لی فقید و حضور افتخاری او بار دیگر در این اثر وجود دارد؛ حضوری که احتمالا جزو آخرین دیدارهای او با طرفدارانش با صدای واقعی خودش خواهد بود و صحنه‌ای که در آن از او یاد می‌شود، حس تراژدی خاصی را به همراه دارد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

با شروع گزیده شدن مایلز توسط عنکبوت، المان‌های کمیک و حباب‌های نوشتاری مرسوم در این گونه کتاب‌ها در جای جای صحنه‌های انیمیشن به تصویر در می‌آید و مرز بین انیمیشن و یک موشن کامیک را لحظه به لحظه باریک‌تر می‌کند. این جلوه‌های بصری در کنار بریدن تصاویر و در کنار هم قرار دادن آنها بیش از پیش انیمیشن را به یک داستان مصور نزدیک می‌کند و فضای اکشن فیلم به همراه موسیقی بی‌نظیر آن لحظات ناب و جانانه‌ای را جلوی چشمان تماشاگر به تصویر می‌کشد. سبک گرافیکی خاص انیمیشن هم به منحصر به فرد بودن آن کمک دوچندانی کرده و باعث شده که Spider-Man: Into the Spider-Verse شبیه به هیچ اثری که پیش‌تر دیده‌اید نباشد.

سونی توانسته این بار از دل دنیای اسپایدرمن اثری بیرون بیاورد که بتواند بار دیگر به آن افتخار کند و هواداران را از خودش راضی نگه‌ دارد. دست روی داستانی گذاشتن که فقط خوانندگان کمیک (و شاید گیمرهای حرفه‌ای) از آن آگاهی داشتند، ریسک بزرگی بوده که تیم سازنده به جان خریده و توانسته به خوبی از پس روایت آن بر بیاید. اسپایدرمن حالا بعد از درخشش خود در دنیای بازی‌های ویدئویی، در صنعت انیمیشن حرفی برای گفتن دارد و باید امیدوار بود که در فیلم بعدی خودش هم بتواند به همین شکل بدرخشد.

بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse

تنها پس از چند روز از اکران فیلم و استقبال هواداران، در صفحات مجازی سیل عظیمی از درخواست‌های متعدد نسبت به ساخته شدن ادامه این سری از سوی مردم روانه استودیو سونی می‌شود و مردم خواستار حضور اسپایدرمن‌های مختلف دیگری که شاید حتی یک بار در یک کمیک ظاهر شدند هستند. آنها از ایده جهان‌های موازی اسپایدرمن به شدت استقبال کرده و به نظر می‌رسد که کار سونی با یونیورس جدیدی که ساخته است حالا حالاها تمام نشود.

The post بررسی انیمیشن Spider-Man: Into the Spider-Verse؛ بازگشت قهرمانانه مرد عنکبوتی appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Aquaman؛ جادوی دنیای زیر آب

حرف خیلی تکراری است اگر بگوییم که دو رقیب بزرگ کامیک بوک‌ها از زمانی که ابر قهرمانانشان پا به عرصه سینما گذاشته‌اند فراز و نشیب‌های بسیاری را محتمل شدند و در سال‌های اخیر مارول بیشتر از رقیب دیرینه خود یعنی دی سی برنده میدان بوده است. مارول با همراهی دیزنی پروژه‌ای از دنیای سینمایی خود را آغاز کرد و ذره ذره به آن بال و پر داد و توانست با برداشتن گام‌های اکثرا درست (نه همیشه درست) به موفقیت خوبی دست پیدا کند.

دی سی اما دیرتر دست به کار شد و با وجود اینکه سه گانه بی‌نظیر و تکرار نشدنی چون سه گانه بتمن کریستوفر نولان را در کارنامه خود دارد، در ساخت جهان سینمایی خود عجولانه رفتار کرد و تاکنون نتوانسته به موفقیت مارول دست پیدا کند. فیلم آکوامن آخرین فیلم از این دنیاست که به تازگی به اکران در آمده است.

بررسی فیلم Aquaman

  • کارگردان: جیمز وان
  • استودیو تهیه کننده:برادران وارنر
  • بازیگران: جیسون موموآ، نیکول کیدمن، امبر هرد، ویلیام دفو
  • بودجه: ۲۰۰ میلیون دلار

کاراکتر آکوامن و شکل‌گیری آن در قاب تصویر زنده همیشه یک علامت سوال بزرگ برای کارگردانان و استودیوهای سازنده بوده است. نود درصد ماجراهای آکوامن در دنیای زیرین دریاها رخ می‌دهد و به تصویر کشیدن چنین صحنه‌هایی قطعا کار هرکسی نیست. از آنسو قدرت‌های خاص این کاراکتر نیز بارها و بارها در دنیای طرفداران کمیک به زیر سوال کشیده شده و بنا به تعبیری می‌توان گفت آکوامن در خیلی از محافل یک ابرقهرمان جوک محسوب شده که فقط زیر آبها قدرت دارد. دی سی اما اخیرا تمرکز زیادی روی این ابرقهرمان کرده و سعی داشته که تصویر ذهنی مردم را نسبت به پادشاه دریاها تغییر دهد و اولین گام برای تحقق این امر را در بازی Injustice پیاده کرد.

بررسی فیلم Aquaman

هیبت آکوامن در بازی ویدئویی Injustice دستخوش تغییرات شگرفی شد و ابهتی به آن بخشیده شد که طرفداران این کاراکتر را راضی نگه داشت و نگرش جمعیت زیادی را نسبت به این ابرقهرمان تغییر داد. پس از آن شاهد عرضه شدن فیلم جاستیس لیگ و حضور کوتاه آکوامن با بازی خوب جیسون موموا بودیم که در بین سایر ابرقهرمانان فیلم بهتر از همه درخشید (البته پس از  واندروومن که در حال حاضر گل سرسبد دنیای سینمایی دی سی حساب می‌شود) پس از آن انیمیشن لگو دی سی آکوامن به بازار ویدئویی عرضه شد و نشان داد که دی سی حساب ویژه‌ای روی فیلم و شخصیت آکوامن باز کرده است.

این اولین بار است که آکوامن در یک فیلم زنده مستقل به تصویر می‌کشد و پیش از این تنها یکبار در اپیزود پایلوت تلویزیونی سریال آکوامن (که هیچ وقت هم روی آنتن تلویزیون پخش نشد و از همان ابتدا توسط شبکه رد شد) به تنهایی نقش آفرینی کرده بود. البته آلن ریچسون نیز در چند اپیزود سریال اسمال ویل نقش این کاراکتر را بازی کرد که بهتر است سعی کنیم آن را فراموش کنیم! اصلا بهتر است تمام آکوامن‌های قبل از این را از ذهنتان خارج کنید و جیسون موموآ در نقش این کاراکتر را دریابید که آن را بار دیگر از نو تعریف می‌کند؛ آن هم یک تعریف جانانه.

جیمز وان کارگردان مشهور هالیوودی وظیفه ساخت فیلم آکوامن را برعهده گرفته؛ او کسی است که از آن به عنوان یکی از سلاطین وحشت هالیوودی نام برده می‌شود و سری فیلم اره یاThe Conjuring دستپخت او هستند. او با ساخت قسمت هفتم فیلم‌های سریع و خشن پا به عرصه کارگردانی آثار اکشن گذاشت و نشان داد که در این زمینه نیز همانند ساخت فیلم‌های ترسناک تبحر خاصی دارد و خلاقیتش را می‌تواند در این گونه آثار نیز به رخ بکشد.

بررسی فیلم Aquaman

با اینکه انتخاب جیمز وان برای کارگردانی آکوامن در ابتدا کمی شک برانگیز بود و دل طرفداران را لرزانده بود اما حالا با اکران فیلم می‌توان این انتخاب را گزینه مناسبی دانست که توانسته دنیای زیر دریای آکوامن را به خوبی به تصویر بکشد. گفتنیست جیمز وان بعد از آکوامن به تولید سریال دیگر ابرقهرمان دنیای دی سی یعنی Swamp Thing نیز علاقه نشان داده و قصد دارد تا این سریال را نیز سال آینده تهیه و تولید کند.

آکوامنی که او ساخته تا حد زیادی وفادار به دنیای کمیک بوده و داستان زنی به نام آتلانتا را روایت می‌کند که توسط یک نگهبان فانوس دریایی از آبها نجات داده می‌شود. آتلانتا ادعا می‌کند که ملکه سرزمین آتلانتیس است و خصوصیات اخلاقی و قدرت‌هایی که دارد هم این ادعا را تایید می‌کند. او اما قبل از اینکه به سرزمین خود بازگردد یک دل نه صد دل عاشق نگهبان فانوس دریایی شده و با او زندگی تازه‌ای را آغاز می‌کند. پس از به دنیا آمدن فرزندشان که نامش را آرتور می‌گذارند، سروکله ارتش دریاها پیدا می‌شود و از ملکه می‌خواهند به دستور پادشاه به سرزمین‌شان بازگردد.

بررسی فیلم Aquaman

آتلانتا و همسرش تا مدتها در برابر حملات متعدد این ارتش روباتیک دریایی مقاومت می‌کنند اما در نهایت با بزرگ شدن آرتور، آتلانتا تصمیم می‌گیرد که از خانواده‌اش خداحافظی کند و به سرزمین و پیش شوهر سابقش برگردد. او قول می‌دهد که روزی به نزد آنها بازگردد ولی سال‌ها می‌گذرد و خبری از او نمی‌شود. در طی این سالها آرتور اما بزرگ شده و به قابلیت‌های جادویی خود پی‌ می‌برد. او می‌تواند با حیوانات دریایی از طریق تله‌پاتی صحبت کند و همچنین در زیر آب قدرت‌های خارق‌العاده‌ای داشته باشد. پوست او به سختی سخت‌ترین مرجان‌هاست و او می‌تواند زیر آب مانند تمام مردمان دریا راه برود و نفس بکشد و حرف بزند.

بررسی فیلم Aquaman

مردی به نام نویدیس که از مردمان دریا محسوب می‌شود وظیفه مربی‌گری آرتور را برعهده می‌گیرد (نقش او به شدت یادآور کاراکتر اوبی وان کنوبی دنیای جنگ ستارگان است) و او را با قدرت‌هایش آشنا می‌کند و آٰرتور تصمیم می‌گیرد که از قدرت‌های خود در راه خوبی و خیر استفاده کند. او متوجه می‌شود که مادرش به دست مردمان دریا کشته شده و به همین دلیل دل خوشی از آنها ندارد که به سرزمین آنها برود ولی زنی به نام مرا که قابلیت کنترل دریاها را دارد، از او می‌خواهد که برای پایان دادن به آشوب سرزمین دریاها به آنجا برود و پادشاهی راستین خود را اعلام کند؛ کاری که آرتور چندان علاقه‌ای به انجام دادن آن ندارد…

فیلمنامه فیلم به زیرکی بخش‌های Origin آکوامن را دور می‌زند و با فلش‌بک‌هایی بجا و درست آن را روایت می‌کند و از همین رو تفاوت شاخصی با سایر آثار فیلم اولی ابرقهرمانان پیدا می‌کند. البته رد شدن از این توضیحات تا حدی هم مدیون ظاهر شدن کوتاه آکوامن در فیلم جاستیس لیگ است و پیش زمینه‌ای که از او به تماشاگران داده شده باعث شده که دست جیمز وان در سریع‌تر پیش بردن داستان باز باشد.

بررسی فیلم Aquaman

ضرباهنگ فیلمنامه تند و سریع است و با اینکه متن کمی آلوده به کلیشه‌های رایج این ژانر می‌شود اما می‌تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد. یکی از مواردی که در فیلم روی آن مانور خاصی داده شده و خوب هم از آب در آمده شکل گیری رابطه عاشقانه بین آرتور و مرا است که با شیمی خوب دو بازیگر آن یعنی جیسون موموآ و امبر هرد بهتر هم می‌شود. پرداخت به رابطه عاشقانه این دو تا حدی پیش می‌رود که در سکانسی دیزنی وار شاهد گشت و گذارشان در شهر و پخش آواز در این صحنه‌ها هستیم و شاید این مورد در وهله اول نامانوس باشد، اما با حال و هوای دیوانه وار جیمز وان کاملا همخونی دارد.

  • دی سی در دهه نود میلادی سعی کرد که تغییرات گسترده ای در شخصیت آکوامن اعمال کند و او را از هاله طنزی که توسط جامعه کمیک بازان به دورش احاطه کشیده شده بود رهایی سازد.
  • از همین رو بود که تغییرات ظاهری در طراحی این کاراکتر ایجاد کرد و در طی یک آرک داستانی تراژدیک که منجر به کشته شدن پسر خود آکوامن توسط بلک مانتا(دشمن دیرینه اش) هم شد؛ دست چپ او را قطع کرد. طراحی جدید و با ابهت‌تر و البته تاریک‌تر آکوامن و داستان‌هایش در این دهه با اقبال نسبتا خوبی مواجه شدند و دی سی در فیلم جدید خود، ترکیبی از فان بودن و این فضای دهه نود را در هم آمیخته است.

حضور کارگردانی علاقه‌مند به ژانر وحشت باعث شده که او از هیولاهای دنیای زیر دریاهای کمیک‌های آکوامن نیز غافل نشود و حضور درخشان و ترسناکی را همراه با سیل ارتش این هیولاها در طول فیلم رقم بزند. این موجودات کریه تم دارک فیلم‌های دی سی را به دنیای شوخ و شنگ و پر رنگ و لعاب آکوامن با خود می‌آورند و باعث می‌شوند که اصالت سینمای دی سی همچنان در روح فیلم باقی بماند.

بررسی فیلم Aquaman

بازیگران فیلم برگ برنده آکوامن هستند و در کنار آن جیمز وان و تصویر پردازی خارق‌العاده‌اش باعث شده که فیلم آکوامن چیزی باشد که باید باشد، یعنی یک فیلم که بیشتر داستانش در زیر آب می‌گذرد و نماهای زیر آب بی‌نظیر طراحی شده باشند. آکوامن بیشتر از همه چیز و قبل از همه چیز مدیون همین تصاویر خیره کننده خود است و تصور نمی‌کنم هیچکسی در کره خاکی پیدا شود که با دیدن برخی از سکانس‌ها و نماهای داخل آن به وجد نیاید. تکنیک خلق شده برای نشان دادن دنیای زیر آب به نوبه خود بدیع و خلاقانه و شگفت انگیز است و تاکنون مثال آن در تاریخ سینما دیده نشده است.

بررسی فیلم Aquaman

صحنه‌های اکشن و نبرد‌های فیلم چه بین دو نفر باشد و چه بین دو ارتش، همگی آنقدر باشکوه و هیجان انگیز هستند که آدرنالین مخاطب را بالا می‌برند. فیلمبرداری که تیم جیمز وان در این صحنه‌ها به کار گرفته و انتخاب موسیقی که روی تمامی این سکانس‌ها صورت گرفته همه و همه دست به دست هم داده تا شاهد یکی از بهترین اکشن‌های ابرقهرمانانی باشیم. جیسون موموآ در این بین با هیبت و بازی خود توانسته آکوامن را به سطحی اعلا از ابرقهرمانان برساند و شاید بازی چندان قوی و زیرپوستی از خود نشان دهد، اما دقیقا یک کاراکتر کمیک ابرقهرمانی با فیگورها و ژست‌های خودش را هنرنمایی می‌کند.

بررسی فیلم Aquaman

اصولا فیلم‌های دی سی به جز سه گانه شگفت انگیز نولان، خیلی بیشتر حال و هوای کمیک‌ها را دارند و روحیه قهرمانانه در آنها بیشتر حس می‌شود. این حس و روحیه شاید تا حدی باعث شود که فیلم از حالت سینماتیک خود خارج شود و تبدیل به یک اثر کمیک شود ولیکن این موضوع سیاستی است که دی سی پیشی گرفته و به نظر می‌رسد حالا حالاها قصد ندارد آن را تغییر دهد. فارغ از اینکه این سیاست چقدر درست و چقدر غلط است (عده‌ای باور دارند که فیلم کمیک بوکی باید به همین رویه ساخته شود و عده‌ای مخالف آن هستند) فیلم آکوامن می‌تواند در خلق صحنه‌های اکشن خود موفق آمیز عمل کند و قهرمانی را معرفی کند که از حرکات و کارهایش بازخورد خوبی گرفته شود.

بررسی فیلم Aquaman

آوردن دو نقش منفی در فیلم اول آکوامن ریسک بزرگی بوده که جیمز وان انجام داده و متاسفانه در پرداخت این شخصیت‌ها کم آورده است. بلک مانتا (قبل از مراحل تولید فیلم می‌ترسیدم که دی سی از اینکه یک سیاهپوست را در قالب یک کاراکتر منفی با نام بلک مانتا فرو ببرد امتناع ورزد ولی خوشبختانه اینطور نشد) درست مانند کمیک‌هایش ساخته شده و خوشبختانه بازیگر آن هم اصراری ندارد که چهره آش مشخص باشد و از همین رو شاهد سر بر آوردن دائمی او در طول فیلم نیستیم (مشکلی که خیلی از فیلم‌های ابرقهرمانی از آن رنج می‌برند!) حضور او هر چند زیاد طولانی نیست ولی اثربخش است و احتمال می‌رود که شاهد حضورش در قسمت‌های آتی آکوامن هم باشیم.

بررسی فیلم Aquaman

از آنسو کاراکتر Ocean Master را داریم که در حقیقت برادر نانتی آرتور بوده و از بلک مانتا هم مقوایی‌تر و تک بعدی‌تر از آب در آمده است. بد بودن او از ابتدای امر کلیشه‌ای است و تا آخر فیلم این پاشنه آشیل را با خود به دوش می‌کشد و کلیشه‌ای می‌ماند. بازیگر او یعنی پاتریک ویلسون هم اصلا به این نقش نمی‌آید و بازی ضعیفی را نیز در بین تمامی گروه بازیگری از خود به جا می‌گذارد. در کل باید گفت که کاراکترهای منفی نه چندان قوی فیلم نقطه ضعف اصلی آن به شمار می‌آیند و شاید بهتر بود با دقت بیشتری روی این موضوع تصمیم گیری گرفته می‌شد.

  • جیسون موموآ سالهای سال برای ایفاگری این نقش انتخاب شده بود ولی خبری را به رسانه‌ها درز نداده بود. او همچنین قبل از قرارداد برای بازیگری نقش آکوامن قرار بود که در قالب بتمن جدید دنیای دی سی ظاهر شود و در نهایت این نقش به او نرسید. معلوم نیست چرا زک اسنایدر که خودش به اینکه موموآ بشود بتمن جدید ابراز علاقه کرده بود در آخر تصمیمش عوض شده و به او نقش آکوامن را پیشنهاد داده اما فعلا که این تصمیم خروجی خوبی داشته است.

کار گریم و طراحی صحنه و لباس تیم سازنده فیلم هم بیش از حد انتظار است و باید به دنیایی که توسط آنها خلق می‌شود صد آفرین گفت. لباس اصلی آکوامن می‌توانست ظاهر بسیار احمقانه‌ای داشته باشد و حالا به لطف هنرنمایی تیم، هم لباس او و هم سایر کاراکترهای فیلم خوش ساخت و وفادار به کمیک‌ها از آب در آمده است.

بررسی فیلم Aquaman

فیلم آکوامن دقیقا یک فیلم ابرقهرمانی با صحنه‌های اکشن ناب است. فیلم قطعا به شاهکاری سه گانه بتمن نولان نیست و اصلا در آن وادی تعریف نمی‌شود که بتوان قیاسی میان این آثار انجام داد و برای سینمای سرگرم کننده تولید و طراحی شده و در این زمینه می‌تواند بدرخشد. آکوامن و فیلم نخستش کلیشه‌های رایج را دارد ولی کارگردانی زیبای جیمز وان و بازیگران خوبش باعث شند که فیلم از منجلاب این کلیشه‌ها بیرون کشیده شود و بتواند دو ساعت و بیست دقیقه تماشاگر خود را میخکوب صحنه‌ها کند و او را راضی نگه دارد. ساخت چنین فیلمی از شخصیت آکوامن کار بسیار سختی بود و  تیم سازنده توانسته در این امتحان سخت، نمره قبولی بگیرد.

The post بررسی فیلم Aquaman؛ جادوی دنیای زیر آب appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Robin Hood ؛ یک تیر و هیچ نشان

اصلا بعید نیست در سال ۲۰۱۹ میلادی دوباره گروهی از تهیه‌کننده‌ها با حمایت یک استودیو، دور هم گرد بیایند تا یک فیلم جدید درباره رابین هود خلق کنند. اصلا چه ایده‌ای بهتر و ناب‌تر از یک قهرمان افسانه‌ای محبوب؟ شاید بپرسید مگر چه ایرادی دارد؟ این همه فیلم با محوریت این قهرمان مردمی شکست خورد. چرا جلوی موفقیت یک فیلم سینمایی دیگر را در این زمینه بگیریم؟ شاید بالاخره یک فیلم موفق شود زندگی رابین هود را به خوبی به تصویر بکشد. ظاهرا «آتوبترست» در مقام کارگردان به کمک کمپانی «سامیت» با همین طرز فکر، فیلم Robin Hood را در سال ۲۰۱۸ میلادی به مرحله اکران رساند. اثری که همان سناریوی همیشگی فیلم‌های رابین هودی را با خود یدک می‌کشد.

  • کارگردان: آتو بترست
  • استودیو تهیه کننده: سامیت، اپین وِی، استودیو پیکسولوید
  • بازیگران: تارون اگرتون، جیمی فاکس، بن مندلسون
  • بودجه: ۱۰۰ میلیون دلار (فروش کل در گیشه جهانی: ۷۳ میلیون دلار)

درون مایه قصه فیلم Robin Hood چندان متفاوت از دیگر آثار سینمایی درباره این شخصیت نیست. رابین هود به عنوان یک قهرمان مردمی در تلاش است تا سرمایه ثروتمندان ناتینگهام را به سرقت ببرد تا در میان فقرا و نیازمندان پخش کند. گویا در گذشته دور افرادی در بریتانیا این رویه را انجام می‌دادند و به نظر می‌رسد کاراکتر رابین هود، ریشه در باورهای قدیمی‌ بریتانیایی‌ها دارد. به همین خاطر گذر زمان منجر به تشکیل و گسترش یک تیپ شخصیتی قهرمانانه با قلبی رئوف به نام رابین هود در سرتاسر دنیا شد. کاراکتری که در ظاهر یک عیار ولی در عین حال از دید عموم جامعه، فردی محبوب و دوست‌داشتنی است.

بررسی فیلم Robin Hood

یک قاب بسیار بد از فیلم رابین هود را مشاهده می‌کنیم. زاویه دوربین مستقیم با سطح چشم قهرمان که پز رابین هود را در مقام یک موعظه‌گر خنثی می‌کند. موقعیت شخصیت‌ها در جلو دوربین درست و حسابی نیست چراکه برای القای قدرت خطابه رابین هود کارگردان می‌بایست سطح وسیع‌تری از جمعیت را در قاب تصویر جا می‌داد. آن انفجار پشت سر رابین هود نیز مثل یک ترقه بازی معمولی می‌ماند! این همه ایراد تنها از یک نمای فیلم.

ساخت و تهیه فیلم Robin Hood نزدیک به صد میلیون دلار (حتی بیشتر) ریخت و پاش به همراه داشته است. قاعدتا ما نیز همانند استودیو «سامیت» در قبال این بودجه انتظار داشتیم حداقل با اثری متوسط روبه‌رو شویم ولی مشکل دقیقا از جایی آب می‌خورد که کارگردان فیلم، پول هنگفتی صرف تهیه‌ این پروژه کرد ولی حتی نتوانست قهرمان قصه‌اش را به کاراکتر رابین هود که در ذهن من و شما حک شده، نزدیک سازد.

بیشتر ایرادات فیلم‌نامه از شخصیت‌پردازی ناقص سرچشمه می‌گیرد.

اولین و بارزترین ایراد در شروع جریانات فیلم است. در ابتدا رابین هود را در نقش یک اشراف‌زاده به نام لرد لاکسلی (تارون ایگارتون) در کنار معشوقه‌اش ماریان (ایو هیوسان) می‌بینیم و تا به خودمان میاییم که اوضاع از چه قرار است، رابین هودِ داستان این فیلم، به ارتش فرا خوانده می‌شود تا در قالب جنگ‌های صلیبی با دشمن‌های ناتینگهام مقابله کند. در همین سکانس ابتدای فیلم، شخصیت‌پردازی ماریان و رابین هود اصلا شکل نمی‌گیرد تا حتی از این گزاره خبری کلیشه‌ای و پر تکرار استفاده کنیم که «فیلم‌نامه‌نویس، شخصیت‌‌پردازی کاراکترهای اصلی را به حال خود رها کرده است».

پس از سکانس نخست، با یک پرش زمانی چهار ساله رابین هود را در حین جنگ می‌بینیم. در همین گیر و دار که ما هنوز در تلاش هستیم با رابین هود، لرد لاکسلی یا هر چه نامش است ارتباط برقرار کنیم، شخصیت دیگری به نام یحیی (جیمی فاکس) در نقش یک سرباز از جناح مخالف به جریان داستانی وارد می‌شود. آنقدر همه چیز سریع پیش می‌رود که به جرات می‌توان سکانس دوم را جزو بدترین بخش‌های فیلم Robin Hood قلمداد کرد.

بررسی فیلم Robin Hood

علی رغم چهره و ظاهر بسیار جذاب این کاراکتر، از آنچه فکرش را می‌کنید بدتر جلوی دوربین ظاهر می‌شود.

ای کاش فیلم رابین هود در همین بیست دقیقه به اتمام می‌رسید ولی عذاب الهی از نقطه‌ای بر سرمان نازل می‌شود که رابین هود به ولایت خودش برمی‌گردد. حال جریان فیلم Robin Hood به دیگر فیلم‌هایی با نام رابین هود شباهت زیادی پیدا می‌کند. قصه فیلم در این فاز داستانی درباره داروغه‌ای (بن مندلسون) است که برای اداره جنگ، از مردم بخت‌برگشته تقاضای مالیات می‌کند. فیلم‌نامه‌نویس صرفا تلاش کرده تا بستری برای دریافت این مالیات در بطن ماجرا فراهم کند ولی ای کاش این پیش زمینه اصلا در فیلم نهادینه نمی‌شد که بدترین ضربه را این مسئله به پیکره فیلم‌نامه وارد ساخت.

فیلم سینمایی Robin Hood حتی از جنبه کیفی نیز حرفی برای گفتن به هیچ عنوان ندارد.

 شاید با خودتان می‌گویید فیلم‌نامه را می‌توان تحمل کرد و قاعدتا فیلم Robin Hood آنقدرها هم بد نیست؛ ولی ماجرا اینجاست این فیلم حتی از ساده‌ترین اصول فیلم‌سازی نیز بهره نمی‌برد. قاب‌های بی‌حساب و کتاب، نورپردازی‌های بی‌هدف و هر چه خوشاید پیش آید، استفاده بیش از حد و بی‌دلیل از جلوه‌های بصری همچون اسلو موشن (آهسته کردن زمان) تنها چند ایراد فنی از تمهیدات اشتباه در کارگردانی‌ این اثر است. فیلم Robin Hood به قدری از لحاظ کیفی ضعیف از آب در آمده که کم کم شاید مثل من به شک میفتید آیا آتوبترست واقعا یک کارگردان است یا تنها این نام را به یدک می‌کشد. به کارنامه‌اش نگاهی انداختیم و مشاهده کردیم او بیشتر در ساخت سریال و مینی‌سریال نقش داشته و در حقیقت فیلم Robin Hood اولین اثر سینمایی بلند وی تلقی می‌شود.

بررسی فیلم Robin Hood

وقتی از نورپردازی‌های بی‌هدف و هر چه خوشاید پیش آید صحبت می‌کنیم از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ در فیلم‌سازی حتی نورپردازی باید هدفی پشتش باشد. واقعا هدف از تابش این نور سخت چیست؟

با این حال آتوبترست گویا اعتماد به نفس بسیار بالایی دارد که به خودش جرات داده کارگردانی این پروژه را بپذیرد تا از رابین هود، یک فیلم سینمایی بلند بسازد. چرا که در ابتدای بررسی نیز به آن پرداختیم، هر از گاهی یک فیلم سینمایی درباره رابین هود به حمایت کمپانی‌های مختلف ساخته و داستان این عیار دوست‌داشتنی، بارها و بارها از جنبه‌های مختلف روایت می‌شود. به همین خاطر تولید یک اثر خوش‌ساخت و کیفیت بالا، آن هم از رابین هود شاید کار آسانی برای هر کارگردانی نباشد.

با این اوصاف فیلم‌نامه این اثر با آن همه ایرادات ریز و درشتش، ویترین جالبی دارد. به این معنا که رابین هود یک اشراف‌زاده‌ است و صرفا یک انسان بی‌نام و نشان نیست. رابین در این فیلم، هویت و اصالت دارد. او در جامعه حضور فعال داشته و صرفا مثل شخصیت کارتونی‌اش، بیشتر اوقات خودش را در جنگل‌های شروود سپری نمی‌کند. اما رفیقِ شفیقش «جان» نه ویترینی دارد و نه شخصیت‌پردازی‌اش به یک مرحله مناسب تا پایان فیلم می‌رسد. به همین خاطر تعامل بین کاراکتر «جان» و «رابین» به قدری بد شکل گرفته که آرزو می‌کنید سریع‌تر دیالوگ‌هایشان به اتمام برسد تا بلکه با اکشن فیلم، کمی سرگرم شوید.

بررسی فیلم Robin Hood

این نما تنها یکی از قاب‌های بی‌حساب و کتاب فیلم رابین هود است. یک نمای بسته، شخصیت لنگ در هوا مانده و سرباز بخت برگشته‌ای که در عمق پس زمینه دوربین قرار می‌گیرد. اینکه آتوبترست چه خلاقیتی در این قاب تصویر دیده را باید شخصا از خودش بپرسیم!.

شاید تنها نقطه قوت فیلم را بتوانیم در یک سکانس خلاصه کنیم. بخشی که رابین با تمرین‌های سخت از تیپ شخصیتیِ لرد لاکسلی به رابین هود تغییر هویت می‌دهد. تماشای اینکه رابین هود یک فرد عادی است که با تلاش و رنج کشیدن به یک عیار و قهرمان مردمی تبدیل می‌شود، جزو معدود (یا شاید هم تنها!) بخش‌های جذاب فیلم Robin Hood است. هر چند درک این حس حزن و اندوه در کاراکترهای اصلی و حتی فرعی اصلا محسوس نیست و آنها صرفا روی کاغذ شخصیتی غم‌انگیز دارند. به عنوان یک تماشاگر، حس خاصی از جانب هم‌دردی در ما تحریک نمی‌شود که «رابین» یا حتی «جان» ناراحت هستند. این ایفای نقش بد بازیگرها، مجدد به ناتوانی کارگردان در به بازی گرفتن بازیگرها برمی‌گردد. از طرفی می‌توان این گونه نیز برداشت کرد جریان‌ فیلم بین سکانس‌های این اثر سینمایی منقطع است و هر اتفاقی که در سکانس پیشین رخ داده، گویا در ادامه ماجرا فراموش می‌شود. مثل اینکه کاراکترها، به ویژه «جان» به بیماری آلزایمر مبتلا هستند!

  • بررسی فیلم Robin Hood
  • پاسخ به یک سوال پرتکرار: چرا اکثر فیلم‌های سینمایی درباره رابین هود با یک شکست روبه‌رو می‌شوند؟
  • شاید چون ما در گذشته با این شخصیت بیشتر به وسیله کارتون و یک سریال بلند آشنا شدیم و آن کاراکتری که در ذهن ما حک شده، به قدری از یک پرستیژ بالایی بهره‌مند است که با تماشای یک فیلم دو ساعته، قادر نیستیم رابین هود این دسته از آثار را با آنچه در ذهن سراغ داریم، مطابقت دهیم. از طرفی اگر کارگردان تلاش کند تا فیلم رابین هود از یک شخصیت پخته‌تری بهره ببرد، مجبور است دیالوگ‌گویی‌ها را بیشتر کند و به همین خاطر، وزنه درام بر این نوع فیلم، بیشتر از اکشن ماجرا سنگینی می‌کند. در حالیکه فیلم‌نامه‌نویس‌ها در چند پروژه اخیر، همگی در تلاش بودند تا بار اکشن فیلم‌های رابین هودی کم نشود و مخاطب سینما با یک ریتم تند و سریع به پای فیلم بنشیند و از مبارزه‌های رابین هود با سربازهای داروغه شهر به وجد بیاید. این رویه را من تحت عنوان «سندرم رابین هود ضعیف» تعریف می‌کنم. چون نشانه‌هایی که در دست‌پرورده آتوبترست می‌بینم، پیش از این در سایر فیلم‌های رابین هودی نیز کم و بیش مشاهده کردم.

البته هستند کسانی که معتقدند در این اوضاع که کیفیت آثار سینمایی درباره رابین هود کم و بیش از یک حد متوسط فراتر نمی‌رود، همین فیلم جدید Robin Hood غنیمت است و به خاطر اکشن تند و سریع حاکم بر این اثر، آنقدر هم نیاز نیست این فیلم را بکوبیم. این دسته از سینمادوستان تصمیم دارند تا صرفا دو ساعت سرگرم شوند. حکایت این دسته از مخاطبین برمی‌گردد به همان ضرب‌المثل معروف و خنده‌دار که قدیمی‌ها می‌گویند: «از درد لاعلاجی، به خر میگن خانم‌باجی». به این معنا که برخی از افراد به جای تماشای یک فیلم اصیل با فیلم‌نامه‌ای چفت و بسط‌دار، از سر ناچاری (؟) به سمت تماشای فیلم‌های فاجعه‌ای مثل ساخته «آتوبترست»، آن هم در سال ۲۰۱۸ میلادی روی می‌آورند.

این یک پیشنهاد نیست. یک هشدار است! لطفا دور این فیلم یک خط قرمز پر رنگ بکشید. شاید چون تماشای فیلم Robin Hood به مراتب بهتر از یک سوهان می‌تواند با اعصاب و روان شما بازی کند. الان که دوباره فکر می‌کنم آتوبترست یک هنرمند واقعی است. چرا که از پس هر فردی بر نمی‌آید این چنین اثر ضعیفی را به عنوان یک فیلم سینمایی بلند به هواداران دنیای سینما و ژانر اکشن قالب کند!

The post بررسی فیلم Robin Hood ؛ یک تیر و هیچ نشان appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Overlord ؛ ستاره‌ای کم‌نور در دنیای سینما؟

نه تبلیغات سرسام‌آور و گزاف برای اکران فیلم Overlord در نظر گرفته شد و نه جو خبری خاصی پیرامون پیش‌نمایش‌های این فیلم شکل گرفت. آخر جی جی آبرامز تهیه‌کننده این فیلم است و حدس می‌زدیم فیلم Overlord با چندین و چند ترفند ژورنالیستی به اصطلاح اجنبی‌ها هایپ می‌شود ولی ماجرا این گونه پیش نرفت و فیلم Overlord چراغ خاموش اکران شد تا به یک‌باره مخاطبین پرده نقره‌ای سینما را غافل‌گیر کند ولی آیا این استراتژی به نفع موفقیت و پرطرفدار شدن فیلم سینمایی Overlord ختم شد؟

  • کارگردان: جولیوس ایوری
  • استودیو تهیه کننده: بد روبات، پارامونت پیکچرز
  • بازیگران: یوان آدپو، وایِت راسل، ماتیلدا اولیوییِر
  • بودجه: ۳۸ میلیون دلار

به نظر من فیلم Overlord را نمی‌توانیم یک فیلم سینمایی بلند خطاب کنیم. چرا که انگار کارگردان چند کلیپ ضبط کرده و سپس کلیپ‌های کوتاه خودش را با یک تدوین ساده و بدون دشواری خاصی سر هم کرده و به اسم فیلم سینمایی بلند روانه بازار هدف خودش کرده. البته اگر به نام کارگردان این اثر، جولیوس ایوری و کارنامه‌اش نگاهی بیندازید، متوجه خواهیم شد او در زمینه کارگردانی در ابتدای راه خود قرار دارد. Overlord دومین فیلم بلند ایوری است و بر همین اساس این کارگردان جویای نام، کار سختی را به اتمام رسانده. چرا که به‌کارگیری خلاقیت کارگردان در ساخت یک اثر در ژانر وحشت، به اندکی تجربه هم نیاز دارد.

بازی ولفنشتاین را تجربه‌ کرده‌اید؟ درون‌مایه داستانی تقریبا مشابه به همان بازی‌های ویدیویی ولفنشتاین مخوف است و مضمون قصه فیلم، به دوران جنگ جهانی دوم و روز دی (D-Day) برمی‌گردد. به عقیده تاریخ‌شناسان بزرگترین عملیات جنگی آبی-خاکی، در روز دی صورت گرفته و نام مستعار این عملیات علیه آلمانی‌های متخاصم Overlord نام گرفت که در نهایت این نبرد به پیروزی جبهه متحدین پایان یافت. دو فیلم‌نامه‌نویس فیلم Overlord قصه‌ای را در قالب یک سناریو تهیه و تنظیم کردند که در این روز به خصوص روایت می‌شود. قصه‌ای که انتظار می‌رفت سراسر دلهره‌آور باشد.

بررسی فیلم overlord

کل ماجرای فیلم بر پایه همین پنج کاراکتر دنبال می‌شود. البته بهتر است بگوییم ۵+۱. چون جای خالی یک شخصیت دیگر در این قاب تصویر خالیست.

فیلم Overlord با ادای چند دیالوگ از زبان سربازان امریکایی آغاز می‌گردد و همین که دست‌گیرمان می‌شود فیلم در چه جغرافیایی قرار گرفته، جریان اصلی شروع می‌شود. افتتاحیه فیلم از آن سکانس‌هاییست که کارگردان به شدت تلاش می‌کند یقه‌مان را به زور بگیرد و با خودش همراه کند ولی به قدری جلوه‌های بصری، چپ و راست به صورت‌مان پرتاب می‌شود که باید این طور گفت در سکانس اول، صرفا انفجارهای مهیب و جلوه‌های بصری بسیار زیادی را تماشا کردیم و بس.

ضعف‌های ریز و درشت فیلم Overlord را می‌توانیم تا حدودی نادیده بگیریم ولی تنها نکته‌ منفی که واقعا آزاردهنده‌ است، در نبود یک منطق درست و حسابی پیرامون اکشن ماجراست.

زمانی که ترقه‌بازی‌های ابتدای قصه به اتمام می‌رسد، منتظریم تا ماجرا جان بگیرد و تیم کوچکی از سربازان داستان این فیلم به سمت هدف عملیاتی خود حرکت کنند ولی همه چیز به یک‌باره، با یک ریتم آرام ادامه پیدا می‌کند. اتفاقات مرموزی شکل می‌گیرد ولی باز هم مجبور می‌شویم صبر کنیم. رفته رفته کلافه می‌شویم از اینکه چرا ضرب‌آهنگ فیلم کم و کمتر می‌شود ولی بالاخره با ورود یک کاراکتر جدید، قصه پر و بال می‌گیرد و با همین فرمان تا انتها پیش می‌رود.

گل سرسبد تیم بازیگری فیلم Overlord کسی نیست جز وایِت راسل، پسر کِرت راسل معروف و مشهور. اگر بگوییم تنها بازیگر ارزشمند این فیلم که به واقع ایفای نقش بسیار خوبی از خود نشان داده همین وایت راسل است، پربیراه نگفتیم. سایر بازیگران به قدری خشک و غیرطبیعی جلوی دوربین رفتار می‌کنند که شخصیت‌های قصه به شدت نچسب درآمده‌اند و شاید اگر ایفای نقش وایِت راسل در نقش فورد نبود، توانایی تحمل قصه بیمار و نزار فیلم را پیدا نمی‌کردیم.

بررسی فیلم overlord

وقتی از بازی ضعیف و غیرقابل قبول بازیگرها صحبت می‌کنیم از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ به این نما و چهره‌ دو بازیگر دقت کنید.

در جواب به این سوال که آیا فیلم Overlord جذابیت دارد باید بگوییم بله. شاید ایوری در بخش کارگردانی از خود ضعف نشان داده ولی حداقل کاری که از دستش برمی‌آمد را انجام داده. این فیلم اگر بهترین اثر سال ۲۰۱۸ میلادی نباشد، ضعیف‌ترین و بدترین اثر در ژانر وحشت و اکشن نیز نیست. در این فیلم، حداقلی‌ها رعایت شده است؛ چه بسا ایوری در برخی از جنبه‌های فیلم، بسیار خوب نیز عمل کرده. به عنوان مثال گریم نازی‌های جهش یافته به شدت خوب طراحی شده. به گونه‌ای که عوامل دست‌اندرکار در بخش گریم و دکور فیلم اعتراف کرده‌اند نزدیک به پنج الی شش ساعت طول می‌کشید تا گریم چهره بازیگران ارتش نازی‌ها آماده شود.

ضعف‌های ریز و درشت فیلم Overlord را می‌توانیم تا حدودی نادیده بگیریم ولی تنها نکته‌ منفی که واقعا آزاردهنده‌ است در نبود یک منطق درست و حسابی پیرامون اکشن ماجراست. روز دی و نبرد نورماندی قطعا یکی از حساس‌ترین عملیات تاریخ تا به امروز است. حال وسط این اوضاع بی‌ریخت تصور کنید یک گروه چند نفره از سربازان امریکایی، در دل دشمن فرود بیایند و دست بر قضا یک پایگاه سری جلو روی‌شان سبز شده و بنا به یک دلیل مضحک و بی‌ربط، ماموریت خود را رها می‌کنند و به یک هدف فرعی دل‌خوش می‌شوند.

بررسی فیلم overlord

یک قاب کلاسیک در سبک اکشن. کاراکتر در وسط قاب قرار گرفته و دوربین به سمت عقب حرکت می‌کند. جدا از جلوه‌های بصری سطح پایین که خودمان در مراسم چهارشنبه‌سوری به مراتب جلوه‌های بهتری را ترتیب می‌دهیم، فقط به قیافه سرباز دقت کنید که هیچ‌گونه ترسی در باطنش وجود ندارد و همانند تنسی تاکسیدو می‌دود!

منطق روایی که می‌گوییم در نقطه‌ای به اوج بلاهت می‌رسد که در سناریوی ماجرا، سربازها از دستور فرمانده خود سرپیچی یا به صورت خودمختار رفتار می‌کنند. تنها توجیه را می‌توان در قهرمانانه نشان دادن امریکایی‌ها در جبهه خیر و زشت نشان دادن چهره نازی‌ها خلاصه کرد. ولی اشتباه ایوری و فیلم‌نامه‌نویس‌های فیلم Overlord اینجا بود که این اثر نه در حد و اندازه یک فیلم درجه یک مثل سرباز نجات رایان حماسی ظاهر شده و نه پتانسیلش را داشته تا این حجم از قهرمان‌بازی‌ها را در دل سناریو جا دهد. به غیر از رفتار فورد در انتهای ماجرا، دیگر رفتارها و روابط کاراکترهای قصه نه منطقی است و نه با عقل جور در می‌آید.

گل سرسبد تیم بازیگری فیلم Overlord کسی نیست جز وایِت راسل، پسر کِرت راسل معروف و مشهور.

فیلم Overlord شاید در بخش اعظمی از ماجرا در جلوی دوربین کلیشه‌ای به نظر برسد ولی هر چه باشد، یک قصه معمولی را در قالب ۱۰۰ دقیقه با ریتم سریع تعریف می‌کند که هر فرد علاقه‌مند به سینما از تماشای آن خسته نمی‌شود. مشکل ما با فیلم در همین زیادی معمولی بودنش است. شاید حک شدن نام جی.‌جی.آبرامز در گوشه و کنار پوسترها و کاورهای فیلم Overlord، سطح توقع‌مان را از این فیلم بالا برد ولی هر چه باشد، یک سینمادوست همیشه به دنبال آثار خاص و منحصر به فرد می‌گردد. ای کاش حداقل معمای فیلم و آن فضاسازی‌های جنگل در نیمه ابتدایی داستان، کمی بهتر و پخته‌تر از آب در می‌آمد ولی همه چیز معمولی است و این «معمولی» بودن، روی اعصاب علاقه‌مندان دنیای سینما به شدت رژه می‌رود.

بررسی فیلم overlord

از ناشیانه و مبتدی بودن کارگردان همین بس که به عقلش نرسید از حیاط خلوتی که در عمق این نماها در این لوکیشن ایجاد شده، استفاده کند. تماشای چند سایه از هیولاها در پشت زمینه این نماها در این جنگل مخوف می‌توانست ما را هیجان‌زده کند.

برای درک عمق ماجرا اجازه بدهید مثالی بزنم. مثل این می‌ماند که شما پس از سفری به شهر میلان و خوردن یک پیتزای داغ و خوشمزه ایتالیایی، مجدد به ایران برگردید. پس از این مسافرت دل‌چسب، هر پیتزایی که میل می‌کنید ناخودآگاه با نمونه اصیلش در ایتالیا مقایسه می‌کنید و با هر بار گاز زدن، از خوردن یک پیتزای معمولی عذاب می‌کشید. در حالیکه دوست‌تان فکر می‌کند بهترین پیتزای عمرش را در حال تجربه کردن است. تماشای فیلم Overlord نیز حکایتی این چنینی دارد و لذت بردن شما از این فیلم کاملا به این موضوع برمی‌گردد شما پیش از تماشای Overlord، چه آثار دیگری را در این سبک مشاهده کردید. آیا شما هم مثل نگارنده این بررسی، پس از تماشای فیلم Overlord این اثر را به لیست فیلم‌های معمولی‌تان اضافه می‌کنید یا به لیست آثار شاهکار امسال؟ دیدگاه‌تان را برای ما تعریف کنید.

The post بررسی فیلم Overlord ؛ ستاره‌ای کم‌نور در دنیای سینما؟ appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمه Maquia؛ و دست‌هایت بوی نور می‌دهند

برخی انیمه‌های ژاپنی می‌توانند به شدت با احساسات مخاطب خود بازی کنند و تاثیر شگرفی روی تماشاگرانشان بگذارند. داستانی که در دل این انیمه‌ها روایت می‌شود به علاوه صداگذاری و موسیقی که با جان و دل برای آنها انجام می‌شود، برخی از این آثار را تبدیل به عناوینی می‌کند که تا مدتها در یاد آدمی باقی می‌ماند. در این چند سال اخیر اگر نگاهی به انیمه‌های سینمایی ژاپن داشته بودید، آثار خوبی به جز انیمه‌های هایائو میازاکی بزرگ به چشمتان خورده است؛ آثاری که در اکثر آنها رگه‌هایی از فانتزی (عنصر همیشگی تولیدات سرزمین آفتاب) به چشم می‌خورد. انیمه ماکیا با اسم کامل ماکیا: زمانی که گل موعود شکوفه می‌دهد یکی از این دست آثار است که با ترکیب فانتزی و درام، اثری مبهوت کننده را به بینندگانش نمایش می‌دهد.

بررسی انیمه Maquia

نام ژاپنی و کامل این اثر Sayonara no Asa ni Yakusoku no Hana o Kazarō است

  • کارگردان: ماری اوکادا
  • استودیو تهیه کننده: P.A.Works
  • صدا پیشگان: Manaka Iwami، Miyu Irino ،Ai Kayano ،Yūki Kaji
  • بودجه: نامشخص

ماری اوکادا، نویسنده ژاپنی است که تا پیش از ساختن انیمه Maquia کار فیلمنامه نویسی چندین انیمه تلویزیونی و سینمایی را انجام داده است. از شاخص ترین کارهای او می‌توان به عنوان سینمایی Anthem Of Heart اشاره کرد که اگر شانس دیدنش را تاکنون داشتید، احتمالا با مضمون احساسی و عاشقانه آن آشنا هستید. اوکادا عنصر عشق را در تمامی خطوط نوشته شده توسط قلم توانایش رعایت می‌کند و آن را طوری در روح شخصیت‌های خود جاری می‌سازد که تا پوست و استخوان مخاطب نفوذ کند.

بررسی انیمه Maquia

اوکادا بیش از ۲۰ سال قلم خود را به کارهای دیگر کارگردانان سپرد و شاهد به تصویر کشیده شدن کلمات ذهنش بود ولی نهایتا در سال ۲۰۱۸ و به توصیه بسیاری از کارگردانان شهیر ژاپنی، تصمیم گرفت خودش آستین بالا بزند و یک انیمه سینمایی را کارگردانی کند. انیمه‌ای که به قول کنجی هوراکاوا، تهیه کننده معروف ژاپنی یک اثر ۱۰۰ درصدی متعلق به شوره‌های ذهن این بانوی خلاق باشد. کنجی در استودیو P.A.Works کار می‌کند جایی که تهیه کنندگی ماکیا را برعهده گرفته و پیش از این هم انیمه‌های مشهوری چون Blood+ و Sword of the Stranger را تولید کرده و برای گیمرها نیز سری بازی‌های پرفسور لیتون آن نامی آشناست.

انیمه Maquia در دنیایی فانتزی می‌گذرد که به شدت تداعی کننده آثار رمان High Fantasy است؛ آثاری چون گیم آو ترونز و یا ارباب حلقه‌ها. در این سرزمین پهناور ما ابتدا با شهر لورف آشنا می‌شویم؛ جایی که شبیه به مکان‌های اساطیر یونان باستان طراحی شده و معماری به رنگ سفید با ستون‌های بلند دارد و در آن زنان و مردانی با البسه سنتی سفید و آبی در حال گشت و گذارند. در این سرزمین همگی (چه زن و چه مرد) به شدت زیبارو و خوش اندام هستند و موهای بلوند و پوست سفید و بینی بسیار کوچکی دارند که مشخصه نژاد آنهاست؛ نژادی پری‌گونه که عمر جاودان دارند.

بررسی انیمه Maquia

کار این نژاد بافندگی و ریسندگی نوعی خاصی از پارچه به نام هیبیول است که تمام هنر و جادوی خودشان را در آن به کار می‌گیرند. این نوع پارچه‌ها بسیار گران بوده و امورات شهر از طریق فروش و صادر شدن آنها به اقصی نقاط این سرزمین جادویی می‌گذرد. مشخصه اصلی هیبیول، زبانی است که روی آن نوشته شده به طوری که خود مردمان لورف می‌توانند این پارچه‌ها را با لمس کردن بخوانند و پیغام‌هایی از زمان را دریافت کنند.

بررسی انیمه Maquia

ماکیا یکی از این نژادهای پری گونه است که اندام ریزی دارد و کمی هم ترسو است. او به ملکه شان وابستگی خاصی دارد و در این سرزمین کاملا تنهاست. دوستش لیلی اما دختر شجاعی است که با یکی از پسران شهرشان رابطه عاشقانه‌ای را به طور مخفیانه شروع کرده و از ماکیا نیز دلرباتر است. ماکیا بدش نمی‌آید که به سرزمین‌های دیگر برود و با انسان‌ها ملاقات کند، اما این کار در شهر آنها قدغن است و از آن گذشته، ملکه بارها به او هشدار می‌دهد که وارد شدن به دنیای انسان‌ها و دوستی با آنها عواقب خوبی نخواهد داشت. او بیشتر از همه به ماکیا توصیه می‌کند که به هیچ وجه نباید دلبستگی به انسانی پیدا کند، چرا که فرجام آن دلبستگی غم‌انگیزترین حسی خواهد بود که به سراغش خواهد آمد. ماکیا با اینکه معنای این حرف‌ها را زیاد نمی‌فهمد، اما آنها را آویزه گوش خود کرده است.

بررسی انیمه Maquia

داستان اصلی از جایی آغاز می‌شود که ارتشی از پادشاهی حاکم بر این سرزمین با اژدهایان خود به لورف حمله کرده و تمامی آنها را اسیر کرده و با خود می‌برد. ماجرا از این قرار است که حکومت می‌خواهد یکی از زنان این نژاد را به عقد شاهزاده در بیاورد تا هم به تمامی شهروندان قدرت نمایی کند و هم اینکه صاحب یک وارث با عمر جاودان شوند. اژدهایانی که حکومت در طول سال‌ها مبارزه به دست آورده‌اند، یکی پس از یکی در حال مرگ هستند و علت مرگشان هم مشخص نیست و از همین رو حکومت از ترس اینکه مردم تصور کنند نیرو و قدرت آنها رو به کاستی رفته، دست به چنین حرکتی می‌زنند.

بررسی انیمه Maquia

ماکیا از معدود افرادی است که می‌تواند از این شبیخون جان سالم به در ببرد و به همراه یکی از اژدهایان در یک نقطه نامعلوم پرت می‌شود. اژدها آتش گرفته و می‌میرد (مرگ این اژدهایان به همین شکل است) و ماکیا بعد از پیاده روی طولانی، به فرزند نوزاد آدمیزادی برخورد می‌کند که والدین‌اش مرده‌اند. نوزاد در آغوش مرده دستان مادرش قرار گرفته و ماکیا او را نجات می‌دهد و با اینکه توصیه‌های ملکه دائم در گوشش زنگ می‌خورد، اما حس زنانه و مادرانه‌ای او را در برمی‌گیرد. در نهایت ماکیا تصمیم می‌گیرد این فرزند را به فرزندخواندگی قبول کند و یک زن با عمر جاودان، مادر یک فرزند پسر انسان به اسم آریل می‌شود؛ فرزند نوزاد بی‌گناهی که به قول ماکیا بوی نور می‌دهد.

احساس مادرانه و مهر مادری تا پیش از این در کمتر انیمه و انیمیشنی اینچنین زیب به تصویر کشیده شده است. عشقی که ماکیا نسبت به نژاد بشر پیدا می‌کند، برخلاف تصورات اولیه‌ای که مخاطب از روند داستان دارد عشق به یک آدم هم سن و سال و وارد یک رابطه عاشقانه شدن نیست؛ بلکه عشق مادر و فرزندی است که قدرت و نیروی به مراتب بیشتری را در بر می‌گیرد. ماکیا مادری است که نباید دلبسته یکی یکدانه پسرش شود چرا که پسرک قرار است بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شود و او همچنان جوان بماند. این مادر شاهد پیر شدن فرزند خود است و کاری هم از دستش برنمی‌آید.

بررسی انیمه Maquia

رابطه شکل گرفته بین مادر و فرزند در انیمه Maquia شگفت انگیز از آب در آمده و عنصر فانتزی که در آن قرار گرفته، آن را جادویی هم کرده است. آریل در سنین نوجوانی کم کم متوجه مادرش و خصلت عجیب و غریب او می‌شود و رفتارش با او عوض می‌شود. ماکیا اما عاشق اوست و مادرانگی خود را حفظ می‌کند. فداکاری ماکیا در طول داستان فیلم، دل هر مخاطبی را می‌لرزاند و تماشاگر مذکر و مونث، مادر و غیر مادر را تبدیل به مادری دلسوز برای فرزند عزیزش می‌کند.

بررسی انیمه Maquia

نکته جالبی که در روند داستان طولانی و پیچ در پیچ انیمه Maquia وجود دارد، حذف بازگویی شدن یک سری از موارد بدیهی است که هوشمندانه انجام شده و به کند نشدن ریتم آن کمک شایانی کرده است. این مساله که ماکیا و فرزندش درباره نژاد او چرایی جاودان ماندنش صحبت می‌کنند، در هیچ جایی از انیمه دیده نمی‌شود و خود به خود بعد از چند سال، مخاطب می‌فهمد که این دو با یکدیگر قرار گذاشتند تا زین پس همدیگر را خواهر و برادر به دیگران معرفی کنند. اوکادا فهمیده که لزومی به نشان دادن این صحنه‌ها نیست و می‌توان این موقعیت‌های مهم در زندگی مادر و فرزند را به نحوه دیگری و زیر پوستی آن را بیان کرد، به طوری که نه حفره داستانی درست شود و نه مخاطب حس کند که در حال فریفته شدن است.

بررسی انیمه Maquia

داستانک‌های متعدد و شخصیت‌های فرعی زیادی در طول داستان حدودا دو ساعته انیمه Maquia به چشم می‌خورند که برخی از آنها درست تعریف نمی‌شوند ولی به طور قطع حذف آنها از قصه می‌توانست لطمه بزرگی به روند آن بزند. داستان این انیمه مدت زمان طولانی و تقریبا ۸۰ ساله‌ای را می‌گذراند و دست گذاشتن روی نقاط حساس این خط زمانی طولانی کار بسیار سختی بوده است. جالب اینکه روند داستان طولانی انیمه دائم در حال تغییر است و در میانه داستان رنگ و بویی سیاسی می‌گیرد و در جایی دیگر و با شروع جنگ‌های متعدد، حالتی اکشن به خود می‌گیرد.

کارگردان اما در تمام این ژانرها راه را درست پیش می‌برد و تسلط خود را در ساخت تمامی صحنه‌ها به رخ می‌کشد؛ موضوعی که حاصل ۲۰ سال تجربه همکاری او با تیم‌های متعدد انیمه‌سازی است. ناگفته نماند که تمامی این ژانرها تحت سیطره درام عاشقانه بی‌نظیر انیمه هستند و نقش مهره‌هایی را ایفا می‌کنند که فراز و فرود این درام بی‌نظیر را ایفا می‌کنند.

بررسی انیمه Maquia

طراحی انیمه هم مانند داستان متغیر آن، دائم در حال تغییر است. استفاده درست و بجا از رنگ‌ها با توجه به روحیه‌ و روندی که داستان به خود می‌گیرد چشمان مخاطب را جادو می‌کند. استفاده از پس زمینه رنگ آبی در قسمت‌های آرام و استفاده از پس زمینه رنگ‌های زرد و نارنجی در بخش‌های هیجان انگیزتر تنها چند مورد از هنرنمایی اوکادا و تیم طراحی خارق‌العاده‌اش هستند.  موسیقی و صداگذاری انیمه Maquia نیز فراتر از حد انتظار است و می‌توان آن را تکمیل کننده پازل عاشقانه و جادویی انیمه دانست.

بررسی انیمه Maquia

انیمه Maquia مثل خواندن یک کتاب مفصل است که جزییات فراوانی را در خود قرار داده و البته یک سری سوالات بی‌پاسخ هم به جا می‌گذارد که شاید در آینده به آنها جواب داده شود. اما در کل با یک اثر کامل روبرو هستیم که از بسیاری از سایت‌های نقد فیلم و منتقدین امتیاز کامل را گرفته و به احتمال زیاد حق‌اش در بسیاری از مراسم‌های جوایز سینمایی نیز خورده می‌شود؛ چرا که رقابت کردن با آن بسیار سخت است و وارد نکردن آن به جریان مسابقه انتخاب راحت‌تری برای داوران است!

بررسی انیمه Maquia

اگر عاشق بشوی، تنهای تنها می‌شوی

یادم می‌آید برای آنکه دوستانم را به دیدن انیمه ترغیب کنم، از لفظ «بیا و به خودت لطفی کن و انیمه ماکیا را ببین» استفاده کردم و تصور می‌کنم که تکرار همین عبارت در بخش پایانی صحبت‌هایم جایز است. انیمه Maquia برای هر سن و قشری می‌تواند جذاب باشد و المان‌های فانتزی به کار رفته در آن طوری نیست که برخی مخاطبان دلزده از این ژانر را از خود دور سازد. برای همین است که به هر کس که می‌رسم (و شما هم به هر کس که رسیدید) این توصیه را بکنید و به او بگویید: «لطفی به خودت بکن و انیمه Maquia را ببین. گمان نمی‌کنم پشیمان شوی.»

The post بررسی انیمه Maquia؛ و دست‌هایت بوی نور می‌دهند appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Mortal Engines؛ شهرهای متحرک آخرالزمان

پس از اتمام سه‌گانه هابیت‌ها، نام پیتر جکسون کمتر شنیده می‌شد تا اینکه با تریلر و خبر ساخت فیلم Mortal Engines نام پیتر جکسون دوباره سر زبان‌ها افتاد. ولی این بار نه به عنوان کارگردان، بلکه در نقش تهیه‌کننده یک اثر. فیلم Mortal Engines اخیرا روی پرده نقره‌ای سینما به تصویر کشیده شد ولی شاید این سوال برای شما هم پیش بیاید آیا این فیلم فانتزی که نام پیتر جکسون را یدک می‌کشد توانسته از لحاظ کیفی یک اثر پرفروش و صد البته موفق باشد؟

  • کارگردان: کریستین ریورز
  • استودیو تهیه کننده: مدیا کپیتال رایتس، اسکولاستیک پروداکشنز، سیلورتانگ فیلمز
  • بازیگران: هرا هلیمار، هیوگو ویوینگ، استفن لنگ
  • بودجه: ۱۰۰ میلیون دلار

اجازه دهید همین ابتدای بررسی به این نکته اشاره کنیم قصه فیلم از رمانی به همین نام، به قلم فیلیپ ریو (Philip Reeve) برگرفته شده است. ماجرای این رمان و کاراکترهایش صرفا محدود به همین قصه ۲ ساعته نیست و مخاطبین این رمان، در چهار جلد با دنیای استیم‌پانکی که «ریو» خلق کرده، آشنا شده‌اند. پیتر جکسون تقریبا در ده سال پیش، یعنی سال ۲۰۰۹ میلادی رسما اعلام کرد اولین فیلم از این سری رمان محبوب در دست ساخت قرار دارد. به زبانی ساده‌تر می‌توان گفت نزدیک به ۱۰ سال طول کشید تا اولین فیلم از این سری به مرحله اکران برسد.

داستان در دنیای پساآخرالزمانی روایت می‌شود ولی این بار متفاوت از آن چیزی که تا به امروز تصور می‌کردیم. آخرالزمان در این جهان خیالی، تنها در شصت دقیقه رخ داده و بنا به وقایع طبیعی مثل زلزله و طغیان آتش‌فشان‌ها، کره زمین با خاک یکسان شد. بشر برای بقا دست به دامان دانشمندی به نام نیکلاس کِرک شد که در نظر داشته شهر لندن را روی چرخ‌ها به حرکت در بیاورد و در بطن شهر، موتورهای غول‌پیکری قرار دهد تا شهر برای جنبش، جان بگیرد. اینگونه شد که شهر لندن به تحرک افتاد و شهرهای کوچک‌تر را یکی پس از دیگری نابود کرد تا در راس چرخه بقا باقی بماند. با این اوصاف تکنولوژی نیکلاس کرک بنا به دلایلی که هنوز در فیلم به آن اشاره درستی نشده، در دیگر قسمت‌های دنیا به جز قاره آسیا که اعتقادی به این تکنولوژی نداشته، منتقل شد تا شهرهای متحرک دیگری جهت مقابله با لندن تشکیل شود. مردمان آسیا سیاستی برخلاف آنچه غرب در پیش گرفته، در دستور کار خود قرار داده و در صدد ادامه همان جامعه قدیمی بشریت بودند.

بررسی فیلم Mortal Engines

این گنده‌بک، شهر لندن تو دنیای آخرالزمانیست که در رمان Mortal Engines توصیف شده. شهر غول‌پیکری که روی چندین و چند چرخ حرکت می‌کند.

شخصیت‌های اصلی تک‌بعدی نیستند اما دیالوگ‌گویی‌ها به شدت کلیشه‌ای و چه بسا قابل پیش‌بینی از آب درآمده است.

جامعه‌ای که در لندن می‌بینیم به چهار فرقه تقسیم‌بندی شده است. عده‌ای تاجر هستند و عهده‌دار گرداندن چرخ اقتصاد. عده‌ای دیگر مهندس، که از نام‌شان مشخص است مسئولیت راه‌اندازی و جنبش شهر به گردن‌شان است. عده‌ای نیز ناوبر هستند تا مسیر درست را برای حرکت شهر شناسایی کنند. اما چهارمین و شاید پراهمیت‌ترین فرقه، مورخین باشند. افرادی که مسئولیت اکتشاف و جمع‌آوری اشیای مصنوعی و باستانی را بر عهده دارند. رهبر کل این شهر متحرک هم کسی نیست جز مگنوس کرام که ریاست فرقه مهندسین را نیز برعهده دارد.

و اما قصه از یک نبرد دیدنی و هیجان‌انگیزِ لندنِ غول‌پیکر با شهری کوچک‌تر آغاز شده و در همان سکانس ابتدایی، نطفه یک جریان پرتنش شکل می‌گیرد. در عرض چند دقیقه کاراکترها عرض اندام می‌کنند و ما تا حدودی در می‌بریم با چه شخصیت‌هایی روبه‌رو هستیم. جریان قصه با سو قصد هستر شاو (هِرا هیلمار) به جان تادئوس ولنتاین، رئیس فرقه مورخین شروع می‌شود که یک مورخ تازه‌کار و نوجوان به نام تام ناتس‌ورتی (رابرت شیهان) به دنبال هستر میفتد. دخترک در آخرین ثانیه‌های فرار، اطلاعاتی مختصر از خودش می‌دهد که تام با منعکس کردن این اخبار به ولنتاین، رسما امضای مرگ خودش را امضا کرده و ولنتاین وی را از لندن به بیرون پرتاب می‌کند. هدف قصه فیلم در بازگشت دو کاراکتر تام و هستر به لندن و انتقام از ولنتاین خلاصه می‌شود.

بررسی فیلم Mortal Engines

شهر لندن برای تامین میزان سوخت برای حرکت، سایر شهرهای کوچک‌تر را می‌بلعد. نمایی از بلعیدن را در این قاب تصویر می‌توانید مشاهده کنید.

استیم‌پانک، به عنوان یک زیر ژانر بسیار پرطرفدارِ ژانر علمی تخیلی محسوب می‌شود و فیلم Mortal Engines با تمرکز بر ویژگی‌های این زیر ژانر توانسته یک اثر قابل قبول باشد. هر چند این فیلم کمی به سبک سایبرپانک نیز شباهت دارد. چرا که این زیر ژانرِ علمی تخیلی، بر حوادثی در آینده دلالت دارد و معمولا در بطن ماجرا، دو جامعه با سطح بالا و پایین در کنش و واکنش با یکدیگر حضور دارند. گویا نویسنده این رمان سعی کرده از عناصر هر دو زیر ژانر برای قصه‌گویی‌اش بهره ببرد ولی برخلاف رمان، چهره لندن بیشتر همان پوسته استیم پانک را می‌پذیرد و کارگردان تلاش می‌کند فیلم در این راستا پرورش یابد.

تعامل بین تام و هستر در اوایل کمی شتاب‌زده بوده اما وقتی هستر به تدریج قصه زندگی‌اش را برای تام تعریف می‌کند، شخصیت‌پردازی‌ها جنبه دیگری پیدا می‌کنند. این همان چیزی است که شخصیت‌های اصلی دنیای فیلم Mortal Engines را از دیگر فیلم‌های علمی تخیلی جدا می‌کند. شخصیت‌های اصلی تک‌بعدی نیستند و ما علاوه بر ظاهر، شاهد بُعد درونی و باطن دو شخصیت اصلی داستان نیز هستیم. با این اوصاف دیالوگ‌گویی‌ها به شدت کلیشه‌ای و چه بسا قابل پیش‌بینی از آب درآمده است. لذا سناریوی این ماجرا چندان بی‌نقص نیست.

بررسی فیلم Mortal Engines

شکل و شمایل هستر شاو متفاوت با آن چیزی است که فیلیپ ریو در رمان توصیف کرده. سناریونویس‌های این فیلم ترجیح دادند با انجام یک عمل جراحی پلاستیک، هستر از نقص عضو رنج نبرد!

برگ برنده فیلم Mortal Engines را می‌توان در حضور سایمون ریبی در نقش سینماتوگرافر دانست.

سینماتوگرافی فیلم Mortal Engines آشنا به نظر می‌رسد و در هنگام تماشای فیلم حس می‌کنید گویا قبلا این نوع سبک فیلم‌برداری و ثبت تصاویر را تجربه کرده‌اید. در لیست دست‌اندرکاران و عوامل فیلم، نام «سایمون ریبی» (Simon Raby) به عنوان سینماتوگرافی این فیلم به شدت آشنا است. او همان فرد توانمندیست که پیش از این پروژه، در کنار پیتر جکسون دوست‌داشتنی توانسته شاهکار ارباب حلقه‌ها را به ثمر برساند. یک سینماتوگرافر خوش‌ذوق که آرزوی هر کارگردانی است این چنین شخصیتی در کنارش حضور داشته باشد تا زوایای خلاقانه‌ای را برای ثبت هر نما در نظر بگیرد. برگ برنده فیلم Mortal Engines را می‌توان در حضور سایمون ریبی دانست وگرنه سناریوی ماجرا نه اینکه بد باشد ولی آنچنان قدرتمند نیست که از این فیلم، در کنار آثار شاهکار و ماندگار ژانر علمی تخیلی یاد کنیم.

جالب است که ادای دیالوگ‌ها بیشتر بر جذب مخاطب کم‌ سن و سال دلالت دارد تا یک فرد بزرگسال و با اینکه رده‌بندی فیلم بالای ۱۳ سال تعیین شده، ولی مخاطبین سینما حتی در سنین بالاتر نیز می‌توانند با کاراکترهای فیلم ارتباط برقرار کنند. قصه انقدر کشش دارد تا ما را با سه جریان این فیلم همراه سازد. جریان اول که مرتبط است با ماجراجویی‌های تام و هستر؛ جریان دوم به کاترین، دختر ولنتاین ربط دارد تا توطئه‌ای را در لندن افشا کند و جریان سوم و مهم‌تر که به «شرایک»، هیولای روباتیکی می‌پردازد که بنا به دلایلی نامعلوم در نیمه ابتدایی فیلم به دنبال هستر است.

بررسی فیلم Mortal Engines

شرایک، شخصیتی نیمه روباتیک که یک تنه جور شخصیت‌‌پردازی سطحی ولنتاین که قرار بود ابرشخصیت منفی این فیلم باشد را کشید.

استفن لنگ با ایفای نقشش در قالب شخصیت شرایک شاید یکی از آسان‌ترین نقش‌های چند سال اخیرش را پذیرفته ولی جالب است بدانید قدرت تاثیرگذاری‌اش در سناریو و پیشرفت داستان به مراتب بهتر از ولنتاین عملکرد داشته است. ولنتاینی که قرار بود یک شخصیت منفی منفور و بدنام در باطن و یک رهبر آینده‌نگر و دلسوز شهر لندن در ظاهر باشد ولی به علت شتاب‌زده بودن ماجرا و عدم اختصاص یافتن سکانس‌های بیشتری به وی، شخصیت ولنتاین به آن تکاملی که دوست داشتیم نرسید. البته ایراد از هیوگو ویوینگ، بازیگر این نقش نیست. چرا که بارها به مخاطبین سینما خودش را در طول تاریخ ثابت کرده و هنرنمایی‌هایش در در نقش مامور اسمیت در سری فیلم‌های ماتریکس، «الروند» در سری فیلم‌های ارباب حلقه‌ها و حتی «وی» در فیلم V for Vendetta کلاس درسی است برای آموزش به هنرجویان رشته بازیگری. ایراد دقیقا از همان جایی آب می‌خورد که در طی سناریو، سکانس‌های مربوط به ولنتاین بسیار سطحی و شتاب‌زده از آب در آمده است.

 

فیلیپ ریو در ابتدا رمان Mortal Engines را برای بزرگ‌سالان به رشته تحریر درآورد اما انتشارات، این مضمون داستانی را مناسب برای کودکان و نوجوانان دانست و در نهایت «ریو» مجبور شد رمان چهار جلدی خودش را بر پایه این جامعه هدف بنا کند. رمان «موتورهای فانی» با ایده‌ای ناب در سبک علمی تخیلی توانست در سال ۲۰۰۲ میلادی جوایز ریز و درشت زیادی را درو کند. «ریو» به همه ثابت کرد مهم جامعه هدف نیست، بلکه آنچه باقی می‌ماند سبک نوشتار و مضامینی است که جوهره و صد البته شاکله یک رمان را تشکیل می‌دهد.

زوج موفق فرن والش و فیلیپا بونز در نقش نویسندگان سناریو، جزو افراد تاثیرگذار در اکیپ پیتر جکسون هستند ولی جای تعجب دارد که این دو نویسنده زبده و باتجربه نتوانستند کاراکترهای درون رمان را به خوبی استخراج و به تصویر بکشند. یکی از علامت‌ سوال‌هایی که برای سایر منتقدین نیز شکل گرفته در ناکارآمد بودن ترکیب تیم نویسندگان است. آیا دخالت‌های پیتر جکسون در روند سناریونویسی باعث شده این اثر بیش از حد نوجوان‌پسندانه باشد؟ یا برعکس؟

در هر صورت فیلم Mortal Engines اثری است قابل احترام که پس از تماشای آن احساس ندامت و عذاب وجدان ندارید که دو ساعت از وقت گران‌بهای خودتان را صرفا جهت تجربه تماشای این اثر سینمایی تلف کرده‌اید. پیتر جکسون تلاش کرد تا تیم موفق و کاربلد همیشگی خودش را مجدد روی کار بیاورد تا فیلم Mortal Engines به یک شگفتی دیگر در دنیای سینما و ژانر علمی تخیلی تبدیل شود اما به نظر می‌رسد کارگردان اشتباهی برای این اثر جاه‌طلبانه انتخاب شد. آخر کریستین ریور را چه به کارگردانی وقتی حتی یک فیلم بلند در کارنامه‌اش ندارد. به احتمال قوی کارگردانی فیلم Mortal Engines 2 مجدد به یک متخصص و کارشناس جلوه‌های بصری واگذار نخواهد شد. آیا در پروژه‌های بعدی پیتر جکسون خودش وارد عمل خواهد شد؟ در هر صورت امیدواریم دوباره ۱۰ سال برای تماشای فیلم بعدی سماق نمکیم.

The post بررسی فیلم Mortal Engines؛ شهرهای متحرک آخرالزمان appeared first on دیجیاتو.