بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween؛ بازگشت پینوکیوی شرور

این روز‌ها هالیوود تنبل‌تر از همیشه، شبیه کودک خردسالی شده است که تنها لقمه‌های آماده را می‌خورد. برای درک بهتر این موضوع کافی است به مقوله‌ی خلاقیت و نوآوری در فیلم‌های سینمایی ساخته شده در چند سال اخیر دقت کنید؛ البته اگر بتوانید چنین مقوله‌هایی را پیدا کنید!

گرایش به ساخت دنباله‌ برای فیلم‌های سینمایی مصداق بارز همین ادعاست. استودیو‌های هالیوودی پس از چندین سال وقفه ناگهان به سراغ سری فیلم‌های فراموش شده‌ خود همانند جنگ ستارگان و پارک ژوراسیک رفتند و دنباله‌هایی را برای آن‌ها ساختند که از قضا در زمینه‌ فروش عملکرد بسیار خوبی نیز داشتند. دلیل چنین تصمیمی کاملاً واضح است. این سری فیلم‌ها طرفداران پر و پاقرصی در سرتاسر جهان داشته‌اند که به خاطر این وقفه‌ طولانی تشنه‌ تماشای قسمت جدید بوده‌اند؛ طرفدارانی که تنها کافی بود خبر اکران قسمت جدید از سری محبوبشان به گوششان برسد تا به سینماها و تئاترها سرازیر شوند.

وقتی چنین پتانسیلی وجود دارد، چرا باید استودیو سازنده فیلم به دنبال یک ایده‌ جدید برود و فضایی جدید خلق کند که مشخص نیست آیا طرفدار پیدا می‌کند یا خیر. این ادعا تنها برای سری فیلم‌های قدیمی صدق نمی‌کند و با نگاهی کمی دقیق‌تر می‌توان متوجه شد استودیوهای هالیوودی علاقه‌ عجیبی نیز به ساخت اقتباس سینمایی از رمان‌ها دارند.

مهم نیست رمان مد نظر برای کودکان، نوجوانان یا بزرگسالان نوشته شده است، تنها باید رمان موفق و پرفروشی باشد که طرفداران زیادی نیز دارد. اگر چنین رمانی بنویسید، بدون شک روزی می‌رسد که مسئولان استودیو‌ها برای خرید حق ساخت اقتباس سینمایی پاشنه‌ درتان را از کجا می‌کَنند.

حالا فرض کنید پس از وقفه‌ای ۱۷ ساله بالاخره توانستید فیلمی بر اساس یکی از پرفروش‌ترین و محبوب‌ ترین رمان‌های جهان بسازید که در باکس آفیس عملکرد بسیار خوبی داشته است و توانست به فروشی ۱۵۰ میلیون دلاری دست یابد. اگر شما جای تهیه کنندگان آن بودید، قید قسمت دوم را می‌زدید یا سعی می‌کردید تا از فرصت به وجود آمده بهترین استفاده را ببرید؟

شک ندارم که گزینه‌ی دوم را انتخاب می‌کردید. این‌ها درباره‌ی فیلمی تحت عنوان Goosebumps بود که بر اساس سری رمان‌هایی به همین نام ساخته و در سال ۲۰۱۵ اکران شد. این سری رمان‌ها نه تنها در آمریکا، بلکه در سرتاسر جهان نیز فروش بسیار خوبی داشته‌اند و حتی در ایران نیز طرفداران خود را دارد (این کتب در ایران با نام‌های «مور مور» و یا «دایره وحشت» و یا «ماجراهایی که مو به تنتان سیخ می‌کند» منتشر شده است).

پس از موفقیت‌های این فیلم، سازندگان تصمیم گرفتند تا دنباله‌ای برای آن بسازند؛ دنباله‌ای که باید دید آیا از قانون نانوشته دنباله‌ها پیروی می‌کند و دچار افت کیفیت شده یا بر عکسِ اکثر دنباله‌ها سعی می‌کند مسیر درست را طی کند؟

بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween

اسلپی از آن دسته آنتاگونیست‌ (شخصیت اصلی منفی) هایی است که تنها ظاهر فریبنده‌ای دارد و در باطن‌اش چیزی جز خلا نمی‌توان یافت

  • کارگردان: آری سَندِل
  • استودیو تهیه کننده: کلمبیا پیکچرز و سونی پیکچرز
  • بازیگران: مدیسون آیزمن، جرمی ری تیلور و جک بِلَک
  • بودجه: ۳۵ میلیون دلار

فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween درباره‌ی دختری به نام سارا است که مجبور می‌شود در عین حال که مقاله‌اش را برای قبولی در دانشگاه کلمبیا آماده می‌کند، چند روزی از برادر و دوستش مراقبت کند. سانی (برادر سارا) و سم که بعد از ظهرها را با جمع کردن آشغال‌ و لوازم اضافی می‌گذرانند، به درخواست یک فرد به عمارتی متروکه می‌روند تا آن‌جا را تخلیه کنند. این دو در این عمارت با یک کتاب قفل شده مواجه می‌شوند که باز کردن آن باعث آغاز ماجرای اصلی فیلم می‌شود.

قانون نانوشته‌ی دنباله‌ها می‌گوید که قسمت‌های دوم یک فیلم از لحاظ کیفی در سطح پایین‌تری از قسمت اول قرار می‌گیرند. البته این قانون همیشه درست نیست و برای رد آن نیز می‌توان مثال‌های واضح و بسیاری آورد. فیلم Goosebumps 2 خوشبختانه به‌طور کامل از قانون دنباله‌ها پیروی نمی‌کند و هر چند در برخی جهات عملکرد ضعیف‌تری نسبت به قسمت اول دارد اما در برخی جهات نیز عملکرد بهتری دارد.

بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween

همه چیز از این‌جا شروع می‌شود: عمارتی متروکه در محله‌ای عادی! ایده‌ای کاملاً کلیشه‌ای و صد البته آشنا که پیش از این بارها در فیلم‌های ساخته شده برای نوجوانان مورد استفاده قرار گرفته بود

یکی از ویژگی‌های بارز رمان‌های دایره وحشت، استفاده از شخصیت‌های انسانی جدید در هر کتاب بود. نویسنده‌های فیلم، راب لیبر و دارن لِمکه، نیز با پیروی از همین ویژگی داستان قسمت دوم را به گونه‌ای نوشتند که در آن شاهد شخصیت‌های جدید هستیم و در نتیجه هیچ ارتباطی میان این دو فیلم وجود ندارد. البته این حرف برای هیولا و موجودات تخیلی حاضر در فیلم صدق نمی‌کند. در قسمت نخست اکثر موجودات محبوب کتاب‌ها را ملاقات کردیم و همان لیست نیز دوباره در قسمت دوم استفاده شد. این مسئله باعث می‌شود تا مقداری حس تکراری بودن به مخاطبی دست دهد که قسمت اول را تماشا کرده بود.

البته اسلپی که در قسمت نخست به عنوان شخصیت شرور داستان حضور داشت، در این قسمت نیز حضور دارد. با وجود این، اگر قصد دارید تا بدون تماشای قسمت اول، به تماشای این قسمت بپردازید، می‌توانید بدون هیچ گونه نگرانی این کار را انجام دهید.

جدای از این موضوع، متاسفانه فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween همانند قسمت نخست خود دارای مشکلاتی است که نمی‌توان از آن‌ها چشم پوشی کرد.در قسمت اول کلیشه‌های بسیاری را در داستان شاهد بوده‌ایم که متاسفانه این مشکل در قسمت دوم نیز به وضوح دیده می‌شود. برای مثال، می‌توان به آزار و اذیت سانی و سم توسط پسرهای بزرگتر اشاره کرد که فکر می‌کنم یکی از کلیشه‌ای و نخ نما شده‌ترین ایده‌های ممکن برای اضافه کردن به داستان است.

متاسفانه این خرده‌ داستان‌ها چندان مورد کند و کاش قرار نمی‌گیرد و به حال خود رها می‌شود؛ مشکلی که در قسمت پیشین نیز شاهد آن‌ بوده‌ایم و به نظر می‌رسد چندان مهم نبوده است که سازندگان برای رفع‌شان هیچ تلاشی به خرج نداده‌اند.

شباهت‌های قسمت اول و دوم سری فیلم‌های Goosebumps به همین موارد ختم نمی‌شود. در قسمت نخست شاهد حضور شخصیت‌های منفی پرطرفداری از جمله غول برفی پاساندرا، مومیایی، گرگینه و… هستیم که در راس آن‌ها اسلپی قرار می‌گیرد که به گفته‌ خود آر. ال استاین با الهام از شخصیت محبوب پینوکیو خلق شده است.

وقتی مخاطب برای اولین بار با این شخصیت در فیلم روبرو می‌شود، به خاطر نوع طراحی‌اش انتظار دارد تا با یک شخصیت شرور بسیار جذاب روبرو شود که با نبوغش شخصیت‌های داستان را به چالش می‌کشد اما این اتفاق رخ نمی‌دهد و تصمیم گیری‌هایش قابل پیش بینی هستند. متاسفانه پتانسیل‌های او در هنگام نگارش داستان قسمت دوم نیز نادیده گرفته شده‌اند و اسلپی در حد یک شخصیت تک بعدی باقی می‌ماند.

بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween

بازگشت کوتوله‌های معدنچی

تمامی این‌ ایراد‌ها بیان شد تا در نهایت به این‌جا برسیم که قرار است به یک نکته‌ مثبت Goosebumps 2: Haunted Halloween در مقایسه‌ با قسمت اول اشاره کنم که تاثیر نسبتاً بزرگ و قابل توجهی در روند ایجاد کرده است. قسمت اول داستان بسیار ساده‌ای داشت که به راحتی می‌توان آن را در چند خط خلاصه کرد و عملا یک فیلم بچه‌گانه محسوب می‌شد.

در قسمت اول، پس از ورود شخصیت‌های خیالی کتاب‌ها به دنیای واقعی، شخصیت‌های اصلی داستان به نوبت با آن‌ها روبرو می‌شدند و همان‌طور که انتظار می‌رفت، همه را به نوعی شکست می‌دادند. مخاطبی که سخت گیر باشد، احتمالاً در هنگام دیدن این فیلم چنین سوالی را از خود می‌پرسید: با توجه به روند فیلم، نه قرار است مشکل پیچیده‌ای به وجود بیاید، نه قرار است گره داستانی را شاهد باشم. در چنین شرایطی، چرا به تماشای ادامه‌ فیلم بپردازم؟

سوالی که نه مخاطب، نه من و نه سازندگان می‌توانستند به آن پاسخ درست و دَرمانی بدهند. خوشبختانه این مشکل در قسمت دوم حل شده است و موجودات خیالی کتاب‌ها از اواسط فیلم وارد ماجرا می‌شوند و در قسمت‌های پیش از آن شاهد ماجراهای دیگری هستیم که می‌تواند مخاطب هدف خود را به راحتی جذب کند.

وقتی به لیست بازیگران فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween نگاه می‌اندازیم، با نام‌های آشنایی از جمله جک بلک، مدیسون آیزمن و جرمی ری تیلو روبرو می‌شویم. جک بلک در قسمت نخست فیلم حضور پررنگ تری داشت و اینبار تنها در بخش‌های پایانی فیلم حاضر می‌شود که در همین دقایق کم نیز هر چند عملکرد مناسبی دارد اما احساس می‌کنم تفاوت‌ چندانی میان نقش آفرینی‌اش در فیلم جدید با فیلم Jumanji: Welcome to the Jungle وجود ندارد.

نکته‌ی جالب لیست بازیگران، حضور آیزمن در این فیلم است که در فیلم جدید جومانجی نیز با بلک همکار بوده. او در این فیلم برخلاف فیلم جومانجی که فرصت نیافت، به خوبی توانسته از پس نقش خود در سکانس‌های کمدی و اکشن فیلم بر بیاید و عملکرد خوبی را از خود به نمایش بگذارد. البته راه زیادی تا تبدیل شدن به یک ستاره در سینما پیش رو دارد، زیرا هنوز در فیلم چالش برانگیزی نقش آفرینی نکرده است که استعدادهای او را در این زمینه تایید کند.

ری تیلور را نیز احتمالاً با فیلم It می‌شناسید که بر اساس رمان‌ استفن کینگ ساخته شده بود. او در آن فیلم نقش پسر بچه‌ای چاق و خجالتی را بر عهده داشت اما این‌جا نقش بچه زرنگ و البته برادری فضول را بر عهده دارد. دیگر بازیگران نیز عملکرد خوبی داشته‌اند تا در نهایت مهر قبولی بر لیست بازیگران بخورد.

بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween

آیزمن نقش آفرینی امیدوار کننده‌ای را از خود در قسمت دوم فیلم Goosebumps به نمایش گذاشت. با این وجود همچنان راه طولانی و پر پیچ و خمی برای رسیدن به محبوبیت در هالیوود در پیش رو دارد

با در نظر گرفتن مخاطبان اصلی، فیلم به خوبی می‌تواند از پس انتظاراتی که از یک اثر ماجراجویی، کمدی و ترسناک می‌رود بربیاید. فیلم در نیمه‌ی نخست با به کارگیری المان‌های آثار کمدی و ترسناک و در نیمه‌ی دوم، همزمان با ورود موجودات تخیلی، با به کار گیری المان‌های آثار ماجراجویی این کار را انجام می‌دهد. البته نباید انتظار سکانس‌های ترسناک خلاقانه را داشته باشید و اوج نوآوری که سازندگان برای ترساندن مخاطبان انجام داده‌اند، ظاهر شدن‌های ناگهانی در مقابل شخصیت‌هاست. بنابراین، اگر در این رده‌ سنی قرار ندارید و از طرفداران پر و پا قرص کتاب‌های دایره وحشت هم نیستید، بدون شک تماشای این فیلم به شما توصیه نمی‌شود ولی اگر آر ال استاین و داستان‌هایش را دوست دارید، از دیدن آن لذت کافی را خواهید برد.

The post بررسی فیلم Goosebumps 2: Haunted Halloween؛ بازگشت پینوکیوی شرور appeared first on دیجیاتو.

بررسی فصل اول سریال The Haunting of Hill House ؛ به معنای واقعی کلمه بترس

صحبت درباره سریال The Haunting of Hill House (تسخیر خانه هیل) کار چندان آسانی نیست. چرا که نه کلیشه‌ای است و نه به یک سریال جدید دیگر شباهت دارد. در حقیقت ما در بطن این سریال شاهد یک نوع قصه‌گویی ناب، یک شیوه جدید و یک سری مفاهیم ارزشمند هستیم. ولی شاید بپرسید مگر می‌شود یک سریال انقدر موفق و خاص ظاهر شود؟ جدا از اسم و رسم شبکه نتفلیکس، اجازه دهید به شما کاملا توضیح بدهم چرا باید سریال The Haunting of Hill House را ببینیم. حتی اگر یک سریال تا به امروز در سبک وحشت تماشا نکرده‌ایم.

  • سازندگان: مایک فلانگان
  • بازیگران: میشل هیوسمن، کارلا گیوجینو، هنری توماس
  • شبکه: نتفلیکس
  • کمپانی سازنده: امبلین تلویزیون، پارامونت تلویزیون

یک قصه‌گویی ناب

بررسی سریال The Haunting of Hill House

سریال The Haunting of Hill House ماجرای خانواده پرجمعیت «کرین» را تعریف می‌کند. این زوج با پنج فرزندشان قرار است چند ماه در عمارتی بزرگ مستقر شوند و پس از مرمت، با یک قیمت کلان خانه هیل را فروخته و پولی به جیب بزنند. ولی از آنجایی که این عمارت، پیشینه‌ای طولانی و وحشتناکی دارد، هدف هیو و اولیویا کرین به عنوان یک زوج رویاپرداز به بار نمی‌نشیند.

در همان اول بسم الله و درست زمانی که هیچی از سریال نمی‌دانیم، به یک باره متوجه می‌شویم شخصیت‌هایی که اصلا روح‌مان نیز خبر ندارد که هستند، جان‌شان در خطر است. فقط می‌فهمیم هیو، پدر خانواده با حالتی وحشت‌زده می‌خواهد فرزندش استیو را از خانه بیرون بکشد.

بررسی سریال The Haunting of Hill House

محوطه خانه مخوف هیل که در حد و اندازه همین قاب در دو سه قسمت ابتدایی فصل اول از آن اطلاع داریم.

در همان گیر و دار سکانس اول اشباحی را به واسطه چند نما به چشم می‌بینیم. آنها کیستند؟ چرا هیو تلاش می‌کند فرزندانش را از خانه فراری بدهد؟ چرا مادر خانواده همراهشان نیست؟ تمامی این سوالات فقط در پنج دقیقه ابتدایی افتتاحیه سریال برای‌تان ایجاد می‌شود.

باید اعتراف کرد ریتم قسمت اولِ سریال The Haunting of Hill House پس از سکانس مقدماتی طوفانی که دیدیم، به شدت افت می‌کند. این سریال به شما می‌فهماند قرار است دیالوگ‌گویی‌های زیادی را تحمل کنید و این رویه تا ۱۰ قسمت این فصل، کم و بیش وجود دارد. شاید این دیالوگ‌های زیاد، در ابتدا کمی آزاردهنده به نظر برسد و چه بسا حین تماشای بعضی از قسمت‌ها، یک چرت هم بخوابید! ولی سریال The Haunting of Hill House به قدری با ذهن شما بازی می‌کند که خودتان در انتهای فصل، انگشت به دهان می‌مانید.

یک شیوه جدید

بررسی سریال The Haunting of Hill House

شیوه، متد، تکنیک یا هر چه دلتان می‌خواهد خطاب کنید. سریال The Haunting of Hill House قصه‌ای ساده را به زیبایی هر چه تمام‌تر و با تدوین بسیار حرفه‌ای تعریف می‌کند. شما در همان قسمت اول سریال، سر و ته ماجرا را می‌فهمید. هر چند تا پایان فصل اول، جوابی مستقیم و شفافی پیرامون علت به وقوع پیوستن ماجراهای ماورالطبیعه ارائه نمی‌شود. البته یک مورد استثنا وجود دارد. در این فصل در می‌بریم «بانوی گردن خمیده» چه کسی است و چرا نلی، یکی از دخترهای خانواده از کودکی با این هیولا دست و پنجه نرم کرده.

قصه‌گویان سریال The Haunting of Hill House در فصل نخست به رویه‌ای پرخطر و ریسکی روی آوردند. چرا که شیوه قصه‌گویی این سریال در میان سایر آثارِ حال حاضر، منسوخ و کمتر استفاده می‌شود. قصه‌گویان این سریال، قصه هر یک از کاراکترهای خانواده کرین را در هر اپیزود برای‌مان تعریف می‌کنند. آنها توضیح نمی‌دهند دقیقا در گذشته دور، چه بر سر خانه هیل آمده و چرا عمارت به این شکل، مخوف از آب درآمده. شاید در فصل‌های آینده این نکات ابهام‌برانگیز در قالب چند قسمت توضیح داده شود.

سریال The Haunting of Hill House پر شده از فلش‌بک‌های متعدد که شاید در ابتدای ماجرا، سفر در زمان به واسطه این فلش‌بک‌ها برای مخاطب سخت باشد. ولی هر چه از جنبه‌های مختلف، سریال را دنبال می‌کنیم، به این شیوه قصه‌گویی نیز عادت کرده و چه بسا از کشف رویدادهای شب قتل مادر خانواده، به وجد می‌آییم.

بررسی سریال The Haunting of Hill House

دوربین نزدیک به شانه کاراکتر قرار می‌گیرد و با پرسه زدن شخصیت، دوربین نیز به سبک بازی‌های ویدیویی سوم شخص، حرکت داده می‌شود. معمولا بعضی از صحنه‌ها خیلی زود کات نمی‌خورند و ما نیز مشتاقانه شخصیت فلک‌زده را دنبال می‌کنیم و همگام با وی، شاید ما هم بترسیم.

اگر توجه به فضاسازی‌ها در این سریال بهتر از یک اثر سینمایی نباشد، کمتر نیز نیست. کارگردان به همراه نویسندگان سناریوی این فصل، فضاسازی‌ها را به امان خدا ول نکرده‌ و حتی محوطه بیرون خانه را نیز در چند نمای لانگ شات تماشا می‌کنیم. احتمالا فلانگان تصمیم داشته با الهام از آثار هیچکاک، صرفا بر القای حس ترس بین کاراکترها تمرکز کند. چرا که هیچکاک به جغرافیای یک مکان اهمیت چندانی قائل نبود. حال می‌خواهد آن اثر یک فیلم سینمایی در ژانر وحشت باشد یا جنایی. کاملا مشخص است سازنده‌های این سریال، تحت تاثیر آثار کلاسیکِ هالیوود، قصه این سریال را نوشته و به تصویر کشیدند.

برخلاف انتظارات، اغلب ضرب‌ آهنگ تند و سریعی در این سریال دیده نمی‌شود.

 البته شیوه و متد فلانگان صرفا محدود به قصه‌گویی نیست. حس تعلیق، این احساس عجیب و غریب به قدری در سریال The Haunting of Hill House به بازی گرفته می‌شود که ناخودآگاه خودتان کم کم حس می‌کنید هر آن ممکن است یک اتفاق بد بیفتد یا حتی گاهی اوقات توهم می‌زنید یک شبح را در یک نما مشاهده کردید. حس نامانوسی که دلیلش را در همان قسمت اول از زبان استیو، فرزند ارشد خانواده کرین می‌شنویم: «مغز، چیز قدرتمندیه، علی الخصوص ذهن یک آدم عزادار».

در پایان هر قسمت از این سریال، معمولا یک اتفاق ترسناک رخ می‌دهد یا دست کم سرنخی از جریان اصلی قصه به دست می‌آید که اپیزودها به همین راحتی و بدون یک نقطه اوج به پایان نرسند. با این حال نقطه قوت قصه جهت ترساندن مخاطب را باید در دو معما دانست: علت مرگ اولیویا در نقش مادر خانواده و ماهیت واقعی اتاق عمارت با در قرمز.

بررسی سریال The Haunting of Hill House

از این دست نماهایی که دوربین می‌چرخد و ما نیز رسما اشهد خودمان را می‌خوانیم!

بازی با ذهن و مطرح کردن سوالات جدید پیرامون حوادث قبلی، شیوه‌ خوبی برای جذب مخاطب به سریال است. البته شاید آسان‌تر بود تا یک تدوین تداومی بر کل ماجراهای خانه هیل از ابتدا تا انتها در نظر گرفته می‌شد. به این معنا که تمام رویدادهای قصه در دنیای این سریال به ترتیب زمانی از ابتدا تعریف می‌شد. ولی آنچه مسلم است، با به کارگیری تدوین تداومی این همه سوال در ذهن‌مان شکل نمی‌گرفت. از طرفی دیگر به علت شناخت ارواح ساکن بر خانه هیل، شاید دیگر حس ترسی نیز نسبت به آنها پیدا نمی‌کردیم.

به جز چند پلان، قرار نیست به یک باره در دنیای سریال The Haunting of Hill House زهره ترک شوید. همه چیز باورپذیر به نظر می‌رسد ولی نوع و جنس ترس متفاوت از دیگر آثار سریالی نظیر داستان‌های ترسناک امریکایی (American Horror Story) است. یک خانه جن‌زده یا تسخیر شده به خودیِ خود ترسناک نیست. بلکه به واسطه جریان‌سازی‌هایی که رخ می‌دهد، این حس به ما القا می‌شود. ولی با تماشای قسمت اول سریال در می‌بریم اتفاقی در خانه هیل به وقوع پیوسته و تمام شده. اینکه در هر قسمت، یک راز و یک حقیقت از این ماجرا کشف می‌کنید، اندک اندک حس ترس در وجودتان رخنه کرده و مو بر بدن‌تان سیخ می‌شود. این همان شیوه‌ جدید و جذابی است که در ابتدای این بررسی درباره‌اش صحبت کردیم.

یک سری مفاهیم ارزشمند

مدت زمان زیادی می‌گذرد که مفاهیم خاصی در سریال‌های جدید دیده نمی‌شود چه برسد به اینکه این مفهوم، ارزشمند باشد یا نباشد. صنعت ساخت سریال و صد البته سیاست‌های شبکه‌های بیسیک و کابلی به سمتی سوق پیدا کرده که سرگرم شدن مخاطب، هدف اول و آخر شبکه‌ها باشد و بس. مفاهیم و مضامین اخلاقی می‌خواهید؟ آموزه‌های ویدیویی تِد (TED) شاید به دردتان بخورد، نه خزعبلاتی که اغلب در سریال‌های جدید می‌بینیم!

به همین خاطر این شبکه‌ها با سیاست‌هایشان ما را به عنوان مخاطب به گونه‌ای تربیت کرده‌اند که دنبال مفاهیم اخلاقی نگردیم و صرفا به سرگرم شدن بسنده کنیم. دقیقا به همین دلایل، احتمالا مخاطبان زیادی اصلا تا به حال نام سریال آیینه سیاه (Black Mirror) را نشنیده‌اند. ولی سوال اینجاست آیا فکر می‌کنید سریال The Haunting of Hill House قرار است شما را صرفا بترساند و سوال مهم‌تر اینکه آیا شما تنها به خاطر این هدف قرار است این سریال را تماشا کنید؟

بررسی سریال The Haunting of Hill House

فیلم‌برداری معمولا به گونه‌ای است که پس زمینه‌ها در هر نما، عمق دارند. شما در این قاب می‌توانید روح «زن گردن خمیده» را مشاهده کنید که به کاراکترها زل زده و دیگران روح‌شان از این موضوع خبر ندارد! ایجاد حس تعلیق در این گونه از فیلم‌برداری به وفور در این سریال دیده می‌شود.

اگر هدفتان فقط برای ترسیدن است، پس به نظرم فکر تماشای سریال تسخیر خانه هیل را از سرتان بیرون کنید. با تماشای این سریال قرار نیست تا یک هفته کابوس ببینید. اصلا سریال این قدرت را ندارد ترسی ماندگار را در ذهن‌تان حک کند و به این منظور نیز ساخته نشده. فلانگان به همراه بازیگران خردسال و بزرگسالش این سریال را ساخته تا مفاهیمی مثل «بودن در خانواده» و «عشق» را منتقل کند: اینکه باید قدر یکدیگر را بدانیم. اینکه برای چندرغاز درآوردن، دروغ نبافیم و اطلاعاتی را که خودمان باور نداریم، نشر ندهیم. اینکه اگر عضوی از خانواده به کمک و توجه نیاز داشت، وی را دست به سر نکنیم و شاید فردا دیر باشد. اینکه اگر برادرمان به دام اعتیاد افتاد، در حد توان کمک حالش باشیم و طردش نکنیم. و از همه مهمتر اینکه‌ اگر پدر و مادرتان خبط و خطایی را مرتکب شده‌اند، یک عمر سرزنش‌شان نکنیم.

پرونده خانواده کرین با پایان‌بندی به نسبت خوب، بدون پرداختن به حواشی گذشته و بیوگرافی خانواده هیل خاتمه پیدا می‌کند. در حال حاضر ما تماشاگرهای این سریال ناراحتیم از پایان یافتن فصل اول و نگرانیم نسبت به این موضوع که در فصل‌های آینده قرار است چه اتفاقاتی بیفتد.

شرلی جکسون رمانی به نام «تسخیر خانه هیل» را در سال ۱۹۵۹ میلادی به رشته تحریر درآورد. رمانی هولناک با تمی گاتیک که توانسته برخلاف انتظارات نویسنده، سر و صدا کند. تا حدی که استیون کینگ، نویسنده مطرح ژانر وحشت، کتاب تسخیر خانه هیل را جزو آثار مورد علاقه‌اش معرفی می‌کند. سریالی که نتفلیکس تحویل‌مان داده، اقتباسی کاملا آزاد از این رمان مشهور است و ماجرای رمان با سریال زمین تا آسمان تفاوت دارد. همچنین فیلمی تحت عنوان The Haunting با اقتباس از این رمان، در سال ۱۹۹۹ میلادی اکران شد که علی رغم ایفای نقشِ لیام نیسن، کاترین زتا جونز و اون ویلسون، منتقدین این فیلم را چندان تحویل نگرفتند.

آیا فصل دوم می‌تواند در حد و اندازه فصل نخست ظاهر شود؟ در فصل اول بازیگران خردسال را در مقام فرزندان خانواده تماشا کردیم. به همین خاطر با سبک قصه‌گویی این سریال که بین گذشته و حال روایت می‌شود، بعید به نظر می‌رسد داستان خانواده کرین ادامه پیدا کند. در خوش‌بینانه‌ترین حالت این بار به گذشته‌های خانه هیل سفر خواهیم کرد. درست زمانی که عمارت هیل ساخته شد.

در هر صورت فصل دوم سریال The Haunting of Hill House چه پیش‌درآمدی باشد بر ماجراهای خانواده کرین و چه دنباله‌ای بر حوادث حال حاضر، به شدت منتظرش هستم.

امضا: یک طرفدار دو آتشه سبک وحشت

 

The post بررسی فصل اول سریال The Haunting of Hill House ؛ به معنای واقعی کلمه بترس appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمیشن Charming ؛ شاهزاده عوضی سوار بر اسب سفید

بازی کردن با ریشه و ماهیت افسانه‌ها و داستان‌های قدیمی و فولکلوریک چند سالیست که تبدیل به موضوع داغی شده و در عالم ادبیات، سینما و تلویزیون به وفور دیده می‌شود. نمونه‌های موفق آن در طول تاریخ به سری انیمیشن شرک برمی‌گردد که توانست با الهام‌گیری از قصه‌های برادران گریم، چهار انیمیشن پرفروش و جهانی فانتزی خلق کند که از دل آن چندین انیمیشن و سریال دیگر سر در بیاورد. در دنیای سریال‌ها حتی با سریال Once Upon In A Time شاهد دگرگونی قصه‌های پریان هستیم و بازی‌های چون Wolf Among Us نیز همین کار را در قالبی دیگر تکرار کردند. انیمیشن Charming جدیدترین هجویه داستان‌های پریان به شمار می‌رود و می‌خواهد روایتگر داستان شخص شخیص «شاهزاده سوار بر اسب سفید» تمامی قصه‌های پریانی باشد.

بررسی انیمیشن Charming

  • کارگردان: رز ونوکور
  • استودیو تهیه کننده: ونگارد انیمیشن
  • صداپیشگان: دمی لواتو، آوریل لاوینگ، سیا، اشلی سیدال
  • بودجه: نامشخص

در سال ۲۰۱۵ بود که تهیه کننده سری شرک اعلام کرد در حال تولید انیمیشنی هستند که در آن می‌خواهند زاویه داستان را از کاراکتر شاهزاده چارمینگ بازگو کنند و این بار به جای آنکه سراغ دختران معروف قصه‌ها همچون سیندرلا و سفید برفی بروند، شخصیت مرد رویاهای آنها را دنبال کنند. از آن سال تا به امروز ساخت و تولید انی انیمیشن دستخوش چالش‌های زیادی شده و شایعاتی مبنی بر اینکه این انیمیشن در یونیورس شرک اتفاق میفتد هم شکل گرفت، ولی در نهایت ساخت این اثر توسط چند استودیوی کوچک انجام شد و بودجه‌ زیادی هم به آن اختصاص داده نشد.

ساخت انیمیشن بیش از دو سال طول کشید و در آن خوانندگان دختر معروفی همچون دمی لواتو، سیا، آوریل لاوینگ و… صداهایشان را به کاراکترها قرض داده‌اند و در آن آوازخانی کردند. انیمیشن Charming از زمان آماده شدن تا اکران هم یک سالی به تعویق افتاد و یکی از دلایل آن، اتفاقاتی پیرامون اوردوز کردن دمی لواتو بود، صداپیشه کاراکتر اصلی اثر و همچنین یکی از تهیه کننده‌های اصلی کار و بیراه نیست که بگوییم ناخوشی او کمی تا قسمتی به اکران و دیدن شدن این انیمیشن لطمه وارد کرده است.

بررسی انیمیشن Charming

اصولا زمانی که کمپانی‌های کوچک دست به ساخت و تولید یک انیمیشن می‌زنند، ریسک بزرگی روی آن ندارند و مارکتینگ قدرتمندی هم پیرامون آن انجام نمی‌دهند و قید اکران عمومی سرتاسری در دنیا را هم می‌زنند. انیمیشن Charming هم به همین سرنوشت دچار شده و از سال گذشته در کشورهای انگشت شماری اکران شد (اکران اولیه آن در اسپانیا و سپس آلمان بود) و در یک سلسله اکران تور اروپایی، توانست چند میلیون دلاری فروش کند.

بررسی انیمیشن Charming

تقریبا در تمامی داستا‌ن‌های قدیمی و پریانی، دختران دلربایی هستند که در معرض یک خطر و یا نفرین قرار دارند و در انتهای داستان توسط یک شاهزاده خوش قد و بالا نجات داده می‌شوند. از این شاهزاده‌ها و ناجی‌ها در ادبیات فارسی ما به عنوان شخص سوار بر اسب سفید یاد می‌شود و اهل فرنگ به این کاراکتر پرنس چارمینگ می‌گویند، یعنی کسی که ناجی دختران است و عاشق پیشه هست و دلبری می‌کند و صد البته، یک جنتلمن شجاع واقعیست. هیچ کدام از این خصلت‌ها به قهرمان داستان انیمیشن Charming نمی‌چسبد و پرنسی که او نشانمان می‌دهد، یک پسر دخترباز و عوضی است که با دل تمام دختران شهر بازی می‌کند و سیرمونی هم ندارد.

بررسی انیمیشن Charming

داستان از زمانی آغاز می‌شود که سیندرلا، سفیدبرفی و زیبای خفته هر سه در حال تدارک مراسم عروسی‌شان هستند و هیچ یک از این سه دختر هم نمی‌دانند که با یک نفر نامزد کرده‌اند و شاهزاده رویایی هر سه شان در حقیقت همان پرنس چارمینگ است. در همان اوایل داستان مشخص می‌شود که پدر پرنس چارمینگ در ایام جوانی دل یک جادوگر جوان و زیبارو را شکانده و این جادوگر پسر او را نفرین می‌کند، البته یک نفرین عجیب و غریب.

بررسی انیمیشن Charming

پسر تا ۲۱ سالگی تبدیل به یک بت برای دختران می‌شود و همگی عاشقش می‌شوند و او آنقدر در این موضوع غرق می‌شود که نمی‌تواند حسی به نام عاشقی را درک کند و دایم از یک شخص به سمت شخص دیگری کشیده می‌شود. این بیش از حد جذاب بودن تا شب بیست و یک سالگی پرنس ادامه می‌یابد و نفرین در آن شب خواهد شکست و او ناگهان تبدیل به موجودی منفور خواهد شد و به افسردگی کشیده خواهد شد.

بررسی انیمیشن Charming

داستانی که برای انیمیشن Charming نوشته شده، Plot بسیار قوی و خوبی دارد و خوب هم پیش می‌رود اما مشکلی که در این میان وجود دارد اینست که سازندگان تمام پتانسیل‌های خود را در همان دقایق اولیه رو می‌کنند و بعد از یک سوم ابتدایی فیلم، عملا چیزی برای عرصه ندارند. با نزدیک شدن به پایان انیمیشن هم این مشکل حل نمی‌شود و با کم شدن آوازها در یک سوم پایانی، عملا با یک جمع بندی ضعیف روبرو خواهیم بود؛ درست مثل خوردن خیاری که ته آن تلخ باشد.

بررسی انیمیشن Charming

بار کمدی فیلم روی دوش کاراکتر پرنس چارمینگ هست که متاسفانه نه دوبلور زیاد طنازی دارد و نه دیالوگ‌های بسیار بامزه‌ای برایش نوشته شده است. حرکات و رفتارهای شخصیتی این می‌توانست از او یک ضد قهرمان عالی بسازد، ولی متاسفانه عملا تباه شده و حین دیدن انیمیشن آرزو می‌کردم که کاش دریم ورکس پشت آن قرار داشت و این منبع داستانی را سوخته شده تحویل مخاطب نمی‌داد.

بررسی انیمیشن Charming

حضور چندین خواننده مشهور در قالب کاراکترهای معروف قصه‌های پریان، انتظار مخاطب از قدرت موزیکالی بودن انیمیشن را بالا برده و خوشبختانه این انتظار کاملا برطرف می‌شود. آوازها در انیمیشن Charming شنیدنی هستند و روی صحنه‌های می‌نشینند و از جمله مواردی هستند که داستان رو به زوال فیلمنامه تا لحظات انتهایی را سروسامان می‌بخشند. از همه آنها بهتر قطعه موسیقی Trophy Boy هست که توسط هر سه خواننده مطرح حاضر در انیمیشن اجرا می‌شود و در تیتراژ انتهایی هم دوباره از آن استفاده می‌شود.

بررسی انیمیشن Charming

انیمیشن Charming با اینکه در ظاهر روایتگر قصه پرنس جوان و مرد رویاهای این داستان‌هاست و با وجود اینکه می‌توانست هر دو جنس دختر و پسر را به پای خود بنشانند، تا حد زیادی مخاطبین دختر را هدف گرفته و برای آنها یک اثر رویایی به حساب می‌رود. شخصیت پردازی شاهدخت‌ها و آوازها و از همه مهمتر، جنس گرافیک انیمیشن (که بسیار شبیه به شرک است) و رنگبندی استفاده شده در آن، حال و هوایی دخترانه دارد و فی الواقع انیمیشن Charming می‌تواند یکی از بهترین انیمیشن‌ّهای امسال مختص این قشر تلقی گردد.

بررسی انیمیشن Charming

با وجود بودجه نسبتا پایینی که برای کار در نظر گرفته شده، گرافیک و مسایل فنی انیمیشن یک سر و گردن بالاتر از سایر آثار همرده خودش هست و حدس می‌زنم اگر به اکران عمومی در خاک آمریکا هم در می‌آید، می‌توانست فروش خوبی را متوجه خود کند؛ به خصوص در سال جاری که تعداد انیمیشن‌های قوی و خوب به اندازه انگشتان یک دست هم نمی‌رسد و با قحطی انیمیشن خوب روبرو هستیم (برخلاف سال گذشته که با انبوه آثار درخور توجهی روبرو بودیم.)

بررسی انیمیشن Charming

انیمیشن Charming درگیر مارکتینگ بد و شرایط و اوضاع زندگانی بدتر خواننده و صداپیشه اصلی‌اش شده و حالا هم که نت‌فلیکس وظیفه پخش سراسری آن را بر عهده گرفته، زیر سایه مشکلات ریز و درشتش نمی‌تواند بدرخشد و تبدیل به اثری معمولی می‌شود که می‌توانست بسیار بهتر از عنوان حال حاضر خودش را نشان دهد. کارگردان ناپخته و فیلمنامه‌ای که صرفا ایده باحالی داشته، در اینجا خوب پرداخته نشده و چارمینگ تبدیل به یک عنوان متوسط شده که هرچه زورش را می‌زند، چیزی جز موسیقی بی‌نظیر از خودش ندارد.

The post بررسی انیمیشن Charming ؛ شاهزاده عوضی سوار بر اسب سفید appeared first on دیجیاتو.

بررسی بازی Red Dead Redemption 2؛ زیبای آمریکایی

همه ما علاقه داریم که در شغل خود، ورزشی که در آن مهارت داریم یا هر فیلد دیگری بهترین باشیم. بسیاری حتی جسارت فکر کردن به بهترین شدن را هم نمی‌کنند و بسیاری هم در مرحله‌ای از تلاش خودشان خسته می‌شوند و قید بهترین شدن را می‌زنند. در میان این تلاش‌های زیاد برای ساخت بهترین‌ها، تعداد بسیار کمی به مقصد می‌رسند و سازندگان Red Dead Redemption 2 هم از همین افراد معدود هستند زیرا آن‌ها بهترین بازی جهان را ساخته‌اند؛ ادعای بزرگی که در ادامه بررسی این عنوان آن را ثابت خواهم کرد.

نابخشودنی*

قصه Red Dead Redemption 2 در سال ۱۸۹۹ جریان دارد و در واقع بازی یک پیش‌درآمد برای نسخه پیشین که ماجرای جان‌ مارستون را در سال ۱۹۱۱ روایت می‌کرد محسوب می‌شود. ما این بار به جای مارستون در نقش فردی دیگری به نام آرتور مورگان قرار داریم و در این میان و جدا از ملاقات با تعداد زیادی چهره تازه، شاهد حضور افراد آشنایی که در قسمت قبلی با آن‌ها برخورد داشتیم هم خواهیم بود.

بگذارید همین ابتدا این نگرانی را برایتان رفع کنم که پیش‌درآمد بودن بازی به این معنا نیست که شما از اتفاقاتی که در داستان Red Dead Redemption 2 خواهد افتاد آگاه هستید و جدا از سوپرایزهای پر تعدادی که طی قصه به آ‌ن‌ها بر خواهید خورد، داستان بازی پر از اتفاقات جدیدی است که در واقع به حوادث نسخه اول معنی می‌بخشند. آرتور مورگان به عنوان شخصیت اصلی بازی، عضو همان باند تبهکاری بزرگی است که طی قصه قسمت اول بازی بارها به آن اشاره می‌شد و حال خواهیم فهمید که چرا جان مارستون در Red Dead Redemption تلاش زیادی می‌کرد تا از گذشته تاریک خود فرار کند.

  • سازنده: RockstarGames
  • ناشر: Take-Two Interactive
  • پلتفرم ها: پلی استیشن ۴ و ایکس باکس وان
  • پلتفرم بررسی: پلی استیشن ۴

تقریبا قرن ۲۰ میلادی است و دولت آمریکا به قدرت کافی برای جمع‌آوری باندهای تبهکاری رسیده و عصر غرب وحشی هم در حال به پایان رسیدن است. در این میان داچ ون در لیند به عنوان رهبر یکی از آخرین گروه‌های تبهکاری تلاش می‌کند زندگی به سبک غرب وحشی را حفظ کند. Red Dead Redemption 2 روایتی از مقاومت انسان‌ها در مقابل تغییر، دست و پا زدن برای حفظ چیزی که تمام شده و در یک کلمه مرثیه‌ای برای یک رویاست.

Red Dead Redemption 2 روایت داستان انسان‌هایی است که در میانه گیر کرده‌اند. آن‌هایی که ارزش‌های گذشته‌شان در حال از بین رفتن است و در این میان راهی هم برای رسیدن به آینده برای آ‌ن‌ها وجود دارد.

ما به عنوان یکی از افراد این گروه تبهکاری، کنترل آرتور مورگان که یک تبهکار حرفه‌ای، کم حرف و توانمند است را بر عهده داریم. آرتور شاید در نگاه اول بسیار شبیه به قهرمان‌های بازی پیشین راک‌استار یعنی GTA V باشد اما به شدت شخصیت کامل‌تری نسبت به تمام قهرمانان بازی‌های راک‌استار دارد. لایه‌های مختلف شخصیت آرتور با گذشتن مدت زمان کوتاهی از داستان بازی برای شما آشکار می‌شوند و با رخ دادن هر یک از گره‌های اصلی داستان Red Dead Redemption 2، ما بیشتر با انگیزه آرتور، هدفی که برای زندگی دارد و تکاملی که طی سفرهایش به آن می‌رسد هستیم.

آرتور مورگان شخصیتی به شدت مغرور است و اکثر اعضای کمپ جدا از علاقه ویژه‌ای که به آرتور به عنوان یکی از اعضای اصلی کمپ دارند و حساب ویژه‌ای هم روی او بازی می‌کنند، او را به عنوان یک تبهکار حرفه‌ای می‌شناسند. البته شخصیت ارتور بسیار پیچید‌ه‌تر از این حرف‌ها است و با مرور دفترچه خاطرات آرتور که او هر از چندگاهی بخشی از آن را می‌خواند و حتی نقاشی‌های زیبایی که او در این دفترچه کشیده به مرور متوجه می‌شویم که او بسیار احساساتی‌تر از آن چیزی است که مردم از او می‌بیند. اگر در انتخاب‌هایی که بازی به شما می‌دهد، سمت خوب ماجرا را قبول کنید آرتور بیشتر آن روی انسانی‌اش را نشان داده و هر از گاهی آن غرورش را در بعضی از دیالوگ‌های احساسی که به صورت جالبی از آن‌ها پشیمان می‌شود هم نشان می‌دهد.

آرتور در واقع ورژن تکامل‌یافته و بدون اشکال همان کابوی خسته دوران طلایی فیلم‌های وسترن است. کابویی که کمتر حرف می‌زند و بیشتر عمل می‌کند، کابویی که به خاطر شرایطی که در آن حضور دارد، سخت بار آمده و مشکلی در گرفتن تصمیمات خشن ندارد اما بی‌عاطفه نیست و هر از گاهی آن نفس پاک انسانی‌اش نمایان می‌شود.

البته همان‌طور که گفتیم قصه Red Dead Redemption 2 داستان زندگی یک نفر نیست بلکه روایتی‌ است از نفس‌های آخر عصر غرب وحشی. قصه بازی به خصوص در فصل‌های اول نشان می‌دهد که داستان در مورد مشکلات یک نفر نیست و آرتور حداقل تا اواخر بازی کمتر از انگشتان یک دست درگیر به سرانجام رساندن انگیزه‌های شخصی‌اش می‌شود.

رابطه آرتور با اعضای کمپ و فلش بک‌هایی که زندگی پیش از تبهکار شدن او را به تصویر می‌کشد، باعث می‌شوند تا با او ارتباط بیشتری برقرار کنیم و در نتیجه سرنوشت او هم برایمان مهم‌تر از گذشته می‌شود.

تمرکز روی این زندگی گروهی باعث شده تا راک‌استار وقت کافی برای پرداختن به تمام اعضای گروه پیدا کند و شما با هر کدام از آن‌ها ارتباط جداگانه‌ای برقرار خواهید کرد. تمام شخصیت‌های مکمل بازی نشان می‌دهند که همه‌ آن‌ها می‌توانستند شخصیت اصلی بازی باشند و در واقع قصه هدف بیشتری از نشان دادن انگیزه‌های یک شخص خاص دارد.

بر خلاف قسمت پیشین که اکثر کاراکترهای بازی در آن‌ حالتی سیاه و سفید داشتند، Red Dead Redemption 2 به شدت روی خاکستری بودن شخصیت تمام آدم‌ها تاکید می‌کند. برای مثال داچ که در رد دد قبلی یکی از شخصیت‌های منفی اصلی بازی به حساب می‌آمد، در این قسمت بسیار بیشتر از گذشته روی خوب خودش را نشان می‌دهد.

در واقع ما در Red Dead Redemption 2 این فرصت را پیدا می‌کنیم تا ببینیم که چرا شخصیت‌هایی مانند داچ و بیل ویلیامسون به سمت بد مطلق بودن سوق داده می‌شوند. تمام کاراکترهای مهم بازی طی داستان دچار تحولات مختلفی می‌شوند و هر از چندگاهی شاهد یک بمب داستانی هستیم که تاثیرش در آرتور و سایر دوستانش به خوبی مشهود است.

Red Dead Redemption 2

اکتشاف یکی از بخش های اصلی بازی است.

ریتم داستان Red Dead Redemption 2 در ابتدا کند بوده و این اجازه را می‌دهد تا شما به خوبی به فضای گروه و تعداد زیاد شخصیت‌های آن عادت کنید. بعد از آن کم کم اتفاقات مهمی رخ می‌دهند که باعث خواهند شد که شما تا انتهای داستان بازی هیجان زده باقی بمانید.

در یک کلام داستان Red Dead Redemption 2 همانند کاری که گنگ شما انجام می‌دهد در واقع سفری طولانی است که به مرور با پیچ‌ و خم‌های آن روبرو می‌شوید، زیبایی‌هایش را می‌بینید، دوستان جدیدی پیدا می‌کنید و در انتهای آن کاملا شخصیت دیگری می‌شوید. Red Dead Redemption 2 به خوبی قصه پایان یک دوران، پایان یک گروه، زندگی فردی یک کابوی و در انتها دلایل پیش آمدن اتفاقات قسمت پیشین را شرح داده و این کار را به حرفه‌ای‌ترین روش ممکن انجام می‌دهد.

جدا از قصه‌ای دوست داشتنی، آرتور مورگان یکی از بهترین شخصیت‌هایی اصلی تاریخ بازی‌های ویدیویی محسوب می‌شود که به راحتی می‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید.

برای یک مشت دلار بیشتر*

گیم‌پلی Red Dead Redemption 2 در واقع نمایشی‌ است که نشان می‌دهد بازی‌های آینده سبک Open-World باید چگونه باشند. همه مکانیزم‌هایی که در قسمت پیشین و سایر عناوین شاخص این سبک آن‌ها را تجربه کرده‌ایم در Red Dead Redemption 2 ارتقا پیدا کرده‌ و سرگرم‌کننده‌تر از همیشه شده‌اند.

آرتور در نقش یکی از اعضای یک گروه تبهکاری دوران غرب وحشی دقیقا تمام کارهایی را انجام می‌دهد که شما انتظارش را دارید. مراحل اصلی بازی هر کدام‌شان ماجراجویی تازه‌ای محسوب می‌شوند که حس و حالی متفاوت با یکدیگر دارند.

در واقع Red Dead Redemption 2 نشان می‌دهد که تبهکاری در دوران غرب وحشی تا چه اندازه لذت بخش بوده! بر اساس قصه بازی، هدف اصلی آرتور و سایر اعضای گروه این است که پول هنگفتی را برای گذران اعضای کمپ فراهم کنند و همین دغدغه این بهانه را به داچ، آرتور و سایر دوستانشان داده تا از انجام دادن هیچ‌کاری سر باز نزنند.

به آسمان زیبای ولنتاین دقت کنید.

از سرقت بزرگ قطار گرفته تا آتش زدن مزرعه و حمله به زندان، مراحل بازی به شدت هیجان‌انگیز و کامل هستند. آن‌ها جدا از این که قصه فوق‌العاده این عنوان را به خوبی به تصویر می‌کشند، هر یک ماجراجویی جذابی هستند که از تکرارشان هم سیر نخواهید شد. ساختار کلی اکثر مراحل بازی شبیه به هم است اما راک‌استار به اندازه کافی اتفاق جالب و هیجان انگیز  برایتان در نظر گرفته که اصلا از ریتم کلی بازی خسته نشوید.

البته تنها نزدیک به نیمی از زمان شما به طی کردن مراحل اصلی خواهد گذشت و Red Dead Redemption 2 پر از مراحل اتفاقی، جانبی و کارهای بسیار متنوعی است که ده‌ها ساعت شما را سرگرم می‌کنند.

اولین نکته که هنگام Red Dead Redemption 2 به آن بر خواهید خورد به فیزیک طبیعی‌تر بازی نسبت به عناوین مشابه برمی‌گردد. آرتور همانند یک انسان واقعی آسیب پذیر است و موارد محیطی تاثیرات مختلفی را روی او می‌گذارند. برای مثال، اسب سواری بازی در ابتدای بازی شما را غافل‌گیر می‌کند. غافل‌گیری به این معنا که در ابتدا موارد زیادی پیش می‌آید که با اسبتان به زمین می‌خورید و جدا از آن که اسب بخت برگشته حسابی ناراحت و عصبی می‌شود‌، آرتور هم از نظر سلامتی آسیب قابل مشاهده‌ای می‌بیند.

آرتور اگر در ایران امسال زندگی می‌کرد!

البته این موضوع به هیچ عنوان اعصاب خرد کن نیست و شما تنها به کمی زمان برای عادت کردن به کنترل بازی نیاز دارید. این احساس سنگینی در بخش‌های مختلفی خودش را نشان می‌دهد. مثلا تیرهایی که در Red Dead Redemption 2 شلیک می‌کنید به شدت حس سنگینی بیشتری را نسبت به GTA V به شما منتقل می‌کنند و در واقع به دیگر ساخته راک‌استار یعنی مکس پین ۳ شبیه هستند. بیش از ۴۰ نوع اسلحه در بازی وجود دارد که ریزبینی راک‌استار باعث شده تا استفاده از هرکدام آن‌ها حس و حال متفاوتی را به شما منتقل کند.

البته مانند اکثر بازی‌های این سبک نمی‌توانید چند ده‌تا از این اسلحه‌ها را با خود حمل کنید و آرتور در مجموع قادر به حمل دو تفنگ و دو رولور است. شما در نقش آرتور باید سایر اسلحه‌های خود را برای روی اسب آرتور نگه‌داشته و از آن‌جا آن‌ها را با یکدیگر تعویض کنید.

حتی خود اسب شما هم شخصیت جداگانه‌ای دارد و باید آن‌ را به مرور پروش دهید. در صورت نگه‌داری مناسب از اسب‌تان، او ارتباط بیشتری با شما برقرار کرده و لول آپ می‌شود. هر کدام از لول آپ‌های اسب امکانات متنوعی را در اختیار شما قرار می‌دهد و نباید از این نکته غافل شوید که در صورت مرگ‌ اسب‌تان او را برای همیشه از دست خواهید داد.

جدا از اسب، بیش از ۲۰۰ نوع گونه جانوری دیگر هم در محیط بسیار بزرگ بازی حضور دارند. اکثر آن‌ها را می‌توانید شکار کنید و از پوست یا گوشتشان استفاده کنید. گوشت‌ها را می‌توان خورد یا آن‌ها را به کمپ اهدا کرد و پوست‌ها نیز برای ساخت و ساز و فروش کاربرد دارند.

این واقعی‌تر شدن تجربه Red Dead Redemption 2 خودش را در همه بخش‌های مختلف بازی نشان می‌دهد. جدا از امکان انتخاب تعداد محدودی اسلحه که پیش از این به آن اشاره کردیم، شما تنها قادر خواهید بود که پوست یا گوشت یک حیوان نسبتا بزرگ را با خود حمل کنید. حتی جالب است بدانید که گوشت شکار بعد از مدتی فاسد شده و بهتر است سریع‌تر آن را وارد چرخه مصرف کنید.

یکی از چالش‌های اصلی سازندگان بازی برقراری تعادل بین واقعی‌تر شدن حس تجربه Red Dead Redemption 2 و جلوگیری از سخت شدن و آسیب زدن به تجربه اصلی بازی بوده که راک‌استار به خوبی به هدف اصلی خود در این قسمت رسیده.

این‌که باید حواستان به فاسد شدن گوشت، خستگی آرتور، سلامت اسبش و وضعیت کمپ باشد به هیچ عنوان خسته‌کننده نیست و یکی از دلایل این موضوع ریزه‌کاری‌هایی است که در مکانیزم‌هایی که به آن‌ها اشاره کردیم، اعمال شده.

مثلا نحوه کندن پوست حیوانات و پک کردن آن‌ها توسط آرتور بسیار تماشایی است، شکار کردن و «دید عقاب» آرتور برای پیدا کردن طعمه‌های خود بسیار کار لذت بخشی است. وقتی به نیازهای کمپ توجه می‌کنید، اعضای گروه بیشتر به شما احترام می‌گذرند و رسیدگی به نیازهای آرتور مانند گذاشتن ریش، حمام کردن، توجه به سردی و گرمی هوا این‌گونه نیست که ریتم بازی‌ را بکشد.

به طور کلی سه نوار سلامتی، انرژی و Dead Eye در بازی وجود دارند که باید به آن‌ها اهمیت دهید. البته هر کاری بدون عواقب نیست و اگر بخواهید به جای خوابیدن، انرژی خود را با نوشیدن الکل بیشتر کنید، در مقابل انرژی بیشتر، سلامتی شما به مرور آسیب خواهد دید. سیستم ماهیگیری هم حسابی خوب از آب در آمده و حتی در این بخش‌ هم شما طعمه‌های متفاوتی دارید که هر کدام از آن‌ها می‌توانند ماهی‌های گوناگونی را جذب کنند.

نقشه بازی هم بسیار بزرگ است و همین موضوع باعث شده تا مسافتی که بین دو نقطه مشخص برای انجام ماموریتی طی می‌کنید، نسبتا طولانی باشد. البته و مانند ضرب المثلی که می‌گوید راه سفر از مقصد مهم‌تر است، راه‌هایی که در Red Dead Redemption 2 طی می‌کنید هم پر از اتفاقات پیش‌بینی نشده‌ای جالبی هستند که حسابی حواس شما را از مراحل اصلی بازی پرت خواهند کرد.

بخش زیادی از ماموریت‌های جانبی Red Dead Redemption 2 در همین حوادث ناگهانی محیط خلاصه می‌شود. طی مسیر خود ممکن است توسط راه‌زنان مورد حمله واقع شوید، به مسابقه‌ای دعوت شوید، نقشه گنجی را پیدا کنید، با فردی دوست شوید و بعدها بفهمید که او در واقع قصد کلاه‌برداری از شما را داشته و ده‌ها اتفاق پیش‌بینی نشده دیگری که در ۶۰ ساعتی که بازی را تجربه کردم اصلا تکراری نشدند.

ماموریت‌های جانبی تنوع جالبی دارند و هر کدام از آن‌ها تاثیر خودشان را روی آرتور و دنیای بازی خواهند گذاشت. افرادی که شما به آن‌ها خوبی و بدی می‌کنید، اکثرا این موضوع را فراموش نمی‌کنند و بر این اساس واکنش متفاوتی نسبت به آرتور خواهند داشت.

شخصا در مدت زمان تجربه Red Dead Redemption 2 هیچ NPC تکراری ندیدم و بعد از تعقیب چند نفر از آن‌ها متوجه شدم که راک‌استار برای  هر کدام از آن‌ها برنامه زندگی جالبی را تعریف کرده که بهتر است شما نیز نگاهی به آن‌ها داشته باشید.

مثلا اگر بعد از یک دعوای بزرگ در کافه به آن محل برگردید، صاحب بار از شما تقاضا می‌کند که این‌بار دیگر مشکلی را در این ساختمان ایجاد نکنید. اگر رفتار خوبی با مردم داشته باشید، فروشندگان به شما تخفیف ویژه‌ای می‌دهند و در هر شهر و بعضی از ساختمان‌های آن قصه‌های متفاوتی جریان دارن که بهتر است به سادگی از کنار‌ آن‌ها عبور نکنید.

مورد دیگر به حس جالب زندگی در کمپ داچ بر می‌گردد. هر روزی که به کمپ سر می‌زنید یا از خواب بیدار می‌شوید، با صحنه‌های متفاوتی روبرو خواهید شد. ممکن است یکی از اعضای کمپ را ببینید که برای کتاب خواندن به گوشه‌ای ساکت رفته،‌ بعضی‌ها نیز به صورت نوبتی از کمپ نگه‌داری می‌کنند، بعضی‌ها به خاطر کاری که برایشان انجام داده‌اید از شما تشکر می‌کنند و گهگاهی هم پیش می‌آید که اعضای گروه دور هم جمع شده، همدیگر را در آغوش کشیده و باهم می‌خورند و می‌نوشند.

به طور کلی از هر سرقت بزرگی که با اعضای کمپ انجام می‌دهید، بخشی از آن به گروه تعلق می‌گیرد. جدا از این مبلغ آرتور باید هر از چندگاهی پولی را به گروهش اهدا کند. جدا از واکنش جالب اعضای گروه به سخاوتمند یا خسیس بودن آرتور، با استفاده از این پول می‌توانید امکانات بیشتری را برای کمپ فراهم کنید که در نتیجه باعث پیشرفت شما در بازی خواهند شد.

در نهایت باید گفت که این جزییات بی نظیر، باعث می‌شوند تا در دوره‌های زمانی کوتاه مدتی از تجربه Red Dead Redemption 2 شگفت زده شوید. ماموریت‌های اصلی بازی بی نظیر‌اند، ماموریت‌های جانبی و اتفاقات پیش‌بینی نشده آن هم همینطور. شکار کردن بسیار لذت بخش است و از کمپ کردن، تمیز کردن اسلحه و رام کردن اسب‌ها هیچ وقت خسته نخواهید شد.

رقصنده با گرگ‌ها*

Red Dead Redemption 2 در ضمینه گرافیکی هم یک دستاورد بزرگ برای کنسول‌های نسل هشتم محسوب می‌شود. بارها از این موضوع که یک بازی با چنین جزییات گرافیکی فوق‌العاده‌ای روی پلی استیشن ۴ اجرا شده تعجب کردم. طراحی صورت تمام شخصیت‌ها از کاراکتر اصلی بازی تا NPC ها با دقت بسیار بالایی انجام شده. حضور در وضعیت‌های آب و هوایی گوناگون لذت بخش و دلنشین است و راک‌استار در نمایش صبح زود، شب‌های تاریک، افکت بارش برف و صحنه‌های سینمایی عالی عمل کرده است.

Red Dead Redemption 2 در واقع مانند یک آلبوم عکس زیبا می‌ماند و بازی پر از صحنه‌هایی تماشایی چه از محیط شهرو جاده‌ها گرفته تا آسمان پر ستاره است که بخش زیادی از وقت شما به تماشای آن‌ها خواهد گذشت.

جزییات ریزی که راک‌استار در طراحی داستان و گیم‌پلی بازی از خود نشان می‌دهد در بخش گرافیکی هم قابل لمس هستند. لباس آرتور دقیقا از همان جایی که به زمین خورده یا آسیب دیده کثیف یا خیس می‌شود و رد خون هم با دقت بالایی روی شانه شما یا اسبتان باقی خواهد ماند.

Red Dead Redemption 2

در زمینه صداگذاری هم بازی به همین اندازه درخشان است. صدای راجر کلارک در نقش آرتور مورگان بسیار به شخصیت خسته و کاریزماتیک او می‌نشیند و صداگذاری حرفه‌ای بقیه کاراکترها هم به ماندگار شدن داستان بازی کمک کرده شایانی کرده.

کار موسیقی Red Dead Redemption 2  هم بر عهده وودی جکسون بوده که وظیفه‌اش را حتی بهتر از دیگر همکاری‌های خود با راک‌استار مثل رد دد قبلی و GTA V انجام داده و در نتیجه صحنه‌های زیادی از بازی‌ هستند که با حضور موسیقی او بسیار خاطره‌انگیزتر می‌شوند.

قصه عظیم و پر کشش بازی حتی از شاهکار تارانتینو یعنی Django Unchained هم در زنده کردن ژانر وسترن بهتر عمل می‌کند و هر کار دیگری که در این بازی انجام می‌دهید، از انجام ماموریت‌ها یا حتی گوش دادن به موسیقی Red Dead Redemption 2 ارزش زدن قید زندگی عادی برای روزهایی طولانی را دارند.

مانند مطلبی که در مقدمه گفتم، به Red Dead Redemption 2 به راحتی می‌توان لقب بهترین داد. بهترین سال، نسل یا تاریخش با خودتان اما راحت می‌توان ادعا کرد که این بازی تجربه‌ای فراموش نکردنی است که نمونه آن را در هیچ مدیای دیگری پیدا نمی‌کنید.



  • روایت داستانی درگیرکننده
  • شخصیت پردازی آرتور و تمام اعضای گروه
  • صداگذاری شخصیت‌ها
  • موسیقی فوق العاده
  • گرافیک فنی و هنری
  • مراحل اصلی، جانبی و اتفاقی جذاب
  • سیستم اقتصادی بازی کمی منطقی نیست
  • بعضی باگ‌ها

*تیترها نام یک فیلم از ژانر وسترن هستند.

The post بررسی بازی Red Dead Redemption 2؛ زیبای آمریکایی appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Halloween ؛ به اسم خشونت، به کام مخاطب

خبر ساختِ فیلم Halloween به قدری برای طرفداران سبک وحشت هیجان‌انگیز بود که اصلا مهم نبود این فیلم از دید منتقدین نمره قابل قبول بگیرد یا نه. تماشای مایکل مِیِرز در هیبت همان قاتل روانی گذشته، موهبتی بود که نصیب‌مان شد. کمپانی بلام‌هاوس پروداکشنز دقیقا می‌دانسته باید رو چه آثاری دست بگذارد. چه چیزی بهتر از خلق یک دنباله قابل احترام بر یک مجموعه به شدت محبوب؟

  • کارگردان: دیوید گوردون گرین
  • استودیو تهیه کننده: بلام‌هاوس پروداکشنز
  • بازیگران: جیمی لی کرتیس، جودی گریر، اندی ماتیچک
  • بودجه: ۱۰ میلیون دلار

فیلم Halloween 1 (ساخته سال ۱۹۷۸) به مدد کارگردانی جان کارپنتر به یک موفقیت بی‌حد و اندازه رسید. تلاش بی‌شاعبه‌ کارپنتر برای محبوبیت سبک وحشت در هالیوود توانست این سبک را دگرگون کند. درست زمانی که کسی انتظار اکران فیلم‌های خشونت‌بار را نداشت، کارپنتر در سال ۱۹۷۸ فیلم Halloween را روی پرده‌ نقره‌ای سینما به تصویر کشید. اثری به شدت پرفروش و موفقیت‌آمیز که باعث شد این فیلم، سرآغازی باشد بر فرنچایز هالووین. فرنچایزی که تا به امروز توانسته دوام بیاورد.

در حال حاضر فیلم‌های اسلشر (Slasher) به هر اثری در هالیوود گفته می‌شود که ما به عنوان مخاطب، خون و خون‌ریزی و قتل‌های فجیعی را در جریان قصه شاهد باشیم. ولی اسلشر که زیر شاخه‌ای است بر ژانر وحشت، در اصل روایتگر قصه یک روانی تمام عیار است که تلاش می‌کند فرد یا گروهی از اشخاص عادی را به قتل برساند. چه هدفی پشت این قتل‌ها وجود دارد؟ نمی‌دانیم. چرا قاتل با شخصیت‌های ماجرا پدرکشتگی دارد؟ نمی‌دانیم. این ناآگاهی‌ها تبدیل شده‌اند به بخشی از این زیر ژانر.

بررسی فیلم halloween

قانون شماره ۱ فیلم‌های اسلشر: وجود یک قاتل روانی زنجیره‌ای در دل قصه که همیشه‌ی خدا لال است!

طرفداران آثار اسلشر از گذشته تا به امروز کم و کمتر شده‌اند. چرا که راجر ایبرت، منتقد و ژورنالیست برجسته امریکایی بیان می‌کند صرفا ایجاد یک خشونت روی پرده سینما کار آسانی است ولی کار سختی است بخواهیم این پروسه را به خوبی به یک سرانجام برسانیم. جان کارپنتر فیلمش را با همین طرز فکر می‌سازد و آن اثر می‌شود فیلم موفقی به نام هالووین.

در اولین نسخه از فیلم Halloween قصه‌ای هیجان‌انگیز تعریف می‌شود که غافل‌گیری خاصی به دنبال جریان‌سازی فیلم نمی‌بینیم. خواهرِ «لوری» طی یک اتفاق ناگوار در شب هالووین به قتل می‌رسد. تقریبا ۱۵ سال پس از این حادثه، مایکل مِیِرز به عنوان قاتل این رویداد که در بیمارستان روانی بستری شده بود، در شب هالووین از تیمارستان فرار کرده و می‌خواهد دوباره به کشتن روی بیاورد. حال چرا دوباره تصمیم می‌گیرد لوری را نیست و نابود کند، اطلاعی نداریم. از سال ۱۹۷۸ تا به امسال ۱۰ فیلم از هالووین با محوریت این قاتل روانی ساخته و اکران شد. این دسته از آثار، یکی پس از دیگری با انتقادِ تند و تیز هواداران و همچنین کارشناسان سینما روبه‌رو شد. اینکه جان کارپنتر مسئولیت کارگردانی سایر دنباله‌ها را بر عهده نداشته، در سیر نزولی کیفیت این مجموعه کم‌ اهمیت نیست.

  • بررسی فیلم halloween
  • اگر دلتان می‌خواهد کل مجموعه را تماشا کنید این تصویر دقیقا نشان‌دهنده روابط میان آثار مختلف مجموعه هالووین را به خوبی و ساده نشان می‌دهد. اگر نظر بنده را بخواهید صرفا فیلم اول را پیشنهاد می‌دهم ببینید. الباقی ماجرا اهمیت خاصی ندارند و وقت شما بیشتر ارزش دارد!

ولی برای یازدهمین نسخه، بلام‌هاوس پروداکشنز تصمیم می‌گیرد از یک هنرمند خوش‌فکر استفاده کند. «دیوید گوردون گرین» حتی در کارنامه‌اش فیلم خاصی در سبک وحشت ندارد. با این حال او توانسته مایکل میرز را دوباره در نقش یک قاتل زنجیره‌ای به خوبی احیا کند. ۴۰ سال از حوادث اولین فیلم می‌گذرد و این قاتل افسار گسیخته در تلاش است مجدد به جان لوری بیفتد. فردی که از دو حمله پیشین این قاتل توانسته جان سالم به در ببرد.

لوری در این مدت زمان چهل ساله، از اضطراب و نگرانی زیاد بابت حمله مجددِ مایکل، اعصابش به هم می‌ریزد. او دو ازدواج ناموفق داشته. حضانت دخترش کارِن را نیز از دست می‌دهد. با این حال آلیسون، نوه لوری در فیلم Halloween نیز حضور دارد. با این اوصاف شاید با خودتان بگویید پس مجبوریم تمام فیلم‌های قبلی را مجدد تماشا کنیم تا از شخصیت‌پردازی‌ها سر در بیاوریم.

بررسی فیلم halloween

قانون شماره ۲ فیلم‌های اسلشر: چهره واقعی قاتل نباید نشان داده شود. حتی اگر بیننده برای تماشای چهره‌ شخصیت منفی قصه، موهای سرش سفید شده.

گرین در ابتکاری جالب این دغدغه‌مان را حل می‌کند. فیلم را به گونه‌ای آغاز می‌کنیم که دو شخصیت روزنامه‌نگار به دنبال کشف اسرار مایکل میرز هستند. قاتلی که به نظر می‌رسد لال باشد ولی از زبان پزشک معالج‌اش بیان می‌شود او قادر به تکلم است.

این دو ژورنالیست حوادث گذشته را با ادای دیالوگ‌های نسبتا زیاد به یادمان می‌آورند. از طرفی دیگر در همان اوایل فیلم، این دو تن به سراغ لوری می‌روند. در یک سکانس نسبتا طولانی تماشا می‌کنیم لوری خانه‌اش را مثل یک دژ، مستحکم می‌سازد. بر اساس گفت‌وگوی دو روزنامه‌نگار ماجراجو با لوری حدس می‌زنیم شاید قرار است این دو روزنامه‌نگار جویای نام، قهرمان جدید این سری باشند ولی با جلو رفتن قصه، گرین به ما نشان می‌دهد همان قصه‌ قدیمی هالووین قرار است دوباره تکرار شود و خبری از یک جریان‌سازی جدید نیست.

باید اعتراف کرد بالاخره پس از مدت‌ها یک فیلم اسلشر خوب را شاهد هستیم.

باید اعتراف کرد بالاخره پس از مدت‌ها یک فیلم اسلشر خوب را شاهد هستیم. البته انتظار یک فیلم‌نامه غنی با شخصیت‌پردازی‌های چند لایه را نباید داشته باشید. فیلم Halloween قرار نیست یک اثر وحشتناک مثل سری فیلم‌های «فعالیت‌های ماورالطبیعه» (Paranormal Activities) باشد. در فیلم هالووین، یک قاتل بالفطره را می‌بینیم که بدون هیچ منطق و دلیل خاصی، به جان کاراکترها میفتد. هر جنبنده‌ سخنگویی که در این فیلم می‌بینید این پتانسیل را دارد تا کشته شود. فقط بحث زمان و مکان در میان است. البته نوع سلاخی شدن کاراکترها برای هواداران دو آتشه سبک وحشت نیز مهم تلقی می‌شود!

بررسی فیلم halloween

قانون شماره ۳ فیلم‌های اسلشر: مقتول‌ها نباید روی زمین به حال خودشان رها شوند.

شاید عجیب باشد ولی ستاره دوست داشتنی فیلم Halloween به کارگردانی گرین از دید من یک هنرمند خردسال است. جبرئیل نانتامبو، بازیگر کودک این فیلم توانسته در هنرنمایی کوتاهی که داشته، به قدری خوب بازی کند که به دل بنشیند. هر چند در این فیلم از بازیگر بزرگسال مطرح دیگری به نام ویل پاتون نیز استفاده شده ولی ایفای نقش تیم بازیگری چنگی به دل نمی‌زند. البته شاید به خاطر اسلشر بودن این اثر، قادر باشیم این نقطه ضعف را چشم‌پوشی کنیم. چرا که رُل هر شخصیت در این تعریف شده موقعی که با مایکل رو در رو شدند، بدون درنگ بترسند. سپس یا فرار کنند یا به سمتش حمله‌ور شوند. پس ایفای نقش در فیلم Halloween کار چندان چالش‌برانگیزی نیست ولی ایفای نقش بازیگر خردسال به گونه‌ای به دل می‌نشیند که حتما باید فیلم را تماشا کنید تا متوجه منظورم بشوید.

هالووینی که گرین برای مخاطبین این سبک تهیه و تدارک دیده، به شدت با اولین فیلم Halloween شباهت دارد و این اتفاقی نیست. گرین مثل دیگر کارگردان‌های این مجموعه صرفا به استفاده از قطعه موسیقی معروف هالووین بسنده نمی‌کند و نوع کارگردانی‌اش را تا حد بسیار زیادی به دست‌پرورده جان کارپنتر نزدیک می‌کند. به همین خاطر پلان به پلان حس می‌کنیم به گذشته سفر کردیم؛ درست زمانی که اولین فیلم را دیدیم.

بررسی فیلم halloween

قانون شماره ۴ فیلم‌های اسلشر: مقتول‌ها نباید روی زمین به حال خودشان رها شوند. اگر اجساد روی زمین مشاهده شد، کاراکتر یابنده انا لله و انا علیه راجعون!

از طرفی جریان فیلم نیز در مدت زمان مناسبی پرونده‌اش بسته می‌شود. نه آنقدر طولانی است که حوصله‌ سر بر باشد و نه آنقدر کم که مایکل سریع و عجولانه همه را قتل عام کند و خداحافظ تا چند سال آینده! گرین با صبر و حوصله، تنها جریان داستانی فیلمش را به یک نقطه اوج می‌رساند. او این نکته را درک کرده فیلم در جریان‌ساز بودن ناتوان است. به همین خاطر با دیالوگ‌گویی‌های نسبتا زیاد، بستر را برای قتل‌های مایکل آماده می‌کند. به همین خاطر شاید تا نیم ساعت هم دست به زیر چانه منتظر تماشای هیبت مایکل جلوی دوربین باشید. شاید تنها نقطه ضعف اساسی فیلم Halloween در همین بخش باشد که مخاطب تازه‌وارد به این مجموعه، از دیالوگ‌گویی‌های این همه کاراکتر جدید و قدیمی سرش گیج می‌رود. هر چند توضیحات خوب و مناسبی درباره گذشته‌ِ لوری ارائه می‌شود.

بررسی فیلم halloween

قانون شماره ۵ فیلم‌های اسلشر: قربانی موقع رویارویی با قاتل روانی باید دهانش را به اندازه یک وجب و نصفی باز کرده و سپس جیغ بنفش بکشد. مهم نیست خیلی تصنعی است. فقط جیغ بکشد که مخاطب جگرش حال بیاید.

متاسفانه عادت کرده‌ایم به مقایسه آثار سینمایی با دیگر عناوین مشابه. اگر فیلم ایکس ویژگی‌های «ژانر» را داشته باشد، پس اثر خوب و پسندیده‌ای است. اگر نداشته باشد، پس فیلم بدی است. در صورتی‌ که بد نیست به جای این طرز تفکر و نگرش، فرم را به محتوا ترجیح بدهیم. به زبان ساده‌تر فیلم Halloween قرار نیست با دیگر آثار ژانر وحشت مثل فیلم Hereditary که به شدت از لحاظ فنی خوش‌ساخت است به رقابت بپردازد. هر دو اثر در نوع خود از لحاظ کیفی در حد قابل قبولی هستند که بتوان آن آثار را سرگرم‌کننده بدانیم و از تماشای‌‌شان لذت ببریم.

تماشای فیلم Halloween به افراد زیر ۱۸ سال به علت وجود صحنه‌های بسیار خشونت‌آمیز به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود. اگر دلتان لک زده آخر هفته به همراه دوستانتان سرگرم شوید، تماشای فیلم هالووین به شدت پیشنهاد می‌شود. مطمئنا از این فیلم لذت خواهید برد و برای‌تان مهم نیست آن قاتل روانی اصل و نسبش چیست. چه ارتباطی با لوری دارد. چرا به بقیه حمله می‌کند و اصلا چرا کاراکترهای قصه آنقدر احمق هستند که از شهر فرار نمی‌کنند.

The post بررسی فیلم Halloween ؛ به اسم خشونت، به کام مخاطب appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم The Darkest Minds؛ ذهن‌های تاریک زنگ زده

پس از موفقیت قسمت نخست از سری فیلم‌های The Hunger Games که اواسط سال ۲۰۱۰ اکران شد، موجی از ساخت اقتباس‌های سینمایی‌ بر اساس رمان‌های پرفروش نوجوانان در میان استودیو‌های مختلف هالیوود به راه افتاد. البته پیش از این نیز شاهد ساخته شدن اقتباس‌های سینمایی برای نوجوانان از جمله سری فیلم‌های Harry Potter ،The Chronicles of Narnia و The Twilight Saga بوده‌ایم که پس از مدتی این روند همانند شمعی رو به خاموشی رفت. موفقیت فیلم نامبرده جان دوباره‌ای به این روند بخشید و باعث ساخت فیلم‌های بسیاری شد که از شناخته شده ترین آن‌ها می‌توان به The Maze Runner و Divergent اشاره کرد. همه‌ی این اتفاق‌ها و افزایش گرایش تهیه کنندگان به استفاده از شور و شوق نوجوانان برای تماشای اقتباس سینمایی‌ کتاب‌های مورد علاقه شان دست به دست هم داد تا امروز فیلمی را تحت عنوان The Darkest Minds شاهد باشیم؛ اثری که بر اساس رمانی به همین نام نوشته‌ی اکساندرا براکن ساخته شده است.

  • کارگردان: جنیفر یو نلسون
  • استودیو تهیه کننده: فاکس قرن بیستم
  • بازیگران: آماندلا استنبرگ، مندی مور و گوئندولین کریستی
  • بودجه: ۳۴ میلیون دلار

داستان فیلم The Darkest Minds در آینده‌ای نه چندان دور جریان دارد که در آن یک بیماری عصبی ناشناخته در میان نوجوانان شیوع پیدا می‌کند و ۹۰ درصد از جمعیت این گروه سنی را به کام مرگ می‌کشاند. ۱۰ درصد باقی مانده اما به قدرت‌های ویژه‌ای دست پیدا می‌کنند که باعث می‌شود برای دیگر انسان‌های خطر ساز شوند. به همین دلیل، دولت وقت آمریکا تصمیم می‌گیرد تا با ایجاد کمپ‌های مخصوص در سرتاسر آمریکا، روند مداوای آن‌ها را آغاز کند. هر چند به نظر می‌رسد دست‌یابی به درمان قطعی برای این بیماری ناشناخته پروسه‌ای بسیار سخت و طولانی است.

بررسی فیلم The Darkest Minds

در اینجا، دکتر بیماری و اثراتی که روی کودکان می‌گذارد را برای روبیِ ۹ ساله توضیح می‌دهد. نتیجه، یکی از احمقانه ترین سکانس‌های فیلم!

جدیدترین ساخته‌ی یو نلسون را نه تنها می‌توان یکی از ضعیف ترین آثار پرونده‌ی کاری او دانست، بلکه می‌توان آن را در لیست ضعیف‌ترین آثار سال نیز قرار دارد. این فیلم‌ ضعف‌هایی در فیلمنامه دارد که چشم پوشی از آن‌ها غیر ممکن است و مخاطب هر لحظه که می‌خواهد نقاط منفی را کنار گذاشته و دلیل قانع کننده‌ای برای تماشای ادامه‌ی اثر بنشیند، ناامید می‌‌شود. این اتفاق در حالی رخ می‌دهد که بازخوردهای علاقه مندان به رمان‌های نوجوانانه مثبت بوده است و فروش خوبی نیز داشته است. این یعنی یک منبع دارای پتانسیل برای اقتباس که متاسفانه نویسنده نتوانسته است آن را به خوبی در قالب فیلمنامه پیاده سازی کند. داستان‌ فیلم را اما می‌توان در چند کلمه توصیف کرد: کلیشه‌ای، قابل پیش بینی و به شکل وحشتناکی افتضاح!

داستان فیلم The Darkest Minds کلیشه‌ای است، زیرا هیچ چیز جدیدی برای ارائه ندارد. در فیلم روبی (شخصیت اصلی ماجرا) را مشاهده می‌کنیم که پس از فرار از کمپ‌های درمانی، با گروهی از جهش یافته‌های فراری مواجه می‌شود که تعدادشان ۳ نفر است. طبق کلیشه‌‌ها، یکی از اعضای گروه فردی محتاط و بسیار دقیق (چارلز) است و درنتیجه، هیچ علاقه‌ای ندارد تا روبی باقی مسیر را همراه آن‌ها طی کند. یک فرد نسبتاً ممتنع (زو) و البته یک فرد نیز وجود دارد که بدون ارائه‌ی دلیل خاصی اصرار دارد که روبی به آن‌ها بپیوندد (لیام). وضعیت زمانی اسف بار می‌شود که یک رابطه‌ی عاشقانه آبکی که تنها دختر و پسرهای ۱۲ الی ۱۵ ساله را به وجد می‌آورد در میانه‌ی داستان شکل می‌گیرد.

صرف وجود یک رابطه‌ی عاشقانه در فیلم به هیچ وجه اتفاق منفی محسوب نمی‌شود. به خصوص اینکه «تاریک‌ ترین ذهن‌ها» اثری نواجوانانه است و در چنین آثاری روابط عاشقانه متعددی وجود دارند که حتی برخی‌شان به مثلث عشقی ختم می‌شود که یک راس آن شخصیت اصلی داستان قرار دارد. مشکل اینجاست که رابطه‌ی عاشقانه‌ی میان روبی و لیام به شکل افتضاحی آغاز می‌شود و به شکل افتضاح‌تری نیز ادامه می‌یابد. برای مثال، در بخشی از داستان اعضای گروه‌ را می‌بینیم که ون را گوشه‌ای از خیابان پارک کرده‌اند و قصد دارند تا برای مدت کوتاهی استراحت کنند. پس از اینکه اعضا روی پارچه می‌نشینند، روبی دو تکه نان بر می‌دارد و یک تکه‌اش را به لیام تعارف می‌کند. لیام نیز در حالی که تکه نان را بر می‌دارد، لبخند معناداری می‌زند و روبی نیز در پاسخ می‌خندند. در این بین، یک آهنگ ملایم با تمی نسبتاً عاشقانه نیز پخش می‌شود. نتیجه‌، سکانسی به شدت احمقانه است که فکر می‌کنم تنها در مخیله‌ی نوجوان‌های عاشق پیشه و رویاپرداز می‌گنجد و اگر مخاطب در این دسته قرار نداشته باشد، بدون شک تماشای فیلم را بدون هیچ تردیدی متوقف می‌کند.

بررسی فیلم The Darkest Minds

وقتی از عدم توازن حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه حرف می‌زنیم: شخصیت دکتر کانر با وجود اینکه از شخصیت‌های مهم این سری است (البته اگر قسمت‌های بعدی ساخته شوند که بعید می‌دانم)، در مجموع مدت زمان بسیار کوتاهی در فیلم حضور دارد.

شرایط اما زمانی غیر قابل تحمل‌تر می‌شود که ببینید این رابطه‌ی عاشقانه قرار است چطور پرداخته شود. عموماً زمانی که یک رابطه‌ی عاشقانه میان دو کاراکتر شکل می‌گیرد، کارگردان سعی می‌کند با به وجود آوردن شرایط مختلف نشان دهد که این دو شخصیت وجه اشتراک‌های بسیاری با یکدیگر دارند و به قول معروف، نیمه‌ گمشده‌ی یکدیگرند؛ به بیان سینمایی، کارگردان سعی می‌کند به رابطه عمق دهد. البته از آن‌جایی که ژانر فیلم عاشقانه نیست، هیچ کس انتظار ندارد تمرکز زیادی روی این رابطه عاشقانه وجود داشته باشد اما هیچ کس هم انتظار ندارد رابطه‌ عاشقانه عملاً در هوا رها شود. عمق یافتن رابطه عاشقانه در فیلم بدین صورت است که زو یک لباس مجلسی شیک به روبی می‌دهد و او نیز پس از پوشیدن جلوی چشمان لیام به خودنمایی می‌پردازد. لیام هم که عاشق بوده، حالا یک دل نه صد دل دیوانه‌ی او می‌شود.

در فیلم، المان‌هایی از آثار جاده‌ای نیز به چشم می‌خورد. شخصیت‌هایی که از خانه‌ی خود دور شده‌اند و در میانه‌ی سفری برای رسیدن به هدف مورد نظرشان قرار دارند. این بدان معناست که در فیلم لحظات زیادی را شاهد هستیم که شخصیت‌های محوری داستان در کنار یکدیگر قرار دارند. چنین چیزی این فرصت را برای نویسنده و کارگردان به وجود می‌آورد که تا جای ممکن شخصیت‌های داستان را به مخاطب بشناسد و آن‌ها را از حالت تک بعدی بودن بیرون بیاورد. متاسفانه چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد و هیچ اطلاعاتی از ویژگی‌های شخصیت‌ها در اختیار ما قرار نمی‌گیرد تا بتوانیم با آن‌ها همزاد پنداری کنیم. البته مشکل عدم پرداخت شخصیت‌ها، تنها مختص شخصیت‌های خوب نیست و شخصیت‌های منفی یا به اصطلاح ویلن‌ها نیز در شرایط مشابهی قرار دارند. یک کاپیتان نظامی که بی خود و به دلیل به نیروهای تحت امر خود دستور می‌دهد و سر آن‌ها داد می‌زند و یک سری شخصیت محو قدرت که برای باقی ماندن بر مسند خود دست به هر کاری می‌زنند!

مشکلات فیلمنامه به همین موراد ختم نمی‌شود و با گذشتن مدت زمان بیشتر، ضعف‌های بسیار دیگری در جزئیات و همچنین فضاسازی‌ها و کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها خودنمایی می‌کنند. این ضعف‌ها آنقدر زیاد هستند که مطمئناً حتی مخاطبان کم سن و سال نیز پس از مدتی از خود این سوال را از خود می‌پرسند که مسئولان شرکت فاکس قرن بیستم چطور حاضر شدند دلارهایشان را پای ساخت چنین اثری خرج کنند؟ یا حتی یو نلسون که سابقه‌ی کار روی آثاری همچون  Kung Fu Panda 2 و Kung Fu Panda 3 را دارد، با چه منطقی قبول کرده تا بر اساس یک فیلمنامه‌ی سرتاپا ایراد چنین فیلمی بسازد و یک شکست کامل را در پرونده‌اش ثبت کند!

بررسی فیلم The Darkest Minds

دایره المعارف گروه!

البته فیلمنامه‌های پر از ایراد و ناقص که به فیلم سینمایی آن هم در مقیاس‌های بزرگ تبدیل می‌شوند، کم نیستند. برای اثبات این ادعا می‌توان به فیلم‌های Transformers اشاره کرد که مایکل بی کارگردانی آن‌ها را بر عهده داشته است. ضعف‌های این فیلم‌های سینمایی در فیلمنامه آنقدر واضح و زیاد بودند که حتی یک کودک ۱۰ ساله نیز می‌توانست متوجه‌ آن‌ها شود. با وجود این، عاملی که باعث نجات آن فیلم‌های سینمایی و در نهایت تبدیل آن‌ها به فیلم‌های پرفروش می‌شد، سکانس‌های اکشن و البته نحوه‌ی پرداخت آن‌ها بوده است. با در نظر گرفتن ژانر‌های فیلم که در میان آن‌ها «تریلر» نیز مشاهده می‌شود، شاید فکر کنید قرار است یک فیلم سرتاسر هیجان را ببینید که با بالا بردن میزان آدرنالین خون، شما را به صندلی میخکوب می‌کند که باید بگویم سخت در اشتباهید! تعداد سکانس‌های اکشن فیلم از انگشت‌های یک دست هم کمتر است و چیزی جدیدی در آن‌ها مشاهده نمی‌کنید. یک سری سکانس‌های تعقیب و گریز و درگیری دو جهش یافته که نمونه‌ جذاب‌تر آن‌ها را می‌توان در فیلم‌های دیگر مشاهده کرد و در نتیجه‌ تماشای آن‌ها به معنی واقعی کلمه وقت تلف کردن محسوب می‌شود.

بررسی فیلم The Darkest Minds

کاپیتان بی اعصابی که پیش از این بارها و بارها مشابه‌ او را در فیلم‌های مختلف دیده‌ایم!

با نگاه به لیست بازیگران فیلم The Darkest Minds، اسامی نام آشنایی همچون آماندلا استنبرگ و گوئندولین کریستی را مشاهده می‌کنیم. استنبرگ برای نقش آفرینی به عنوان کاراکتر «رو» در فیلم The Hunger Games و کریستی نیز به خاطر نقش آفرینی به عنوان «برین از تارث» در سریال بازی تاج و تخت به شهرت رسید. متاسفانه ضعف‌های فیلمنامه از جمله دیالوگ‌های سطحی و داستان چند خطی تاثیر بسزایی روی عملکرد بازیگران گذاشته است و نباید انتظار خاصی از آن‌ها داشت. در واقع، در فیلم هیچ سکانسی وجود ندارد که استعداد بازیگران حاضر در فیلم را به چالش بکشاند. با وجود این، انتخاب‌های اشتباهی نیز در لیست بازیگران مشاهده می‌شود. بدون شک، دلیل انتخاب کریستی برای به تصویر کشیدن یک جایزه بگیر نه استعداد بازیگری‌اش، بلکه پیشینه بازیگری‌اش بوده است. به بیان دیگر، سازندگان احتمال می‌دانند شاید برخی از طرفداران پر و پا قرص سریال بازی تاج و تخت با دیدن نام او به عنوان بازیگر فیلم، تصمیم به تماشای آن بگیرند. این شرایط برای مندی مور نیز صدق می‌کند. شخصیت‌ او هر چند ظاهراً نقش اساسی در جریان داستان دارد اما مدت زمان حضور او تنها به ۱۵ دقیقه می‌رسد. شخصیتی نیز که او به تصویر می‌کشد هیچ شباهت خاصی با کاراکترش در فیلم ندارد. حالا این سوال پیش می‌آید که او چرا انتخاب شده است؟ پاسخ کاملاً واضح است: او یک خواننده شناخته شده آمریکایی است! تا این‌جای کار می‌توان گفت تمامی انتخاب‌های سازندگان نه بر اساس استعداد بازیگران، بلکه بر اساس مسائل بازاریابی بوده است. در این بین، شاید بتواند گفت تنها انتخاب درست و هوشمندانه‌ی سازندگان، اسکایلن بروکز بوده است. او را در فیلم به عنوان «چارلز»، شخصیتی باهوش با عینک ته استکانی، می‌بینم که به خوبی توانسته گلیمش را از آب بیرون کشیده و نقش کلیشه‌ای «بچه زرنگ» را به تصویر بکشد. بدون اغراق، هر چند او شخصیت اصلی فیلم نبوده اما بهترین عملکرد را در لیست بازیگران داشته است.

بررسی فیلم The Darkest Minds

فیلم سعی می‌کند روبی را همانند کتنس اوردین به یک نماد تبدیل کند اما به دلیل ضعف‌های فراوان در شخصیت پردازی به هیچ وجه موقف نمی‌شود.

درست است که وقتی می‌خواهید یک فیلم برای گروه سنی نوجوانان بسازید، نباید خیلی سخت گیر باشید و روی جزئیات کار کنید اما این دلیل مناسبی نیست تا کرکره‌ مغزتان را پایین بکشید و از آن استفاده نکنید! فیلم تاریک ترین ذهن‌ها آنقدر ضعیف و افتضاح  است که مطمئن هستم همین روزها یو نلسون طی مصاحبه‌ای از ساخت آن اظهار پشیمانی کند، زیرا در کنار ضعف‌های داستانی، اشتباهات فاحش او در کارگردانی نیز اصلا و ابداً قابل چشم پوشی نیستند. جدیدترین اثر او، نه همانند The Hunger Games ایده‌ جدیدی را در به جان هم انداختن شخصیت‌ها به تصویر می‌کشد و نه همانند قسمت اول The Maze Runner داستانی بشدت گیرا و جذاب را روایت می‌کند. بنابراین، تماشای این فیلم را می‌توان «بیهوده ترین» کاری دانست که یک انسان در طول عمر خود قادر به انجام آن است.

The post بررسی فیلم The Darkest Minds؛ ذهن‌های تاریک زنگ زده appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمه Attack on Titan [فصل سوم – سه قسمت چهارم]؛عملیات بزرگ

اتک آن تایتان از آن انیمه ها است که دنیای انیمه خیلی وقت بود که منتظرش بود، انیمه ای سرتاسر هیجان و آدرنالین و پر از رمز و راز و ترس. این انیمه یکی از محبوب ترین انیمه ها در جهان است و اگر فیلم یا سریال باز باشید حتما اسمش را زیاد شنیده اید، شهرت این انیمه به حدی هست که تعداد زیادی از سریال باز ها در بین انیمه ها حداقل اتک آن تایتان را دیده اند. این محبوبیت طوری بوده که حتی کمپانی برادران وارنر به میدان آمد و حق ساخت فیلم از آن را خرید، اما با شکست های بدی که غربی ها از ساخت لایو اکشن(فیلم های ساخته شده از انیمه ها) در کارنامه خود دارند، بعید میرسد که کسی هنوز تمایل داشته باشد ریسک ساخت فیلم از انیمه را به جان بخرد، در نتیجه سرنوشت اتک آن تایتان در بازار غرب فعلا نامشخص است.

حال پس از گذشتن نیمی از فصل سوم اتک آن تایتان می توان گفت انیمه هنوز هم به خوبی در حال انجام رسالتش است و نه تنها افت نداشته بلکه با باز شدن بیشتر قضایا و نمایان شدن لایه های جدید داستان به ما نوید داستانی حتی زیباتر از قبل را میدهد.

(خطر لو رفتن سه قسمت سوم انیمه) بعد از سه قسمت سوم داستان و نجات یافتن دوباره بشریت از نابودی که میتوانید دراین مقاله درموردش بخوانید، حال به گوشه ای در سرزمین های داخل دیوار رز میرویم، جایی نزدیکی های جایی که ارن زندانی بود و پدر هیستوریا در حالت غول مانند خود از آن خارج شد، در کنار آن خرابه های زیرزمین کریستالی، کنی قاتل نیمه جان بر درختی تکیه کرده و با داشتن آمپولی همانند آمپولی که پدر هیستوریا در دست داشت به لیوای خیره میشود و پرده از نسبت خانوادگی بین او و لیوای برمیدارد، فردی که لیوای در حال مرگ را از کنار مادر مرده اش نجات داد، به او غذا داد و حتی آموزشش داد در واقع دایی لیوای بود یعنی همان کنی آکرمن. خانواده آکرمن ها که پادشاه سابق برای حفظ سلطنتش دستور قتل عام و نابودیشان را داد بازهم توانستند زنده بمانند و به تاثیرگذارترین افراد در نجات بشریت تبدیل شوند، کنی آکرمن، لیوای آکرمن و میکاسا آکرمن.

بعد از تمام نبردهایی که کنی قاتل با لیوای و گروهش انجام داد حال دیگر مایل به نجات خودش نبود، با این وجود که آمپولی حاوی مایه غول کننده در اختیار داشت (که می‌توانست تمام زخم ها و سوختگی هایش را بهبود دهد) راه دوم را برگزید و مرگ را با آغوش باز پذیرفت، حال که کنی قاتل دارد کم کم به سرنوشت قربانی هایی که برایش لقب قاتل را فراهم آوردند نزدیک میشد، نگاهی به لیوای انداخت و شروع کرد از حرف زدن درمورد گذشته ای که در بین تاریخ گم شده بود. او در میان حرف هایش از عموی هیستوریا نام برد که او هم یک نیمه غول بود و مانند یک الهه با او رفتار میشد الهه ای که در نهایت قلب سرد کنی قاتل را هم بدست آورد و او را تبدیل به یکی از قوی ترین مهره های خانواده ریس کرد، و این آغازگر تغییر او را از یک قاتل بد به یک قاتل بدتر بود و به قتل هایش نفس شیطانی داد، نفسی که خانواده ریس آن را به عنوان راه نجات بشریت یاد میکرد، نفسی که هیستوریا برای بار اول و آخر از خانواده ریس پاک کرد و حال پادشاهی ای با نفس خود ساخت، نفسی دور از توهماتی که پادشاه اول با هیپنوتیزم در همه به وجود آورد و باعث شد بشریت برای سال ها درجا زند.

آکرمن های خونسرد

تا این جای داستان آکرمن های داستان افراد سرد و رک خود سازی بودند که از توان جنگی زیادی برخورد دارند و همینطور بخاطر خاصیتی که در خون خانواده آکرمن ها در جریان است، می‌توانند از قدرتی فراتر از توانایی هایشان استفاده کنند که هنوز هم از این قدرت و اطلاعاتش پیرامون آن هیچ اطلاعی نداریم، انگار آکرمن ها فرابشر هایی هستند که به دستور الهه بشریت خود را در کالبد انسانی شان حبس کردند تا بتوانند با توانایی های فرابشری شان انسان هارا نجات دهند. همانطور که دیدیم این قدرت عجیب آن ها در زمان کودکی های لیوای و میکاسا فعال شده بود و آن ها حتی در کودکی دست به قتل زدند و دستان معصومشان به خون آلوده شد، انگار که از بدو تولد جنگیدن و کشتن در خونشان بوده است و خون و سرشت آن ها، آن هارا به قتل و خون ریزی تشویق می‌کرد، همانند قاتلانی مادرزادی. در هر حال این خاصیت به آن ها کمک کرده بود که به بهترین مبارزان بشریت تبدیل شوند،که تا جایی که دیدیم هیچ غول و یا حتی انسانی نمی‌تواند از چنگالشان فرار کند. اما حال بعد از مرگ یکی از آکرمن ها تنها دو نفر از آن ها باقی مانده، که باید ببینیم این افراد تاثیر گذار که بهترین تکیه گاه های ارن به حساب می‌آیند و برای او به عنوان یک دوست و استاد هستند چگونه سرنوشت بشریت را تغییر میدهند.

در ادامه داستان کنی قاتل قبل از مرگش جعبه آمپول را به عنوان آخرین میراثش به دستان لیوای و میسپارد و در آرامش میمیرد. از کنی قاتل که بگذریم، حال میرویم چند کیلومتر آنورتر در قصر سلطنتی، مراسم بزرگی برای تاج گذاری هیستوریا در جریان است و داستان های زیادی درمورد دلاوری های او در بین مردم در حال پخش شدن است،انگار مردم در حال گفت و گو درمورد یک الهه باشند، الهه ای که همه چشم به او بستند، الهه ای زیبا در قالب یک دختر که معصومیتش را از دست داده، حال که شایستگی او بین مردم مستحکم شده، در قلب همه امید زیادی از آینده نامعلوم بشریت جوانه میزند. هیستوریا که حال پادشاه بشریت شده است خود را در قصر حبس نمیکند و به یتیم خانه ها میرود و مانند یک مادر مهربان (چیزی که او بسیار در کودکی نیاز داشته) با بچه های یتیم و بی کس رفتار میکند این محبت های بی دریغ او به یتیم ها و مردم باعث میشود، مردم به او لقب الهه مزرعه و دامداری را بدهند و احترام زیادی برای او قائل باشند و در حکومت جدید زیر سایه کارزاکاری و اروین ابراز خشنودی کنند.

.

بعد از تمام این وقایع، حال که همه چیز به خوبی در داخل دیوار ها در حال جریان است، بشریت کم کم آماده حمله به غول ها برای باز پس گیری دیوار ماریا و دست یافتن به زیرزمین پر رمز و راز خانه پدری ارن میشود، حال که ارن قدرت سفت شدن و پوشیدن بدنش با کریستالی (که آن در فصل اول از آن استفاده میکرد) را به طور کامل به دست آورده، بعلاوه قدرت کنترل غول ها و همینطور روحیه قوی ای که طی سه قسمت قبل به دست آورد، توانست ثابت کند که او آماده است تا به وظیفه اش به عنوان تنها امید بشریت جامه عمل بپوشاند. اما قبل از آغاز حمله، ارن از خاطراتی که پدر هیستوریا به یادش آورده چهره ای آشنا پیدا میکند که راز هایی را در خود نهفته است، فرمانده جوخه ۱۰۴ کیث سادس، ارن و دوستانش به سرعت به نزد او می‌روند و جویای داستان میشود و او شروع میکند به گفتن حقایقی که داستان را بیش از پیش پیچیده میکند، با ما همراه باشید.

خاطرات یک تماشاچی

وی از دوران جوانی اش میگوید، در آن زمان ها که تازه عضو گروه شناسایی شده بود، در حال برگشت از یکی از عملیات ها مردی را بیرون دیوارها میبیند و با تعجب از او میپرسد که اینجا چیکارمیکند، اما مرد با گیجی به او خیره میشود و میگوید چیزی یادش نمیاید، انگار که نوزادی باشد که تازه متولد شده است، او هیچ چیز از اطرافش نمیدانست، نه میدانست کجا هست و نه میدانست که چه کسی بوده است، مانند کاغذی سفید که فقط در بالایش اسم و شغلش نوشته شده باشد، تنها چیزی که یادش میامد این بود که او گریشا یائیگرنام داشت و شغلش پزشکی بود، پزشکی حاذق که در ادامه داستان انسان های زیاد را از دام مرگ نجات میدهد، او تک و تنها به طوری مردم فقیر را مداوا میکرد که انگار مستقیم از بهشت آماده باشد، ناجی ای برای مردم بیمار، البته این تمام ماجرا نبود او به غیر از یک ناجی برای بیمارها یک نجات دهنده برای بشریت هم بود، دکتر یائیگر چیزی بیشتر از یک پزشک خوب بود او دانشمندی بود که کلید نجات بشریت را در دست داشت یعنی راز چگونگی ساخت غول ها، رازی که پس از مرگ مادر ارن توسط غول ها با کلیدی طلایی به دست ارن سپرد و نتایج تحققیاتش را در تنها پسرش (با توجه به فراموشی دکتر یائیگر ممکن است او همسر و فرزندان دیگری هم داشته باشد) به میراث گذاشت، او را تبدیل به یک غول کرد و با خورده شدنش توسط پسرش قدرتی که نسل ها در خانواده ریس دست به دست میشد به پسرش منتقل کرد و اینطور داستان ما شرشروع شد، داستان دلاوری ها، ترس ها، فداکاری ها و رازها.
این که دکتر یائیگر واقعا چه کسی هست در هاله ای از ابهام است، بنظر می‌رسد مقداری از بشریت در خارج از دیوار ها راهی برای بقا پیدا کرده اند اما هنوز بر ما آشکار نیست که چگونه با وجود غول ها و بدون دیوار ها توانایی زنده ماندن دارند و حتی بالاتر نمی‌دانیم چطور به چنین تکنولوژی ای دست یافتند که غول بسازند، شاید بشریت داخل دیوار ها دهکده کوچک دور افتاده ای باشد که انسان هایی که با غول ها هم زیستی کرده اند در حال مسخره کردنشان باشند،
به راستی ما هنوز هیچ چیزی از اتک آن تایتان نمیدانیم.

پس از اتمام آماده سازی ها، بالاخره بزرگترین عملیات بشریت شروع شد، باز پس گیری دیوار ماریا از طریق بستن سوراخ دیوار ماریا با استفاده از قدرت کریستالی ارن و همینطور باز کردن قفل در زیرزمین خانه پدری ارن و پرده برداشتن از راز غول ها، تمام افراد بخش دیدبانی حاضر شدند تا بزرگترین عملیات بشریت را با تمام توان انجام دهند عملیاتی که شاید در آن یک نفر هم نتواند زنده برگردد، در واقع این عملیات تمام رنگ و بوی خون میداد اما با این حال تمام سرباز ها آماده شدند و به سمت آینده نامعلوم بشریت حرکت کردند، آینده ای غرق در ژرفای تاریکی های دریایی که آرمین آرزو دیدنش را داشت، در این حین دو نفر را بر روی دیوار ماریا میبینیم که منتظر آن ها هستند رینر یا غول زره ای و فردی سبزه که هیچ چیز از هویت آن نمیدانیم مگر اینکه احتمالا او هم مانند رینر یک غول با قدرتی خاص باشد.

ادامه ماجرا؟

یکی از عذاب های عظیمی که برای طرفدار های اتک آن تایتان پیش آمده فاصله فصل اول و دوم این انیمه بود، که بعد از پخش فصل اول انیمه در سال ۲۰۱۳ پخش فصل دوم با چهار سال وقفه در سال ۲۰۱۷ اتفاق افتاد و این قضیه ضربه بزرگی به طرفداران انیمه زد و تعداد زیادی از آن هارا مجبور به خواندن مانگا کرد، فی الواقع اتک آن تایتان علاقه زیادی در عذاب دادن مخاطب ها دارد و این قضیه در فصل جدید هم صدق میکند که طبق اخبار منتشر شده قسمت سیزده فصل سوم شش ماه دیگر میاید، اما این تاخیر ناشی از چیست؟

طبق چیزی که در دقایق آخر انیمه در قسمت آهنگ پایانی آن دیدیم، ناگهان تصویر به هم می ریزد و تصاویری از نیمه دوم فصل پیشرو را لو می‌دهد یک عکس قدیمی در حال سوختن، یک لنگه کفش، چند اسکلت، دری قفل شده، یک صدف سفید، مایه  سخت کننده و غول میمون شکل، ناگهان شاهد سکانس عجیب تری می‌شویم، لیوای با چهره ای غرق در خون، به صورت کاملا عصبی کنار ارن و میکاسا ایستاده و هردوی آن ها چهره هایشان جوری هست که انگار روح دیده اند کاملا وحشت زده، ناگهان لیوای ارن را میزند و میکاسا با تیغ غول کشی اش سعی در کشتن لیوای میکند و صحنه تمام می‌شود، انگار فاجعه عظیمی برای گروه شناسایی با رهبری اروین رخ داده است.

طبق خبر هایی که از مانگا شنیدم نبرد های سنگینی در این انیمه رخ خواهد داد و حال طبق چیزی که استودیو سازنده، انیمه گفته است چند دقیقه نبرد لیوای داخل قسمت دوم این فصل حدود یک ماه زمان برده است تا ساخته شود و حالا ببینید چه تلاش وحشتناکی باید انجام شود تا آن ها بتوانند چنین جنگ های خارق العاده ای را در نیمه دوم فصل سوم با کیفیتی عالی پدید آوردند در واقع این بهترین دلیلی است که میتواند برای این وقفه در نظر گرفت.

با چیز هایی که در آهنگ پایانی انیمه دیدیم، انتظار قسمت های فوق العاده ای را از این انیمه شاهکار داریم، باید دید که ارن و بقیه اعضای این عملیات بزرگ چگونه می‌توانند با نیمه غول های دیگر مواجه شوند، آیا آن ها شانسی برای پیروزی و بازپس گیری دیوار ماریا و همینطور برملا کردن راز زیرزمین خانه پدری ارن را دارند یا خیر، پاسخ تمام این سوالات را شش ماه بعد پیدا میکنیم و ما با ادامه بررسی انیمه اتک آن تایتان باز خواهیم گشت.

The post بررسی انیمه Attack on Titan [فصل سوم – سه قسمت چهارم]؛عملیات بزرگ appeared first on دیجیاتو.

بررسی فصل سوم سریال Daredevil ؛ عدالت، نابیناست

اگر هنوز کسی از من بپرسد بهترین سریال ابرقهرمانی چیست، در جواب نام سریال Daredevil را می‌گویم. چرا که شبکه نتفلیکس برای تولید سریال Daredevil از همان ابتدا، پروسه ساخت را به دست کاربلدها سپرد. شاید فصل دوم نتوانسته باشد انتظاراتمان را فراتر ببرد ولی با افتتاحیه به نسبت خوب فصل سوم، دوباره امید در دل ما هواداران سریال‌های ابرقهرمانی زنده شد. ولی آیا این یک امید واهی است یا فصل سوم توانسته به اندازه فصل اول موفق ظاهر شود؟

در فصل اول، شخصیت مت مرداک و زادبومش هلزکیچن را شناختیم و از دنیای تیره و تاری که سازنده‌ها برای‌مان تهیه و تدارک دیدند، لذت کافی بردیم. در همین حین و حال با یاکوزا، مافیای چین و روس نیز تا حدودی آشنا شدیم. به همین خاطر سریال Daredevil از همان ابتدا تکلیفش را با ما مشخص می‌کند. قرار نیست با ابرقهرمانی شاد و خندان روبه‌رو شویم که از پسِ هر جنبنده‌ای برمی‌آید. مت مرداک به عنوان یک فرد نابینا، آنقدر غمگین و درمانده در دنیایی است که به آن گرفتار شده. از طرفی باری نیز روی دوشش سنگینی می‌کند و آن چیزی نیست جز نجات هلزکیچن از شر تبهکاران درجه یک مثل ویلسون فیسک یا همان کینگ‌پین.

  • سازندگان: درو گودارد
  • بازیگران: چارلی کاکس، وینسنت دونوفریو، دبورا ان ولف
  • شبکه: نتفلیکس
  • کمپانی سازنده: ای‌بی‌سی استودیو، دِنایت پروداکشنز، گودارد تکستایلز

در فصل اول شاهد هستیم که مت مرداک (و نه دردویل) به همراه دوستانش، فیسک را محکوم کرده و به زندان می‌اندازند. سپس مرداک در فصل دوم با یک سری از کاراکترهای دیگر دنیای مارول درگیر اتفاقات پر فراز و نشیبی می‌شود. پس از پایان فصل دوم، دردویل باید شهر را از آسیب The Hand نجات بدهد و دردویل این بار از دیگر دوستان ابرقهرمانش کمک می‌گیرد. و حالا پس از این همه حادثه، فصل سوم را به گونه‌ای آغاز می‌کنیم که دردویل لنجاره‌کش خودش را در خیابان هلزکیچن به پیش می‌کشد. چه بلایی به سرش آمده؟ در چند نما، وی را به همراه الکترا در ساختمان در حال تخریب می‌بینیم و سازنده‌ها صرفا به همین نماها بسنده می‌کنند و اطلاعات بهتری از پایان‌بندی سریال The Defenders در اختیار بیننده قرار نمی‌دهند. به همین سبب سریال را به گونه‌ای آغاز می‌کنیم که حتی به چند سوال ساده جوابی داده نمی‌شود: سرآغاز فصل سوم در چه زمانی و در چه مکانی از هلز کیچن رخ می‌دهد؟

بررسی سریال daredevil

برای اولین بار در طول این سری، تک‌گویی‌های مت مرداک با ذهن خودش را می‌بینیم. به پس‌زمینه دقت کنید که چهره فیسک محو شده است. فیسک در این نما زائده ذهن مرداک بوده و شما از همان ابتدا به مدد کارگردانی خوب، این موضوع را کاملا درک می‌کنید.

شاید فکر می‌کنید این حرکت، صرفا یک ترفند و حربه‌ای است که قصه‌گویان این فصل در تلاش هستند تا در لابه‌لای روایت فصل سوم، کمی به عقب نیز نگاهی بیندازند. ولی فصل سوم سریال Daredevil حکایت دیگری دارد.

افتتاحیه فصل سوم سریال Daredevil با احتساب این نکته منفی که از گذشته حرفی به میان نمی‌کشد، قادر است در همان وهله اول انتظاراتمان را تا حدودی برآورده کرده و ما را به وجد بیاورد. همه چیز نوید یک فصل هیجان‌انگیز و پر از درگیری را می‌دهد. چرا که فیسک تدبیری می‌اندیشد تا با لو دادن مجرمین آلبانی، روزنه‌ای بر آزادی‌اش از زندان پیدا کند. روزنه‌ای که سرآغاز سلسله اتفاقات این فصل محسوب می‌شود و به قدری جان دارد که ما به عنوان مخاطب حوصله‌مان سر نرود.

ولی رفته رفته پس از چند اپیزود حس می‌کنیم قرار نیست از فرمول موفق فصل نخست سریال Daredevil استفاده شود. شاید تهیه‌کنندگان گمان می‌کردند سریال به یک ریتم یکنواخت دچار می‌شود. ریتمی که پیش از این در فصل نخست، با قدرت بخشیدن به درامِ ماجرا، این اثر سریالی را به یک فیلم سینمایی نزدیک کرد. طوری که گویا یک فیلم سینمایی تقریبا ۱۳ ساعته را در قالب یک سریال تماشا می‌کردیم. ولی در فصل دوم این روند تغییر اساسی پیدا کرد. روایت چندجانبه و جسته و گریخته نتوانست آنگونه که باید، انسجام خط داستانی را حفظ کند. این زمینه‌چینی را فراهم کردم تا بگویم فصل سوم از حیث روایت، تلفیقی است از نوع قصه‌گویی دو فصل گذشته سریال Daredevil. شاید به همین خاطر شما هم مثل من حس می‌کنید فصل سوم معلوم نیست با خودش چند چند است! روایت چندجانبه یا یک روایت واحد و پیوسته؟

بررسی سریال Daredevil

شخصیت مت مرداک در ماجرای این فصل دوست‌داشتنی‌تر به نظر می‌رسد. شاید چون از همه دنیا خسته شده. ایفای نقش بی‌نظیر چارلی کاکس در نقش مت مرداک، بهترین المان این سری است.

با این اوصاف، همانطور که در ابتدای بررسی اشاره کردم، بهترین سریال ابرقهرمانی تا به امروز را باید سریال Daredevil بدانیم. چون همه چیز در دنیای دردویل به شدت تلاش می‌کنند تا باورپذیر باشند. ابرقهرمانی که نقاط ضعف بسیار زیادی دارد و گاهی اوقات حتی نیت و اهداف ضدقهرمانانه‌اش بیشتر به چشم می‌آید تا روحیه‌ نجات دنیا از شر تبهکاران. تبهکارهایی که نیازی ندارند حتما آنتاگونیست و ضدِ قهرمان باشند. ویلسون فیسک به غیر از چند ویژگی رفتاری، نه دوران کودکی‌اش به مت مرداک شباهت داشت و نه مسیر زندگی‌اش. سازنده‌ها به شدت تلاش کردند تا فیسک همانند کمیک‌های مارول، یک تبهکار باهوش به همراه خشمی نهفته به نظر برسد. در فصل سوم، تکامل شخصیت فیسک را به خوبی می‌بینیم. شاید دیگر زمان آن رسیده او را کینگ‌پین خطاب کنیم.

پرداخت خوب و به شدت تکامل یافته ویلسون فیسک، ما را بر آن داشت تا همین روند را در مت مرداک نیز به وضوح شاهد باشیم. ولی مت بیشتر درگیر این موضوع است آیا در نقش دردویل از قدرت‌هایش برای کشتن فیسک استفاده کند یا همانند کاراکتر اجتماعی‌اش، او را مجدد به زندان بیندازد. در همان اپیزود نخست او بیان می‌کند ترجیح می‌‌دهد در نقش دردویل بمیرد تا اینکه مت مرداک باقی بماند. برای اولین بار در سریال با تک‌گویی‌های درونی (اینرمونولوگ) روبه‌رو می‌شویم و مت مرداک با توهم‌های ذهنش صحبت می‌کند. حرکتی به غایت خوب و پسندیده که شاید در فصل‌های آتی این مسئله را نبینیم.

  • بررسی سریال daredevilجواب به یک سوال پر تکرار: حتما باید سریال مدافعین (The Defenders) را جهت فهمیدن حوادث فصل سوم سریال Daredevil تماشا کنیم؟
  • اگر شروع گنگ و ابهام‌برانگیز فصل سوم را تحمل می‌کنید، نیازی به تماشای این سریال نیست. چرا که پرونده The Hand در همان سریال بسته می‌شود. قرار بود تیم مدافعین که شامل آیرون فیست، لوک کیج، جسیکا جونز و دردویل بود، به یک سریال پرمخاطب تبدیل شود. ولی ایرادات ریز و درشتش باعث شد تیم مدافعین در حد یک مینی‌ سریال باشد و بس. هنوز از ساخت فصل‌های آینده از این مینی‌ سریال، خبری بین رسانه‌های معتبر پخش نشده.

مرداک از زمین و زمان می‌نالد و از خدا ناراحت است که چرا چنین سرگذشتی را برای‌ وی رقم زد. این حس درماندگی را در کمتر سریال ابرقهرمانی می‌بینیم. آن هم حس درماندگی در دنیای مارول که اغلب با تم شاد و رنگارنگ در هالیوود معروف شده است.

در سریال به قدری درگیر ماجراهای دردویل و کینگ‌پین می‌شویم که احتمالا قصه‌گویان این فصل یادشان رفته شخصیت‌های دیگری نیز در این سریال حضور دارند. کارن پیج و فاگی نلسون، دو دوست گرمابه و گلستانِ دردویل در چند اپیزود ابتدایی فصل سوم حضور آن چنان فعالی ندارند. شاید اگر صحنه‌های حضورشان را جلوی دوربین در چند اپیزود ابتدایی حذف کنیم، هیچ صدمه‌ای به تجربه خط داستانی سریال Daredevil وارد نشود. از طرفی مقدمه‌چینی‌های زیادی در این فصل برای فعالیت کاراکترهای فرعی می‌بینیم که شاید حوصله‌سر بر باشد. هر چقدر فصل سوم در زمینه سناریو و پرداخت شخصیت‌ها ضعف نشان می‌دهد، از سوی دیگر با فیلم‌برداری و تدوین حرفه‌ای سعی داشته تا جبران مافات کند.

بررسی سریال daredevil

ری ندیم با بازی نسبتا خوب جِی علی در نقش فردی از سازمان اف‌بی‌آی است که در دام کینگ‌پین میفتد. سرآغاز تمام بدبختی‌های فصل سوم سریال دردویل بر اساس حماقتی است که ندیم در افتتاحیه این فصل انجام داده. در اکثر اوقات چهره محزون وی را به خوبی می‌بینیم. هر چند تقابل دردویل با ندیم چندان خوب از آب درنیامده.

کات نخوردنِ صحنه‌های مبارزه و چرخش دوربین حول دردویل در حین نبرد با دشمنانش به قدری دیدنی است که اگر بیست بار هم به تماشای برخی از سکانس‌های اکشن این سریال بنشینید، قادر هستید مثل روز اول از تماشای آنها لذت ببرید. دکوپاژ صحنه به قدری حساب شده است که اگر تصاویر موجود در اینترنت از فصل سوم سریال Daredevil را ببینید، فکر می‌کنید به یک تصویر از یک اثر سینمایی زل زده‌اید و نه یک سریال تلویزیونی. از دیگر خلاقیت‌های سازندگان می‌توان به رنگ‌بندی محیط‌های بسته اشاره کرد که سعی شده هلزکیچن از آنچه فکر می‌کنیم، تیره و تاریک‌تر به نظر برسد. با این اوصاف فصل سوم سریال Daredevil هنوز در برخی از المان‌ها می‌لنگد.

البته واژه «لنگیدن» شاید کمی دور از انصاف باشد و بهتر است بگوییم فصل سوم در بعضی از ویژگی‌هایش «درجا» می‌زند. منطق روایی در این سریال کمی از حالت استاندارد خود خارج می‌شود. جریانی که در فصل سوم سریال Daredevil آغاز شده به اندازه کافی قدرتمند است تا ماجرای این فصل با یک هیجان مناسب به اتمام برسد ولی بد نیست نگاهی دقیق‌تر به ماجرا بیندازیم.

  • بررسی سریال Daredevilفصل سوم سریال Daredevil بر اساس کمیک بوک ساخته شده یا یک ماجرای اورجینال و اصیل است؟
  • حوادث این فصل از سریال دردویل، از کمیک «تولد دوباره» (Born Again) به نگارش فرانک میلر اقتباس شده ولی سناریونویس‌های این فصل، در احمق نشان دادن کاراکترها در سریال سنگ تمام می‌گذارند! حتی در دیالوگ‌ها نیز به وفور می‌بینیم شخصیت‌های باهوشی مثل کرن پیج، خودشان را احمق می‌دانند. این احمق خواندن یکدیگر شخصیت‌ها، فارغ از حوادث کمیک باعث می‌شود کاراکترها از دید بیننده، دیگر مثل گذشته اعتبار نداشته باشند و این یعنی مرگ تدریجی شخصیت‌های این فصل از نظر ما به عنوان مخاطب این سریال.

طبق یک اصل نانوشته، هر سریالی به جز درام باید دست کم یک نقطه اوج در اپیزودهای پایانی‌اش وجود داشته باشد تا بیننده برای تماشای ادامه سریال مجاب شود. یا حداقل هر از گاهی، قصه سریال چند شوک به مخاطب وارد سازد. ولی عجیب است چرا قصه‌گویان سریال Daredevil در این امر خساست به خرج می‌دهند و به غیر از یک افشاسازی، حرف دیگری به میان نمی‌آید تا برق از سر بیننده بپرد.

ورود شخصیتی جدید به نام پویندکستر در نقش یک مامور فدرال و یک روانی تمام عیار تا حدودی برای بیننده جذابیت دارد ولی از آنجایی که از گذشته این شخصیت اطلاعات چندانی در دست نداریم و صرفا با چند فلش‌بک قرار است شناختی نسبی از پویندکستر داشته باشیم، این شخصیت منفی یک بار برای همیشه پس از پایان فصل، از یاد و خاطره ما حذف می‌شود. هر چند با پایان‌بندی فصل سوم سریال Daredevil بعید نیست دوباره وی را در فصل‌های آینده در مقابل مت مرداک ببینیم.

بررسی سریال daredevil

به چهره ویلسون فیسک و پویندکستر دقت کنید. همینطور به خارج شدن پویندکستر از کادر. نشان دادن قدرت فیسک از این بیشتر؟ این همه وسواس در کارگردانی، شما را به وجد نمی‌آورد؟

متاسفانه وینسون بِتِل در نقش پویندکستر علی رغم تلاشش نتوانسته مثل وینسنت دونوفِریو در نقش ویلسون فیسک، قوی ظاهر شود. بِتِل در نقشش فرو می‌رود ولی به قدری سطح ایفای نقش چارلی کاکس (مت مرداک) و وینسنت دونوفریو باورپذیر و طبیعی است که بِتِل حداقل تا دو فصل آینده باید تلاش کند تا یک نقش استثنایی و ماندگار در دنیای سریالی مارول از خود به یادگار بگذارد. به شرطی که «اگر» در فصل‌های آینده حضور داشته باشد.

و اما مفهوم اصلی کمیک «تولد دوباره» و این فصل از سریال Daredevil در ناکارآمد بودن سیستم قضایی ایالات متحده است. در این فصل از ماجراهای مت مرداک به خوبی درک می‌کنیم یک تبهکار واقعی در دنیای غرب می‌تواند با صرف هزینه هنگفت، حتی سازمان اف‌بی‌آی را نیز تصاحب کند و هر شب در یک پنت هاوس شام بخورد و ککش هم نگزد.

بررسی سریال Daredevil

کارن پیج مثل دو فصل قبل در تلاش است همان رفتار و منش ثابت خودش را برای مبارزه با مفاسد اجتماعی دنبال کند و آن چیزی نیست جز رسوایی در مطبوعات خبری.

چالش مت مرداک با اهریمن درونش و صد البته غرغرهایش با دیگران به یک طرف، تلاش‌های نافرجامش برای از پا در آوردن فیسک و توطئه‌هایش از طرف دیگر ماجراهای این فصل را رقم می‌زند. در این میان پویندکستر روان‌پریش را نیز به این ماجرا اضافه کنید که توسط فیسک به بازی گرفته می‌شود. این همان فرمول تلفیقی است که قصه‌گوهای این سریال به واسطه تجربه دو فصل، آن را برای تهیه فصل سوم به کار گرفتند.

آیا سریال Daredevil به اندازه فصل اول جذاب و قوی به نظر می‌رسد؟ اگر نظر من را بخواهید فصل سوم را بهتر از فصل پیشین دردویل و ضعیف‌تر از فصل نخست می‌دانم. سیزده قسمت با دردویل و چالش‌های پیش روی‌اش روبه‌رو شدیم ولی گویا سازنده‌های این سریال قرار نیست از همان فرمول قدرتمند فصل اول استفاده کنند. نمی‌دانم این سرسختی را به نام «حماقت» بدانم یا «سماجت». هر چه باشد، سریال Daredevil هنوز یک اثر سرگرم‌کننده و خوش ساخت است. حتی اگر هیچ علاقه‌ای نسبت به این ابرقهرمان نابینا ندارید، تماشای چارلی کاکس در نقش دردویل و دیالوگ‌گویی‌هایش به قدری می‌تواند برای‌تان جذاب باشد که قید تمام نقاط ضعف سریال را بزنید.

The post بررسی فصل سوم سریال Daredevil ؛ عدالت، نابیناست appeared first on دیجیاتو.

ژانر وحشت و تلفن همراه؛ فیلم های ترسناک چگونه گوشی‌ها را دور می‌زنند؟

در سال های اخیر تلفن های همراه نحوه تفکر، عملکرد و ارتباط انسان ها را تغییر داده اند. این ابزارهای پرکاربرد همچنین به کابوس کارگردانان فیلم های ژانر وحشت تبدیل شده اند؛ چرا که حالا با حضورشان، بسیاری از سناریوهای کلاسیک فیلم های ترسناک، غیر محتمل یا حتی خنده دار به نظر می رسند.

با این حال تلفن های همراه در بعضی موارد فرصت های جدیدی هم برای القای حس ترس به وجود آورده اند که در مطلب حاضر، سعی می کنیم با برخی مثال ها موارد موفقیت آمیز و همچنین ناموفق استفاده از تلفن همراه در ژانر وحشت سینما را مورد بررسی قرار دهیم. با دیجیاتو همراه باشید:

ژانر وحشت

انتقال حس تنهایی و ترس دو مورد از مهم ترین عوامل موفقیت ژانر وحشت در سینما هستند؛ در واقع اگر انسان تنها نباشد احساس امنیت کرده و احتمال ترسیدنش خیلی کمتر می شود. تلفن همراه هم دقیقاً نقش مخالف داشته و حس تنهایی را از بین می برد.

انتقال حس تنهایی یکی از مهم ترین عوامل موفقیت ژانر وحشت در سینما است

این روزها خصوصاً در شهرها و کشورهای پیشرفته دسترسی همیشگی و پر سرعت به اینترنت در کنار استفاده از سرویس هایی مانند گوگل مپس، یابنده تلفن همراه و اوبر، مردم را بیش از پیش با فناوری عجین کرده و مثلاً در صورت ورود غیر قانونی فردی به محوطه خانه، یک تماس با مرکز ۹۱۱ کافیست تا موقعیت خطر توسط اپراتور و از طریق فناوری GPS شناسایی شود. تلفن های همراه تا حد زیادی قدرت ژانر وحشت در القای حس تنهایی را از بین برده اند.

ژانر وحشت

البته برای بسیاری از فیلم ها و سریال ها راحت ترین کار، از بین بردن قدرت تلفن همراه است. این استراتژی اگر درست اجرا شود، موفقیت آمیز خواهد بود؛ اما اکثر اوقات به خوبی پیاده سازی نشده و نشان می دهد که ژانر وحشت تا چه حد به سناریوهای قدیمی وابسته است.

در ادامه به برخی از راه های استفاده از تلفن همراه در ژانر وحشت و مثال های آن می پردازیم:

عدم آنتن دهی

عدم آنتن دهی گوشی یکی از متداول ترین اتفاقاتی است که در فیلم های ترسناک رخ می دهد و معمولاً شخصیت یا شخصیت های اصلی داستان، درست زمانی که قصد درخواست کمک دارند، با مشکل عدم آنتن دهی مواجه می شوند.

عنصر عدم آنتن دهی در بعضی از فیلم ها پختگی لازم را ندارد

این سناریو بعضی مواقع و در شرایط خاص نتیجه خوبی دارد؛ مثلاً در فیلم  «۱۰Cloverfield Lane» کاراکتر میشل با مشکل مشابهی مواجه می شود و چون در یک پناهگاه زیرزمینی گیر افتاده، مشخص نیست علت اصلی عدم آنتن دهی حضور در یک پناهگاه زیرزمینی است یا واقعاً بیگانگان سطح زمین را اشغال کرده اند.

ژانر وحشت

از سوی دیگر المان مورد بحث در بعضی از فیلم ها پختگی لازم را ندارد؛ مثلاً در فیلم «دنیای ژوراسیک»، تلفن همراه کلیر در جزیره بدون هیچ مشکلی کار می کند اما درست زمانی که می خواهد با خواهرزاده هایش تماس بگیرد، آنتن دهی قطع می شود.

فیلم سینمایی «Jeepers Creepers 2» هم مثال دیگریست که لکه های خورشیدی را عامل عدم سرویس دهی مخابراتی عنوان می کند. عواملی مانند مسدودکننده های امواج و حتی ارواح نیز به عنوان دلیل اصلی عدم آنتن دهی در بعضی فیلم ها معرفی می شوند که مثلاً همین حضور ارواح، به غایت مضحک و خنده دار است.

موضوع عدم آنتن دهی موبایل در سینمای پیش از سال ۲۰۰۰ راحت تر توسط مخاطب پذیرفته می شود

موضوع عدم آنتن دهی موبایل در سینمای پیش از سال ۲۰۰۰ که هنوز فناوری هایی مانند GPS در دنیای تلفن همراه فراگیر نشده بود و دکل های مخابراتی کره زمین را نپوشانده بودند، کارایی بیشتری داشت و راحت تر توسط مخاطب پذیرفته می شد. با این حال هنوز هم جاهای زیادی در زمین از پوشش مناسب آنتن تلفن همراه محرومند و شاید با بردن فیلم به این اماکن، عدم آنتن دهی گوشی بهتر توجیه پذیر باشد.

تمام شدن باتری

احتمالاً در سال های پیش رو سناریوی اتمام باتری و خاموش شدن دستگاه، کم کم جای عدم آنتن دهی را بگیرد. به هرحال با توجه به عمر باتری گوشی های امروزی، احتمال خاموش شدن آنها به دلیل خالی شدن باتری زیاد بوده و ممکن است در هر مکانی اتفاق بیفتد. در چنین شرایطی قهرمان داستان امکان استفاده از تلفن خود را به کلی از دست داده و حتی برای کارهایی مثل نقشه خوانی و عکس برداری هم ابزاری در اختیار نخواهد داشت.

ژانر وحشت

خالی شدن باتری گوشی اگر در زمان درست اتفاق بیفتد، به تنهایی عامل القای حس وحشت خواهد شد چرا که ارتباط شخصیت داستان با دیگران را قطع کرده و مانند خراب شدن ماشین در ناکجا آباد، توانایی کاراکتر در مواجهه با مشکلات را به طرز چشمگیری کاهش می دهد.

خالی شدن باتری گوشی اگر در زمان درست اتفاق بیفتد، به تنهایی عامل القای حس وحشت خواهد شد

یکی از بهترین استفاده ها از خالی شدن باتری در جریان فیلم، مربوط به فیلم سینمایی «Get Out» است که در آن، شخصیت کریس پس از خواب، متوجه کنده شدن گوشی از شارژر در شب قبل شده که همین اتفاق، اتمام باتری در طول روز و در نتیجه انزوای بیشتر کریس را تضمین می کند. در فیلم «House of Good & Evil» هم کاراکتر مگی که به تازگی اسباب کشی کرده، شارژر گوشی خود را پیدا نمی کند که این مسئله فضای فیلم را ترسناک تر می کند.

البته استفاده نه چندان قوی از خالی شدن باتری در جریان فیلم هم کار دشواری نیست؛ مثلاً در فیلم «Cloverfield» باتری تلفن همراه شخصیت راب درست قبل از برقراری ارتباط با بث (یکی از کاراکترهای فیلم) تمام می شود و او مجبور است در هیاهوی فرار از دست بیگانگان، به فروشگاه های لوازم الکترونیکی رفته و باتری مناسب گوشی خود را پیدا کند.

ژانر وحشت

اتفاق مورد بحث در فیلم «Drag Me To Hell» به طرز خنده داری رخ داده و یک موجود شیطانی تنها با نگاه کردن به تلفن همراه کریستین، باتری آن را خالی می کند.

در دسترس نبودن تلفن همراه

این عنوان به شرایطی اشاره می کند که تلفن همراه گم شده، شکسته یا به هر دلیلی از داستان حذف شده است. سناریوی مذکور می تواند خیلی ساده مانند افتادن گوشی از دست کاراکتر اجرا شود، یا مانند فیلم «Hold Your Breath» گروهی از دوستان برای آخر هفته و تعامل بهتر با یکدیگر، تلفن هایشان را در یک کیف جمع کرده و همراه خود نبرند.

از داستان خارج کردن تلفن همراه یکی از مواردیست که اغلب به خوبی پیاده سازی نمی شود

از داستان خارج کردن تلفن همراه یکی از مواردیست که اغلب به خوبی پیاده سازی نمی شود. مثلاً در آخرین نسخه از فیلم هالووین، گوشی نوه جیمی لی کورتیس توسط دوستش در ظرفی از آبمیوه افتاده و از جریان فیلم خارج می شود. شاید این روش برای رسیدن به هدف کارگردان مفید باشد، اما در واقعیت چند نفر هستند که چنین کاری کنند؟

ژانر وحشت

یکی از کاربردهای خنده دار در دسترس نبودن تلفن همراه، در جریان فیلم «۳۰Days of Night» دیده می شود که طی آن گروهی از خون آشام ها، وارد تک تک خانه های دهکده شده و گوشی های مردم را برداشته و در برف مدفون می کنند.

ابزاری برای روایت داستان

یکی از راهکارهای خلاقانه برای حل مشکل تلفن های همراه در ژانر وحشت، استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای روایت داستان است. با توجه به محبوبیت زیرژانر «found footage horror» که در آن داستان از  دید ویدیوی ضبط شده در دنیای فیلم روایت می شود، استفاده از تلفن های هوشمند انتخابی منطقی است؛ اما محدودیت هایی هم وجود دارد.

راحت ترین کار، ساخت فیلم در دنیایی است که هنوز تلفن همراه به بازار نیامده

در چنین فیلم هایی معمولاً ماجرا از دریچه دوربین ابزارهای مختلفی مانند گوشی ها و لپتاپ ها یا دوربین های مداربسته (مانند Paranormal Activity) روایت می شود، چرا که هر از گاهی برای جلوگیری از سرگیجه گرفتن مخاطب، باید جایگاه دوربین ثابت شود و حرکت دائمی آن، برخی مواقع غیرقابل تحمل خواهد بود.

چشم پوشیدن از حضور تلفن همراه

راحت ترین کار، ساخت فیلم در دنیایی است که هنوز تلفن همراه به بازار نیامده. مثلاً سریال «Stranger Things» ماجراهایی را در دهه ۸۰ میلادی روایت می کند و به همین خاطر، ابزارهای ارتباطی شخصیت های فیلم به تلفن های ثابت و واکی تاکی محدود می شود.

گفتنی است استفاده از روش مذکور شاید دردسرهای استفاده از تلفن همراه در فیلم و اثر آن بر ترسناک بودن نتیجه را برطرف کند، اما امکان درگیر کردن داستان با مسائل امروزی را هم از بین خواهد برد.

The post ژانر وحشت و تلفن همراه؛ فیلم های ترسناک چگونه گوشی‌ها را دور می‌زنند؟ appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Searching ؛ چاقوی دو لبه‌ای به نام دنیای مجازی

فیلم Searching جزو آثاری در دنیای هالیوود طبقه‌بندی می‌شود که جرات زیادی برای تهیه‌اش خرج شده و آنیش چاگانتی، کارگردان این اثر با ریسک بسیار بالا، یک قصه معمایی را در قالبی متفاوت از کلیشه‌های هالیوود به مخاطبش تحویل داد. مسئله‌ای بسیار عجیب که حتی کارگردان‌ مطرحی همچون فینچر برای خلق «دختر گمشده» (Gone Girl) از اسلوب و چارچوب همیشگی‌اش خارج نشد. در بررسی فیلم Searching قرار است به این مقوله بپردازیم چرا این فیلم معمایی و رازآلود، بدون سر و صدای تبلیغاتی آن چنانی و با چراغ خاموش توانسته با موفقیت مسیرش را طی کند.

  • کارگردان: آنیش چاگانتی
  • استودیو تهیه کننده: بازِلِفس پروداکشنز
  • بازیگران: جان چو، دِبرا مسینگ، جوزف لی
  • بودجه: نامعلوم، (فروش در گیشه: ۶۵.۱ میلیون دلار)

فیلم Searching ماجرای خانواده نه چندان شلوغِ «کیم» را تعریف می‌کند. پامِلا، مادر خانواده به علت ابتلا به سرطان جانش را از دست می‌دهد و مارگوت، تنها فرزند خانواده کس دیگری را به جز پدرش ندارد. سکانس‌های ابتدایی خلاصه شده به سلسله ویدیوهایی که پدر و مادر مارگوت، از روند بزرگ شدن فرزندشان ضبط کرده و در رایانه شخصی ذخیره می‌کنند. روایتی کلیشه‌وار که در اکثر فیلم و سریال‌ها به وفور می‌بینیم ولی باید تحمل کنید تا فیلم‌نامه بعد از چند سکانس، جان بگیرد.

قرار نیست فیلم‌نامه این اثر به رسم آثار رایج در هالیوود در سبک رازآلود و مهیج، از همان ابتدا یقه‌تان را گرفته و با ایجاد سوال‌های بسیار زیاد، ذهن‌تان را بمباران کند. اولین احساس تعجب و شگفت‌زدگی‌تان در همین ابتداست و احساس می‌کنید فیلم Searching از آن دسته آثار خواب‌آور هالیوودی است که ارزش ندارد وقت‌تان را برای تماشایش تلف کنید. ولی درست موقعی که کم کم حوصله‌تان سر می‌رود، روایت قصه به نقطه‌ای می‌رسد که می‌توان آن را نقطه شروعی بر تنها معمای فیلم بدانیم.

بررسی فیلم Searching

دوربین معمولا روی یک فریم خاص ثابت نیست و هر از گاهی زوم و زوم بک (بازگشت به عقب) را شاهد هستیم. علت اینجاست که از تماشای صحنه‌های ضبط شده در یک نمای ثابت خسته نشویم.

فیلم Searching مثل دیگر آثار رایج در هالیوود نیست. جمله‌ای را که پیش از این نیز روی آن تاکید کردیم. گویا کارگردان به دیگر آثار این ژانر اهمیتی نمی‌دهد. او صرفا می‌خواسته معما و قصه‌ای که مد نظر داشته را به تصویر بکشد و مفاهیمی را که جزو اهدافش بوده، از طریق این فیلم به مخاطبانش انتقال دهد. شاید فکر می‌کنید کارگردان این اثر، فرد زبده و کاربلدی است که به اندازه موهای سر من و شما در این ژانر فیلم‌ ساخته ولی نکته عجیب اینجاست آنیش چاگانتی در نقش کارگردان و نویسنده سناریو، اولین بار است که یک فیلم سینمایی بلند را کارگردانی می‌کند.

تعجب کردید؟ نکته جالب دیگر اینجاست چاگانتی تنها ۲۷ سال سن دارد و در دو رشته علوم کامپیوتری و سینما، مدرک تحصیلی دارد. پس چه چیزی بهتر از اینکه یک فرد جوان با ذهنی خلاق و به دور از هیاهوی هالیوود، معمایی را در قالب یک اثر سینمایی تعریف کرده و دنیای مجازی را به عنوان بستری بر حوادث این قصه تعیین کند.

بررسی فیلم Searching

از این دست نماها در فیلم به وفور می‌بینیم. دیوید در حال انجام کارهایی روی مک‌بوک بوده و از طرفی دیگر در پشت سیستم نیز اتفاقاتی در جریان است. فیلم به شما مهلت نمی‌دهد لحظه‌ای به حال خودتان رها باشید.

ولی منظور از «ذهن خلاق» صرفا استفاده از نماهای دوربین مدار بسته و اول شخص از نوع POV نیست. چاگانتی بهتر از هر کارگردان دیگر و بیگانه با علوم کامپیوتر اطلاع دارد استفاده مداوم از این نوع نماها، ناخودآگاه احساس خستگی را در مخاطب ایجاد می‌کند. عملکردی که در جدیدترین اثر دنیای هالیوود تحت عنوان Unfriended: Dark Web روبه‌رو شدیم که در بررسی این فیلم به خسته کننده بودن سکانس‌های این چنینی اشارات زیادی شد. تدبیرهایی مثل استفاده از تکنیک‌های زوم و زوم‌بک علاوه بر بهبود رویه تدوین، تقریبا این معضل خسته‌کننده شدن نماها را حل کرد.

فیلم Searching ترسناک نیست و چاگانتی دلیلی هم نمی‌بیند مخاطب خودش را چپ و راست بترساند تا بلکه منتقدین اولین اثر سینمایی‌اش را تحویل بگیرند. سناریوی فیلم نیز آن چنان اسرارآمیز نیست که قادر نباشیم حدس بزنیم چه اتفاقاتی برای مارگوت روی داده. پس برگ برنده این فیلم چیست؟ چاگانتی حلقه گمشده‌ی استفاده از نمای اول شخص POV و تعریف یک قصه رازآلود را پیدا می‌کند؛ آن هم چیزی نیست جز ایجاد بستری مناسب بر تعلیق.

بررسی فیلم Searching

جان چو سابقه درخشانی در سریال‌های مختلف دارد. از عناوینی اخیری که وی به خوبی در آن به ایفای نقش پرداخته می‌توان به فصل دوم سریال جن‌گیر (The Exorcist) اشاره کنیم. ایفای نقش چو، جزو معدود نقطه قوت‌های فصل دوم این سریال بود.

دیوید (جان چو) به عنوان پدری که بسیار نگران است و غصه گمشدن بچه‌اش را می‌خورد، به جان لپ‌تاپ و حساب‌های کاربری دخترش میفتد تا بلکه سرنخی از گمشدن او پیدا کند. تقابل دیوید با کارآگاه ویک (دِبرا مِسینگ) می‌توانست بهتر از چیزی باشد که در فیلم می‌بینیم ولی ماجرا اینجاست دیوید اکثر اوقات در خانه تک و تنها مانده و اوقات خودش را با رایانه‌ا‌ش سپری می‌کند. اگر قرار باشد تعلیقی شکل بگیرد، با تنها ماندن دیوید در منزل و افشای برخی از حقایق، این رویه راحت‌تر انجام می‌شود. از طرفی دیگر ادای دیالوگ‌ها بیشتر بر پایه رد و بدل پیام‌های الکترونیکی در محیط‌های مختلفی مثل فیس‌بوک انجام می‌پذیرد. به همین خاطر باید حوصله به خرج بدهید و پیام‌های مارگوت را با سایر دوستانش بخوانید. در غیر این صورت با لم دادن روی صندلی، ممکن است متوجه بخش اعظمی از ماجرا نشوید.

فیلمی جذاب و هیجان‌انگیز برای علاقه‌مندان به دنیای اینترنت و تکنولوژی

 هر چند چاگانتی به واسطه تکنولوژی‌های حال حاضر در دنیای مجازی، مخاطبش را از لحاظ بصری متوجه اتفاقات می‌کند. شاید تنها ایراد فیلم‌نامه Searching را در شاخ و برگ ندادن به موضوعات متفرقه بدانیم. موضوعی که کارگردان مشهور و خوش‌نامی همچون دیوید فینچر، از این ویژگی در تمام آثار خودش به بهترین نحو بهره می‌برد. پرداختن به سایر فرعیات و فرضیه‌های احتمالی پیرامون حل معما جزو ویژگی‌های پای ثابت آثار فینچر در ژانر جنایی و معمایی است.

بررسی فیلم Searching

دیوید معمولا از طریق بررسی اخبار به صورت آنلاین متوجه اتفاقات پیرامونش می‌شود.

شاید اگر مارگوت یک دختربچه ۱۶ ساله نبود، می‌توانستیم از سناریوی فیلم Searching هزار و یک ایراد بگیریم ولی چاگانتی به عنوان کارگردان و نویسنده سناریو فیلم، از نقطه ضعف‌های این اثر و صد البته حفرات داستانی حاکم بر فیلم‌نامه، به نفع خودش استفاده می‌کند. اگر فیلم را ببینید متوجه خواهید شد رویدادها و درامی که شاهدش هستیم می‌توانست منطقی نباشد اگر مارگوت یک نوجوان نادان و تنها نبود.

فیلم Searching اثری است بسیار تکامل یافته و بی‌ادعا نسبت به سایر آثاری که در تلاش هستند در ژانر رازآلود موفق باشند. چاگانتی در پسِ هر سکانس سعی داشته توجه مخاطبش را از ماجرا پرت نکند. یک فیلم رازآلود به ذات باید مخاطب را در مسیری به سمت جلو حرکت دهد که کارگردان و خالق این اثر دلش می‌خواهد. کافیست در این مسیر پر پیچ و خم، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس غفلت کنند و مخاطب را از جریان فکری فیلم جدا کرده و به حال خود رها کنند. نه تنها معمای فیلم لو می‌رود بلکه شاید افشای پیچش معمای فیلم، به یک نقطه ضعف فاحش تبدیل شود. مثلا اگر فیلم سینمایی جاده مالهالند را تماشا کرده باشید، تقریبا این احتمال نزدیک به صفر است که در اولین بار، متوجه تمام پیچش‌های داستانی شوید یا اصلا حدس بزنید آخر ماجرا چه می‌شود. این همه زمینه‌چینی برای این بود که بگویم فیلم Searching از لحاظ معمایی آنچنان شاهکار هم نیست. اواخر فیلم با سلسله اتفاقاتی روبه‌رو می‌شویم که برای‌مان قابل پیش‌بینی است یک جای کار می‌لنگد.

بررسی فیلم Searching

تعامل شخصیت‌های ماجرا در این نوع فیلم‌ها به حداقل می‌رسد. اگر به دنبال یک فیلم پر از دیالوگ می‌گردید احتمال دارد فیلم Searching رضایت‌تان را جلب نکند.

الزاما هر اثری که در یک ژانر به خصوص تکامل پیدا کرده، عاری از هر گونه اشتباه نیست. فیلم Searching اولین فیلم بلند چاگانتی است و او در تهیه و کارگردانی این فیلم اشتباهات ریز و درشتی نیز داشته؛ به عنوان مثال محصولات رایانه‌ای کمپانی اپل این قابلیت را ندارند تا پسوند «.avi» در پنجره جست‌وجوگر سیستم عامل را به صورت «پیش‌نمایش» نشان دهند. ولی در فیلم خلاف این موضوع دیده می‌شود. یا در سکانسی دیوید دچار صدمه و جراحتی می‌شود و در سکانس بعدی علنا این جراحت وجود ندارد! این اتفاق ممکن است برای هر کارگردان زبده‌ و با تجربه دیگری نیز رخ دهد ولی فردی که اولین فیلم بلند خودش را کارگردانی می‌کند باید تا حد ممکن جلوی بروز این دسته از اشتباهات را بگیرد. ای کاش همه کارگردانان، وسواسی را که اری استر در خلق اولین فیلم بلندش تحت عنوان موروثی (Hereditary) داشته، در تولید آثارشان به کار بگیرند. وسواسی که پیش از این در دیجیاتو به بررسی و تشریح این فیلم پرداختیم.

پایان‌بندی ماجرای فیلم Searching خوب نیست و به شدت تو ذوق می‌زند.

 شاید ضعیف‌ترین بخش فیلم Searching را در پایان‌بندی فاجعه‌اش بدانیم. آنقدر همه چیز شسته و رفته پیش می‌رود و روایت فیلم به خوبی اوج می‌گیرد که انتظاراتمان به شدت بالا می‌رود ولی درست زمانی که باید پرونده این فیلم و کاراکترهایش بسته شود، همه چیز به بدترین شکل ممکن تو ذوق می‌زند. شاید تنها حفره داستانی که منطق، پذیرای هیچ پاسخ احتمالی برای آن نیست، در همین پایان ماجراست. قصد ندارم با تحلیل و موشکافی بیشتر، همین پایان نه چندان قوی و آبکی را لو بدهم ولی چاگانتی می‌توانست به گونه‌ای بهتر قصه‌اش را ببندد که در کنار باورپذیر بودن ماجرا، فیلم Searching را به یک اثر ماندگار تبدیل کند.

در مجموع فیلم Searching جزو آثار دوست‌داشتنی و موفق سبک رازآلود است که به واسطه به‌کارگیری از تکنولوژی و دنیای مجازی، مفاهیم ارزنده‌ای را به مخاطب منتقل می‌کند. همین که این طرز تفکر ممکن است برای پدر و مادرها شکل بگیرد که بخشی از زندگی فرزندانشان در اینترنت نهفته، می‌تواند زنگ خطری باشد برای والدینِ همیشه نگران که اصلا روحشان هم خبر ندارد فرزند دلبندشان با رایانه و ابزار ارتباط جمعی چه کارها که نمی‌تواند انجام دهد. چرا که دنیای مجازی به سان یک چاقوی دو لبه است. سوال اینجاست آیا ما از این چاقو برای کارهای مفید استفاده می‌کنیم یا…

The post بررسی فیلم Searching ؛ چاقوی دو لبه‌ای به نام دنیای مجازی appeared first on دیجیاتو.