ویجیاتو: داستان فیلم جدید کریستوفر نولان درباره چیست؟

فیلم جدید کریستوفر نولان با نام Tenet یا «مبنا»، مدت کوتاهی پس از اعلام بازیگران فیلم وارد مرحله فیلم‌برداری شد. این فیلم در تاریخ جولای ۲۰۲۰ عرضه می‌شود که تا آن زمان سه سال از ساخت آخرین فیلم نولان خواهد …

The post ویجیاتو: داستان فیلم جدید کریستوفر نولان درباره چیست؟ appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego؛ کارمن و چهل دزد جهانی

اقتباس نتفلیکس از این سریال و بازی قدیمی مانند نسخه‌های پیشین (که در ادامه بیشتر درباره‌شان خواهم گفت) درباره یک ابردزد است که علاوه بر ارزش تاریخی از جهات دیگری جالب توجه است. در نگاه اول سندیگو شخصیتی به نظر می رسد که نیازی به داستان پیش زمینه ندارد. هرکس که نسخه ای از بازی رایانه ای یا ویدیویی آن را بازی کرده که همین محصولات منجر به خلق کت سرخ رنگ و کلاه  شاپو او شد یا حتی یکی از سریال های تلویزیونی این بازی ها را دیده باشد سیر تا پیاز این شخصیت را درک می‌کند.

برای کسانی که با کارمن آشنایی ندارند باید گفت که این شخصیت ابردزد در اکثر نسخه ها، شخصیتی بود که همیشه پیش از آنکه دستگیر شود ناپدید میشد و یک دزد قهار و دست نیافتنی و دلسوز به شمار می‌آید. برخی دیگر او را شخصیتی به تصویر کشیدند که سرنخ و پیام های جزئی برای آنانی که به دنبالش بودند باقی می گذاشت. بنابراین منطقی است که در نسخه جدید شخصیت اصلی با اهداف جدید کارمن سندیگو به اندکی معرفی مجدد نیازمند باشد.

فصل اول مجموعه جدید انیمیشنی نتفلیکس کار را با داستانی دو بخشی به نام «تبدیل به کارمن سندیگو شدن» آغاز می کند که در آن داستان کارمن (با صدای جینا رودریگز) از جایی که تنها نوزاد در جزیره ای از جنایتکاران آموزش دیده حرفه ای بین المللی است آغاز شده و تا دزد شدن او در سطح جهانی پیش می‌رود. با اینکه داستان کاملا از دید او روایت نمی شود اما این مجموعه بی شک به شخص او تعلق دارد و هر لحظه به جمع کسانی که می خواهند در طول داستان او را دستگیر کنند افزوده می شود.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

شخصیت کارمن سندیگو بارها و بارها تبدیل به انیمیشن شده.

وقتی مجموعه از سد توضیحات ابتدایی می گذرد (یعنی پس از دو قسمت اولیه) به فرمت قسمت به قسمت هفتگی خود وارد می شود که در آن شاهد هستیم کارمن با جت یا استفاده از قایق موتوری دور دنیا می گردد تا آثار هنری نفیسی را از ماموران وایل  پس بگیرد ؛وایل در حقیقت گروهی از دزدهای بین المللی هستند که کارمن زمانی آرزوی پیوستن به آنان را داشت اما حالا تبدیل به رقیب سرسخت آنها شده است.

در پی این ماجراجویی ها، مجموعه با موفقیت اندکی از عناصری که در بنمایه آموزشی آن است را به نمایش می کشد. یک برگه انیمیشنی شده پیش از سفر به هر کشور جدید نمایش داده می شود که در آن نمای کلی از صادرات بومی آن کشور، رسومات قابل توجه و جمعیت  درقالب پویانمایی بصری چشم نواز درج می شود. موضوعی که می‌تواند برای مخاطبین کم سن و سال‌تر بسیار جذاب باشد.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

در ورای بخش‌های داده ای که مناسب همه سنین است، کارمن سندیگو اندکی داستان شخصیت را با تبدیل شخصیت اصلی به دوگانه ای از رابین هود و ایندیانا جونز تغییر می دهد و از یک شخصیت یک بعدی که تنها سرکرده جنایتکاران است فاصله می گیرد. داستان درباره این شخصیت عمیق‌تر می‌شود و کارمن سندیگو تبدیل به یک شخصیت دوست داشتنی می‌شود.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

ماموران مختلف و کنسول مرکزی وایل در ابتدا به عنوان مربیانی بشردوست و خیراندیش ترسیم می شوند، اما در ادامه آنها در حال نقشه چینی علیه کارمن می بینیم که نیروهایشان را به همه جا از اکوادور تا هلند ارسال می کنند. این گروه جدید تبهکاران زرق و برق مختص به خود دارند. و پیگیری ها و فعالیت هایشان بدون پتانسیل واقعی عکس العمل نیست؛ اولین ماموریت کارمن این است که به شکلی موثر یک تامین کننده بزرگ اندونزیایی را از خرابکاری اکولوژیکی حفظ کند.

با اینکه دشمنان کارمن همگی از پویایی مناسب بهره می برند اما آنهایی که درجبهه او هستند کمی بیشتر طول می کشد تا به جنب و جوش بیافتند. و با اینکه تیم خواهر/برادری زک و آیوی (با صدای مایل هاولی و ابی ترات) بسیار سرگرم کننده است و همانقدر که هکر تیم مقابل پلیر (فین ولفهارد) می تواند آموزنده باشد، همه آنان نقشی مشابه دارند و زیردستان انسان دوست داستان هستند.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

آنها نزدیکترین امتیازات انیمیشن در برقراری ارتباط با مخاطبین جوانتر خود هستند اما با پیشروی مجموعه، آنها تبدیل به گروهی از بذله گویان می شوند. این کاراکترها نمونه ای هستند که نقش کارمن را در برخی اپیزودها کمرنگ می‌کنند ولی نمی‌توانند درست شکل بگیرند و تبدیل به یک شخصیت مکمل ناقص می‌شوند.

رودریگز صداپیشگی کارمن را برعهده دارد و کارمن شخصیتی است که اغلب اوقات اجازه می دهد اعمالش خود بیانگر همه چیز باشد. این نسخه از شخصیت کاملا بر روی ویژگی فردی و لباس بنا نشده است. در تعقیب سوال های بی جواب درباره خانواده واقعی اش با از میان برداشتن کسانی که می توانند به دشمنانش تبدیل شوند، او همانقدر گیراست.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

هدف اکثر نبردهای تن به تن اکثر اپیزودها بین کارمن و تعقیب کنندگانش هیچ وقت این نیست که این ماموران خود را در راه به دست آوردن نقاشی های دزدیده شده مصدوم کنند. اما مجموعه با هدایت شخصیت هایش به سوی سلاح هایی که قلاب از خود رها می کنند و وسایل ردیابی جی پی اس در عوض گلوله خطر نمی کند.در اصل، این مجموعه از لحاظ اینکه در انتها به مصاف ساده عقل در برابر زوربازو منتهی نمی شود بسیار ارزشمندتر است. مشاهده این رویارویی ها بین نیروهای وایل، تیم کارمن، و سایر جبهه های دخیل جالب توجه است چراکه مانند شخصیت اصلی زن آن اکثر افرادی که می جنگند از تمامی این وسایل و سلاح ها به اندازه کافی در اختیار دارند.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

برخی از آن جاه طلبی لایه لایه راه خود را به سبک انیمیشن نیز باز کرده است. و این سبک تنها به سکانس های تعقیب و گریز با اتومبیل و دویدن در دورنمای کران شهرهای بین المللی محدود نیست، کارمن سندیگو خط نوآورانه و هیجان انگیزی را در به نمایش گذاشتن  پیشرفت های تکنولوژیکی و وسایل حمل و نقل وایل از خود نشان می دهد.

یکی از دشمنان مدرسه کارمن نوعی سلاح تخلیه انرژی در اختیار دارد که در تضاد با خطوط دوبعدی تمیز و دقیق زمینه انیمیشن است. یک سکانس چتربازی در بخش های ابتدایی مجموعه وجود دارد که در آن از ارتفاعات سرگیجه آور تا امنیت زمین را به تصویر می کشد. مناطق وقوع داستان تغییر می کند- یک سفر زیردریا، یک سفر به صحرا، یک مانور تر و تمیز در تالارهای یک موزه هنر- اما بازه ی شخصیت های طراحی شده تضمین می کند که نبرد انسان ها بر سر این گنج ها به اندازه کافی  به داستان جنب و جوش می بخشد.

بررسی انیمیشن Carmen Sandiego

بنابراین کارمن سندیگو از سنت سرگرمی آموزشی پیروی می کند اما درس هایی ورای کتب درسی در خود جای داده است. این مجموعه یک دوره فشرده در سبک جاسوسی مهیج را به شکل تلویحی عرضه می کند و در عین حال به مخاطبان جوانترش یک مدخل آموزشی به دنیایی بزرگتر ارائه می دهد.

در این مجموعه قدرت کار گروهی به شکلی متناوب حس می شود. و در عوض گذاشتن ارزش مالی یا باردارندگی بر روی این آثار هنری که هدف دزدی واقع شده اند، بزرگترین درس در اینجا مهم و پرپاداش بودن محافظت از چیزهاییست که ارزش حفظ کردن دارند. این مسئله همیشه یادآوری مفید است.

The post بررسی انیمیشن Carmen Sandiego؛ کارمن و چهل دزد جهانی appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen؛ لشکر ابرقهرمانان شکست خورده

هفت هشت ماه پیش بود که انیمیشن Death Of Superman عرضه شد و آن را در دیجیاتو هم مورد نقد و بررسی قرار دادیم؛ انیمیشنی که بر اساس یکی از مشهورترین کمیک‌بوک‌های تاریخ دی سی (ناشر کتب سوپرمن و بتمن و واندروومن و…) ساخته شده بود و همانطور که از اسمش بر می‌آمد روایتگر داستان مرگ سوپرمن بود. حالا بعد از گذشت چند ماه، قسمت دوم این انیمیشن عرضه شده و دی سی دنباله‌ای را خلق کرده که به قانون نانوشته هالیوود‌ها بدجوری پایبند است: «معمولا قسمت دوم از قسمت اول بدتر است.» بله؛ اینجا هم با همین قانون روبرو هستیم.

انیمیشن Reign of the Supermen

  • استودیو سازنده: Warner Bros. Animation، DC Films
  • کارگردان: سامی لیو
  • صداپیشگان: جری اکانل، رانین ویلسون، رزاریو داونسون، مت لانتر
  • بودجه فیلم: نامشخص

انیمیشن Reign of the Supermen بر اساس بخش نهایی این کمیک بوک ساخته شده و سازندگان ترجیح دادن داستان‌های فرعی چون Funeral for a Friend را در قالب چند دقیقه کوتاه در ابتدای انیمیشن به تصویر بکشند. اگر قسمت قبل را دیده باشید (اگر ندیدید پیشنهاد می‌کنم که حتما بعد از دیدن آن به سراغ این اثر بیایید چرا که هیچ چیزی از داستان انیمیشن فعلی دستگیرتان نخواهد شد!) پس متوجه شدید که سوپرمن در برابر دومزدی جنگید و در نهایت توانست با فدا کردن جان خودش او را شکست دهد.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

در انیمیشن Reign of the Supermen با متروپلیسی (شهر زادگاه سوپرمن که وقایع داستانی پیرامون او در داستان‌ها و فیلم‌ها و… در این شهر خیالی می‌گذرد) روبرو هستیم که سوپرمنی ندارد و دنیا در غم فقدان این ابرقهرمان تاریخ‌ساز فرو رفته است. بعد از گذشت مدت کوتاهی، لکس لوتر در یک نشست خبری اعلام می‌کند که تصمیم گرفته نسل جدیدی از سوپرمن را رونمایی کند و پسرکی نوجوان را نشان مردم می‌دهد که قابلیت‌های سوپرمن را داراست.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

در این همایش اما مشخص می‌شود که این پسرک تنها نیست و افراد زیادی هستند که شبیه سوپرمن رفتار می‌کنند و خودشان را یا جایگزین این ابرقهرمان از دست رفته معرفی می‌کنند و یا برخی از آنها ادعای بزرگتری دارند و می‌گویند که خود سوپرمن واقعی هستند و احیا شده‌اند و به دنیا بازگشته‌اند. متروپلیس حالا با چند سوپرمن طرف است که هیچ‌کس نمی‌داند کدام یک از آنها حقیقت را می‌گوید و همه آنها خصوصیات خاص و منحصر به فرد خود را دارند. سوپرمن نوجوان خلق شده توسط آزمایشگاه لکس لوتر به عنوان سوپربوی پیش مردم شناخته شده و یک سوپرمن دیگر که لباس آهنین دارد به نام Man Of Steel شهرت پیدا کرده است. سوپرمنی نیمه رباتیک نیز در این بین وجود دارد که مردم به آن لقب Cyborg Superman را اعطا کرده‌اند و او ادعا می‌کند که خود سوپرمن واقعی است و رفتار و کارهایش هم بیشتر از همه به ابرقهرمان سابق می‌خورد.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

لوییس لین، خبرنگار مشهور و معشوقه سوپرمن که همچنان با غم از دست دادن او درگیر است، تصمیم می‌گیرد تا راز و رمز این سوپرمن‌های آمده از ناکجا را کشف کند و ببیند که داستان ظهور آنها چیست. او تصمیم می‌گیرد به تک تک این افراد نزدیک شود تا بتواند راز آنها را پیدا کند و وارد بازی خطرناکی می‌شود و در این بین سوپرمن‌های جعلی هر یک در تلاش این هستند تا خودشان را به عنوان ابرقهرمان محبوب بشریت جا بزنند. اعضای تیم جاستیس لیگ (لیگ عدالت) هم نمی‌دانند چه خبر است و هر یک سعی می‌کنند تا بفهمند اوضاع از چه قرار است…

انیمیشن Reign of the Supermen شروع هیجان انگیزی دارد و اینکه بفهمیم با دنیای طرف هستیم که در آن چندین ورژن از سوپرمن وجود دارد، به خودی خود هیجان انگیز است. این داستان شگفت انگیز اما در ادامه به بیراهه می‌رود و داستان بیش از حد خودش را گم می‌کند. دی سی با تصمیمات عجولانه خود کار را خراب کرده و مدت زمان کوتاهی برای این انیمیشن در نظر گرفته و در این مدت زمان نمی‌تواند داستان خود را به طور کامل بازگو کند. شخصیت‌های فرعی عملا به حاشیه کشیده می‌شوند و داستان سوپربوی و اتفاقاتی که برای او می‌افتد آنچنان بد روایت می‌شود که هیچ‌کس اگر کمیک‌های این سری را نخوانده باشد متوجه نمی‌شود که ماجرا از چه قرار است. جدا از این شخصیت، بیش از حد به حاشیه کشانیده شدن اعضای تیم جاستیس لیگ نیز برای طرفداران ناراحت کننده است و آنها یا بهتر بود از انیمیشن حذف می‌شدند و یا حضورشان معنای بهتری داشت.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

  • مرگ سوپرمن پدیده بسیار مهمی در تاریخ کامیک بوک به حساب می‌آید و اثراتی که در پی داشت را نمی‌توان نادیده گرفت. با اینکه قبل از سوپرمن ابرقهرمانانی چون فلش یا سوپرگرل در داستان‌هایی مجزا کشته شده بودند (و یا در انتشارات رقیب یعنی مارول برخی شخصیت‌های فرعی از دنیای ایکس من و یک سری کامیک بوک دیگر نیز کشته شده بودند) اما سوپرمن و مرگ تراژدیکش، تمام دنیا و طرفداران را تحت تاثیر قرار داد و دی سی در ادامه این خط داستانی، سری کتاب Regin Of Supermen را پدید آورد که به زیبایی هرچه تمام‌تر داستان مرگ ابرقهرمانش را ادامه داد و او را احیا کرد. این مهم اما در انیمیشن رخ نمی‌دهد و قسمت دوم نمی‌تواند از پس به تصویر کشیدن داستان سنگین و تاریک کمیک بر بیاید.

انیمیشن Reign of the Supermen کار خودش را خوب آغاز می‌کند و رفته رفته با پیشروی در داستان، بین خطوط داستانی پیچیده خود گم می‌شود و نمی‌تواند که فیلمنامه خود را سر و شکل دهد. سوپرمن‌های جعلی یکی پس از دیگری ظاهر می‌شوند و با اینکه هر یک پتانسیل بالایی برای پرداخت دقیق‌تر دارند، ولی در حد یک کاراکتر مقوایی باقی می‌مانند. تغییراتی هم در داستان انیمیشن نسبت به کمیک بوک صورت گرفته که دقیقا نمی‌توان چرایی آن را فهمید و عوض کردن شخصیت منفی ماجرا در این بین بدترین آن است.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

احتمالا خوانندگان و علاقه‌مندان به کمیک در اواخر داستان وقتی که دارکسید ظهور می‌کند تعجب می‌کنند و منتظر شخصیت منفی دیگری به نام Briniac (برینیاک که در بازی اینجاستیس معرف حضور گیمرها بود) هستند. اینکه چرا دارکسید جای برینیاک را در این انیمیشن گرفته احتمالا به این موضوع برمی‌گردد که دی سی تازه به این نکته پی برده که بعد از ساخت این همه فیلم و سریال و بازی و… چندان به این شخصیت منفی با ابهت اهمیت نداده و تصمیم گرفته که کم کم درباره او به علاقه‌مندان دنیای ابرقهرمانی اطلاعاتی دهد و او را هم وارد بازی کند.

دی سی برخلاف رقیب خود،مارول، هنوز نتوانسته جای پای محکمی در سینمای هالیوود باز کند و دلایل این امر به مسائل متعددی از جمله عجولانه رفتار کردن مدیران پشت این جهان سینمایی و… برمی‌گردد. با اینحال باید اعتراف کرد دی سی توانسته در بازار انیمیشن و بازی‌های ویدئویی از مارول پیشی بگیرد و در دنیای سریال‌های تلویزیونی نیز هر دو به صورت تنگاتنگ باهم رقابت کنند. اما انیمیشن Reign of the Supermen یک عقبگرد برای این کمپانی به حساب می‌آید و زنگ خطری است برای این ناشر که باید بیشتر روی آثار انیمشینی خود دقت کند.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

سامی لیو که سکاندار اصلی سری جدید انیمیشن‌های دی سی بوده تاکنون توانسته امتحان خود را به خوبی در آثاری چون Justice League: Gods and Monsters و Batman and Harley Quinn و Suicide Squad: Hell to Pay. پس دهد اما این بار به جای پیشرفت رو به جلو پسرفت داشته و به جز خلق صحنه‌های اکشن ابتدایی خوب و استفاده عالی از صداپیشگان قهار، نتوانسته رسالت اصلی خود را در برابر این داستان عظیم و حماسی در تاریخ کمیک بوک‌ها انجام دهد.

بررسی انیمیشن Reign of the Supermen

دی سی داستان‌هایی در دل کمیک‌های خود جای داده که شنیدن آنها هر علاقه‌مند به دنیای ابرقهرمانه‌ای را مدهوش می‌کند اما به تصویر کشیده شدن آنها و قرار گرفتنشان در فرمت انیمیشن کاری ساده نیست و این تغییر پلتفرم، هوشمندی بیشتری می‌خواهد تا به همان موفقیت اولیه برسد. دی سی تا به امروز توانسته بود از پس این مهم بر بیاید ولی با انیمیشن Reign of the Supermen نشان داده که همیشه هم نمی‌تواند پیروز میدان باشد و باید امیدوار بود که بتواند از شکست‌های این اثر و انتقادات مخاطبین و منتقدین درس گرفته و در انیمیشن بعدی خود باز هم به همان چرخ پیشرو و قوی‌ در زمینه صنعت انیمیشن بازگردد.

The post بررسی انیمیشن Reign of the Supermen؛ لشکر ابرقهرمانان شکست خورده appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Battle Angel Alita؛ فرشته نابودی به پا می‌خیزد

انیمه و هالیوود هیچ گاه رابطه خوبی نداشتند و تا به امروز هر بار سردمداران هالیوودی سعی کردند تا یک انیمه را تبدیل به یک فیلم سینمایی کنند، حاصل کار یک اثر سینمایی خیلی  بد یا در بهترین حالت یک اثر سینمایی بد از آب در آمده است. فیلم‌هایی مثل دراگن بال یا روح در صدف نمونه‌ای از این موارد شکست خورده به حساب می‌آیند و اکران آنها باعث شد که بسیاری از کارشناسان بر این باور باشند که لزوما یک انیمه خوب نمی‌تواند به یک فیلم هالیوودی خوب تبدیل شود. اهل فن اعتقاد دارند که لایه‌های زیرین داستانی یک انیمه در نوع هالیوودی آن نابود شده و اکثر این آثار از جزییات ریز و جذاب انیمه‌ها غافل می‌مانند.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

  • کارگردان: رابرت رودریگوئز
  • نویسنده فیلمنامه: جیمز کامرون
  • استودیو تهیه کننده: فاکس قرن بیستم
  • بازیگران: کریستف والتز، جنیفر کانلی، ماهرشالا علی، رزا سالازار
  • بودجه: ۱۷۰ میلیون دلار

خبر ساخت فیلم Battle Angel Alita به حدود ده سال پیش برمی‌گردد؛ زمانی که جیمز کامرون (کارگردان شهیر هالیوودی و سازنده فیلم‌های بزرگی چون تایتانیک) هنوز صحبتی درباره ساخت فیلم آواتار به میان نیاورده بود. در آن زمان اعلام شد که جیمز کامرون قصد دارد فیلمی لایواکشن بر اساس مانگای محبوب Battle Angel Alita (یا به بیان ژاپنی‌اش Gunmo) بسازد. خبر کوتاه بود و بعدها هم در هاله‌ای از ابهام فرو رفت و کامرون با ساخت آواتار توانست دنیا را به تسخیر خود در بیاورد.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

Battle Angel Alita در حقیقت یک مانگا (کمیک از نوع ژاپنی!) است که در ۹ مجلد و در حد فاصل ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵ توسط یوکیتو کوشیرو نوشته و منتشر شد. البته استقبال از این مانگا باعث شد که در سالهای بعد از انتشار نسخه اولیه، دنباله‌ها و داستانک‌هایی فرعی از دل آن ساخته و منتشر شود. امروزه مانگای Battle Angel Alita: Mars Chronicle که از سال ۲۰۱۴ به طبع چاپ رسیده همچنان هم در حال انتشار است.

Battle Angel Alita در سال ۱۹۹۳ تبدیل به دو انیمه کوتاه OVA شد که مدت زمان هر یک از این قسمتها به حدود نیم ساعت می‌رسید. این دو قسمت بر اساس جلدهای اول و دوم مانگا ساخته شده بودند و در زمان خود با استقبال نسبتا خوبی مواجه نشدند اما بنا به دلایلی استودیو سازنده از ساخت انیمه سریالی اثر صرف نظر کرد. یوکیتو (نویسنده و خالق اثر) گفته که هیچ‌گاه اقتباسی انیمه‌ای در نظر نداشته و سرش شلوغ بوده و وقت نداشته که بتواند روی یک انیمه مجزا و مستقل کار کند.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

در هر حال سفر Battle Angel Alita در مدیایی خارج از مانگا همینجا تمام شد تا اینکه به سال‌های اخیر رسیدیم. بعد از اکران موفقیت آمیز فیلم آواتار و تبدیل شدنش به پرفروش‌ترین فیلم تمام اعصار و تاریخ هالیوود تا به امروز؛ جیمز کامرون تصمیم گرفت به پروژه Battle Angel Alita خود بازگردد و آن را فراموش نکند. او پیش‌تر هم سریالی با نام Dark Angel ساخته بود که البته ربطی به Battle Angel Alita نداشت ولی شخصیت اصلی آن هم دختری کم سن و سال بود که بنا به یک سری تغییرات ژنتیکی تبدیل به یک ماشین کشتار شده بود. جیمز کامرون اما به شدت درگیر ساخت قسمت‌های دوم و سوم حماسه بزرگ خود (آواتار) بود و سکان کارگردانی فیلم را به دوست خوبش رابرت رودریگوئز داد و ترجیح داد خود در نقش نویسنده و تهیه کننده ظاهر شود.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

انیمه های کوتاه این اثر با اینکه ادامه نیافتند اما همیشه به عنوان آثاری قوی به آن نگاه می‌شود

Battle Angel Alita در سال ۱۹۹۰ داستانی ناب و جدید داشت و شاید امروزه کمی تا قسمتی این داستان کلیشه‌ای به نظر برسد؛ به خصوص اینکه فیلمی به نام Elysium در سال ۲۰۱۳ با بازی مت دیمون اکران شد که از بسیاری جهات در هسته داستانی خود شبیه به آخرین کار جیمز کامرون و رودریگوئز است. در Battle Angel Alita با شهری ویران شده روبرو هستیم که Iron City نام دارد و در بالای این شهر، روی آسمان، یک شهر بزرگ به نام Zalem قرار دارد. ساکنین Iron City افرادی هستند که بضاعت رفتن به Zalem را ندارند و جزو شهروندان درجه یک به شمار نمی‌آیند. برخی از شهروندان آیرون سیتی هم افرادی طرد شده از Zalem هستند که این افراد با داغ کردن یک نقطه روی پیشانی‌شان قابل تشخیص هستند.

در Iron City زندگی در شرایط حداقلی می‌گذرد و گفته می‌شود که آن بالا، در Zalem، اوضاع زندگی کاملا فرق می‌کند. در این بین دانشمندی به نام ایدو (با بازی کریستف) که از ساکنین گذشته Zalem بوده و بنا به دلایلی نامشخص به این شهر فرستاده شده؛ در حال ساخت روبات‌های انسان‌نما و کمک به این ربات‌ها در این شهر نفرین شده است. او در ابتدای فیلم در میان تلمباری از زباله، یکی از مدل‌های پیشرفته این نوع ربات‌ها را پیدا می‌کند و با راست و ریست کردن آن، زندگی تازه‌ای به آن می‌بخشد.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

ایدو نام ربات را آلیتا می‌گذارد و به او جهان زیرین را نشان می‌دهد. آلیتا ربات پر جنب و جوشی است که عاشق پرتقال و شکلات شده و هیچ چیزی هم از زندگی گذشته خود به خاطر نمی‌آورد. او کم کم دوستانی برای خود پیدا می‌کند تا اینکه بر اساس یک سری اتفاقات، به چند قابلیت ویژه و مهم خود پی می‌برد که او را به گذشته تاریکش نزدیک می‌کند…

Battle Angel Alita توسط جیمز کامرون نوشته شده و این شخص تا توانسته به منبع اقتباسی خود وفادار مانده است به طوری که بسیاری از دیالوگ‌ها و صحنه‌ها بازسازی عینی صحنه‌های رخ داده در داخل مانگا است. راز اصلی موفقیت فیلم هم در همین نکته نهفته است که کامرون برخلاف بسیاری از کارگردانان سعی نکرده تا المان‌های بیخودی به داستان قوی مانگا اضافه کند. طبیعتا بازسازی نه جلد مانگا و جزییات نوشته شده در آن در یک اثر سینمایی دو ساعته کار سختی است و به همین دلیل هم می‌توان گفت که Battle Angel Alita هم فعلا دو فصل اول این مانگا را در نظر گرفته است. این یعنی اینکه اگر انیمه دو قسمتی این اثر را دیده‌اید، تقریبا بیش از نصف داستان فیلم سینمایی را می‌دانید.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

اما چرا می‌گویم نصف؟ چون جیمز کامرون و تیم سازنده سعی کرده‌اند از داستانک‌های فرعی دنیای سایبرپانک مانگا عناصر و المان‌های جذابی را خارج کنند و در فیلم بگنجانند. ورزش‌هایی عجیب و غریب که جوانان Iron City به آن مشغول هستند و یا نبردهای ربات‌ها در میدان مبارزه با یکدیگر که در دو فصل اول انیمه صرفا به آن اشاره می‌شود و روی آن مانور داده نمی‌شود در فیلم به نمایش در می‌آید. جیمز کامرون با هوشمندی داستان و شاکله اصلی قصه فیلم را بر اساس دو فصل ابتدایی مانگا پیش می‌برد و قرض‌هایی هم از گوشه و کنار این جهان پهناور می‌گیرد تا به فیلمنامه خود یک حال اساسی دهد.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

با این وجود باید اعتراف کرد که بازهم فیلم نمی‌تواند لایه‌های زیرین داستان انیمه را درست به رگ‌های خود تزریق کند و از پیش کشیدن بحث‌های فلسفی مانگا حذر می‌کند. Battle Angel Alita می‌توانست به اثری علمی-تخیلی تبدیل شود که به مراتب از فیلم‌هایی چون ماتریکس، بیشتر و بیشتر مفاهیم عمقی داشته باشد و شاید بد نبود که کامرون و واچوفسکی‌ها دنیای پر از پتانسیل Iron City را به تصویر بکشند.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

شهر Zalem (دقت کردید که تلفظ این شهر دقیقا مصداق ظالم در زبان عربی است و هیچ بعید نیست این واژه برای نویسنده الهام بخش نامگذاری شهری ظالم و ستمگر نسبت به دیگر شهروندان بوده باشد؟) سرزمین موعودی است که تقریبا برای هیچ یک از شهروندان دون پایه آیرون سیتی قابل دسترس نیست. عده‌ای در این بین حضور دارند که ادعا می‌کنند می‌توانند با دریافت پول هنگفت، مردم را به Zalem‌ ببرند.

از آنسو داستان تجارت اعضای بدن روبات‌های انسان نما در دل شب‌های تاریک این شهر خوفناک وجود دارد (که این بخش داستانی قطعا وام گرفته از داستان مشهور آیا اندرویدها خواب گوسفند برقی می‌بینند یا همان بلید رانر خودمان است) و از سوی دیگر جایزه بگیرانی در دل شهر وجود دارند که با خلافکاران می‌جنگند و نقش پلیس‌های امروزی را به طور کثیفی ایفا می‌کنند. تمامی این داستانک‌ها به علاوه چندین مورد دیگر در خلال فیلمنامه پیچیده فیلم وجود دارد و کامرون توانسته تاحد زیادی انسجام را حفظ کند اما در برخی موارد هم افسار از دستش خارج شده و داستان تو در توی فیلم گنگ می‌شود.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

درواقع این نکته را باید دانست که اعضای سازنده فیلم قصد دارند تا دنباله‌‌هایی برای فیلم بسازند و طبیعتا هرچه که در آستین داشتند را در این فیلم رو نکرده‌اند اما فیلم به عنوان یک اثر مستقل سینمایی، پرسش‌های بی‌جواب زیادی از خود به جا می‌گذارد که شاید به مذاق برخی تماشاگران خوش نیاید. البته همین اتفاق درباره فیلم قبلی کامرون یعنی آواتار هم تا حدی رخ داد و مردم خیلی هم استقبال کردند! تا لحظه نوشتن این مطلب هم فروش فیلم Battle Angel Alita رقم کمی نبوده هرچند انتظارات را هم برآورده نکرده است.

مانگا و انیمه Battle Angel Alita از یک خشونت ذاتی برخوردار بودند و از نشان دادن خون و خونریزی و البته برهنگی ابایی نداشتند. خالقان نسخه هالیوودی اثر اما کمی تا قسمتی این موضوع را کاهش دادند تا درجه بندی سنی فیلم به R تغییر پیدا نکند. رودریگوئز اما استاد این موضوع است که در قالب یک فیلم PG-13 (رتبه بندی سیزده سال به بالا) صحنه‌هایی خلق کند که چندان با فیلمهای درجه بندی سنی بالا تفاوت نداشته باشد (دسپرادو را به یاد دارید که در آن کابوی‌ها به هم شلیک می‌کردند و هندوانه‌های پشت سرشان با رنگ سرخشان می‌ترکید؟ رودریگوئز همینقدر زبر و زرنگ است!).

بررسی فیلم Battle Angel Alita

خشونت فیلم از نوع فانتزی است و تکه پاره شدن ربات‌ها و جاری شدن روغن درون بدن آنها و پاشیدن آن به در و دیوار و یا آویزان شدن اجزای رباتیک آنها، تقریبا توانسته همان خشونت بی حد و مرز مانگا را تکرار کند. صحنه‌های اکشن فیلم خارق‌العاده از آب در آمده‌اند و ریتم فیلم با اینکه در اواسط تا آخرهای میانه دوم آن کمی از حال می‌افتد، اما تقریبا از اول تا آخر هیجان انگیز است.

مهم‌ترین ویژگی فیلم، جلوه‌های ویژه بی‌نظیر آن است که توسط همان تیم خلاق فیلم آواتار صورت گرفته است. تیم جیمز کامرون در لحظه به لحظه ساخت فیلم حضور داشتند و حالا بعد از تجربه اعجاب انگیزی چون آواتار، بار دیگر اثری سینمایی ساخته‌اند که مثل و مانند آن در هیچ اثری دیده نمی‌شود. Battle Angel Alita از حیث جلوه‌های ویژه و جلوه‌های بصری در بالاترین رتبه‌ای که تصورش را می‌کنید قرار دارد و باید برای تک تک زحماتی که تیم سازنده آن کشیده ایستاده دست زد. خود شخصیت اصلی یعنی آلیتا، با بازی رزا سالازار همراه بوده که البته یک روکش فانتزی روی آن کشیده شده است. طراحی آلیتا با آن چشمان بزرگ که تداعی کننده انیمه است، با استفاده از تکنیک‌های روز سینمای جهان و پیشرفته‌ترین سیستم‌های استاپ موشن، آنقدر طبیعی از آب در آمده که کمتر کسی امکان دارد نسبت به پیاده‌سازی دقیق و درست آن به حیرت نیفتد.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

در کنار طراحی کاراکتر آلیتا، خود دنیای Iron City را داریم که بهترین شهر سایبرپانکی خلق شده در سینمای هالیوود به شمار می‌رود و طراحی دیگر ربات‌ها و میدان مسابقه و… آن با صبر و حوصله تمام صورت گرفته است. فیلم Battle Angel Alita با رعایت همین نکات می‌تواند نقصان جزیی فیلمنامه خود را بپوشاند و خودش را تبدیل به اثری بی‌نهایت دیدنی کند. به جز رزا سالازار که نقش اصلی را برعهده دارد، کریستف والتز هم در نقش ایدو ظاهر شده که هم شکل و شمایل کاراکتر مانگا را حفظ کرده و هم توانسته روحیه همین شخصیت را به خوبی به تصویر بکشد. دیگر بازیگران فیلم از جمله ماهرشالا علی و جنیفر کانلی با اینکه حضور مهمی در فیلم دارند اما در واقع به خاطر نپرداختن درست فیلمنامه به شخصیت آنها، کمی تا قسمتی مقوایی از آب در آمده‌اند. این موضوع در مورد کاراکتر شیرن (جنیفر کانلی) بیشتر هم به چشم می‌خورد و معلوم نیست که چرا کامرون بی‌خیال پردازش بهتر و دقیق‌تر این شخصیت در فیلم نخست شده است.

بررسی فیلم Battle Angel Alita

جدا از جلوه‌های بصری فیلم، باید گفت که جلوه‌های سمعی فیلم نیز در جایگاه بسیار بالایی قرار دارد و گل سر سبد این موضوع نیز موسیقی جادویی فیلم به شمار می‌رود. این موسیقی سراسر هیجان و کاملا متناسب با جهان سایبرپانک فیلم، در جای جای صحنه‌ها می‌نشیند و با جلوه‌های ویژه بی‌نظیر فیلم ادغام شده و معجونی محسور کننده را تحویل تماشاگر می‌دهد.

جیمز کامرون و رابرت رودریگوئز بهترین فیلم اقتباسی از مانگا را تا به امروز ساخته‌اند و با وجود کهنه شدن داستان بیست و چند سال پیش، توانسته‌اند به آن شاخ و برگ‌هایی بدهند که داستان همچنان با وجود نقص‌هایش حرفی هم برای گفتن داشته باشد. همانطور که گفتم Battle Angel Alita می‌توانست از یک فیلم اکشن بی‌نظیر تبدیل به فیلمی عمیق‌تر از نظر مضمون داستانی شود اما فیلمساز ترجیح داده که این موضوع را در لایه سطحی خود نگه‌دارد و با ورود جزیی نکات سیاسی به فیلمش، تمامی تماشاگران را برای ادامه آن هایپ کند و چشم به انتظار نگه‌دارد. Battle Angel Alita با این وجود همچنان دیدنی است و یک دگرگونی عظیم در هالیوود به شمار می‌رود و می‌تواند تا مدت‌ها صحنه‌هایش در ذهن بارها و بارها مرور شود و هر بار هم ذهن آدمی را به بهت در بیاورد.

The post بررسی فیلم Battle Angel Alita؛ فرشته نابودی به پا می‌خیزد appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمه Berserk؛ روح تاریک‌تر از سیاهی

شاید شما هم یکی ازطرفداران بازی های اکشن و خشونت بار باشید، بازی هایی که باید هرطور که میتوانید به سمت دشمن مقابلتان یورش ببرید و با مشقت دمار از روزگارش در بیاورید تا در نهایت بازی را پیش ببرید و باز در مسیر پر قتل و مبارزه بازی قدم بگذارید. اما در میان این نوع بازی های پر خشونت، عنوانی وجود دارد که تبدیل به عذابی بزرگ برای گیمر ها شده، یک بازی با تم دارک و خشن که یکی از سخت ترین بازی هایی است که میتوانید در عمرتان بازی کنید. فکر کنم حدس زده اید منظورم کدام بازی است، دارک سولز.

سری دارک سولز به عنوان یکی از سخت ترین بازی ها، باس‌هایی دارد که نابودی‌شان اشکتان را درمیاورد و در عین حال داستان و محیطی دارد که قلبتان را تسخیر میکند، یک تضاد و پارادوکس جذاب.  شاید بیراه نباشد بگویم بازیکن های دارک سولز به نوعی دارای مازوخیسم هستند و از عذابی که با شکست هر غول میکشند لذت تمام را میبرند، یک لذت وصف ناپذیر و جذاب. گیم پلی فوق العاده بازی شاید کافی باشد تا شما عاشق این سری شوید اما دارک سولز تنها به این مورد ختم نمیشود و داستان فوق العاده این سری آدم را میتواند دیوانه کند، داستانی که گاهی اوقات اینقدر گنگ هست که طرفداران ده ها و یا حتی صد ها تئوری مختلف درمورد آن داده اند. درواقع دارک سولز بازی است که تنها با یک بار بازی کردن درکش نمیکنید و باید چندین بار آن را بگردید و جست و جو کنید تا قطعات گمشده پازل های داستان را بهم بچسبانید و بتوانید ذره ای از داستان های جانبی جذاب آن را بفهمید.
بررسی انیمه Berserk
اما خب صحبت ما درمورد دارک سولز نیست و میتوانید بعضی از مقالات مربوط به دارک سولز را در این لینک بخوانید. شاید بپرسید این همه توضیحات در مورد دارک سولز برای چه بود؟ خب باید بگویم که این فرنچایز فوق العاده و محبوب منبع الهامی فوق العاده ای هم داشته که ما میخواهیم در مورد آن بحث کنیم یعنی Berserk، که با این سری بازی اشتراکات زیادی داشته، ژاپنی بودن سازنده این بازی هم بی تاثیر نیست و قطعا سازنده این بازی (آقای میازاکی) مانند بسیاری دیگری از هموطنانش سال هاست که این مانگای جذاب را دنبال میکند و کمی از حال و هوای آن در سری بازی های خود استفاده کرده است. در این مقاله ما سه گانه برسرک را در یک نگاه کلی بررسی می‌کنیم؛ سه گانه‌ای که دستمایه ساخت سریال انیمه این اثر هم شده است. با بررسی انیمه Berserk با دیجیاتو همراه باشید.

در ابتدا کمی بیشتر به شباهت‌های دارک سولز و برسرک نگاه کنیم تا مقدمه تفصیلی‌مان کامل‌تر شود و سپس به خود انیمه نگاهی دقیقتر بیندازیم.

بررسی انیمه Berserk

گریفیث و گویندولین، هر دو لرد هایی با موهای سفید اند که با تاریکی ارتباط دارند.

گاتس و آرتوریاس، شمشیر زن های سیاه دو دنیای متفاوت.

جادوگرانی که شمشیر زن هارا دنبال میکنند.

بهلیت و اورب چشم قرمز، تخم مرغ های قرمزی که بسیار شبیه هم هستند و در هر دو سری نقشی حیاتی ایفا میکنند.

داستان برسرک داستانی سرشار از خون و قتل و خشونت است، اگر در برسرک لبخندی میبنید مطمئن باشید در ادامه یک فاجعه به بار خواهد آمد. داستان ما از یک قتل گاه در کنار یک درخت پژمرده شروع میشود، گروهی مزدور نگاهی به آن جا میندازند و کودکی را میبینند که به رحم مادر مرده اش متصل است، آن ها تصمیم میگیرند او را جدا کنند و همراه خود به اردوگاهشان ببرند و سرنوشت پر درد و خشم پروتاگونیست داستان ما شروع میشود. گاتس پسری که از یک زن مرده متولد شده، در شش سالگی شمشیر دست میگیرد و کم کم شروع به قتل کشتارمیکند.

اسباب بازی کودکی گاتس یک شمشیر بود و تفریحش قتل و کشتار. اما این همه ماجرا نبود، حتی پدرخوانده او، برایش برنامه های کثیفی داشت و گاتس سیزده چهارده ساله مجبور به قتل او و فرار از جایی شد که در آن بزرگ شده بود. گاتس جوان با تنها توانایی ای که در آن تخصص داشت، یعنی کشتن، رهسپار ماجراجویی ای شد که خود هم چیزی در موردش نمیدانست و شروع به امرار معاش با تواناییش کرد و یک مزدور تنها و قوی شد، شمشیر زنی قوی هیکل سیاه پوش که شمشیر بزرگی را حمل میکند شمشیری که آنقدر بزرگ است که حتی نمیتوان بهش گفت شمشیر.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید مزدورها در قدیم هزینه ای از حکومت های در حال جنگ دریافت میکردند و برای آن سرزمین ها میجنگیدند و گاتس هم همین روش زندگی را پیش گرفت و مشغول به جنگ و ریختن خون دیگران شد. استعداد بی همتای او در مبارزه همه را شیفته خود می‌کرد و پیشنهادات خوبی از سرزمینی که برایش میجنگید دریافت می‌کرد اما او در نهایت مانند یک گرگ تنها مشغول به مبارزه شد تا اینکه با پسری زیبارو و زال را به نام گریفیث ملاقات کرد که برای اولین بار توانست پوزه‌اش را به خاک بمالد و گاتس را مجبور به اطاعت از خود کند. گاتس عضو گروه گریفیث موسوم به گروه شاهین شد، بعد از پیدا شدن گاتس توسط گروه مزدور این دومین اتفاق مهم داستان است که زندگی گاتس و حتی زندگی تمام مردم این جهان را تحت تاثیر خود قرار میدهد.
بررسی انیمه Berserk
اتفاقی که برای گاتس افتاد نقطه عطفی در زندگی او بود و این جنگجو را با جنبه های مختلفی از زندگی آشنا کرد، دوستی، عشق و غم. گاتس جوان روز به روز در کنار گروه شاهین پیشرفت کرد و گروه شاهین بر زیر سایه گریفیث فرمانده آن توانست قوی ترین گردان محافظ سرزمین میدلند شود، موقعیتی که بعد از برد کلیدی گروه شاهین باعث شد اعضای گروه شاهین مقام اشرافی پیدا کنند و گریفیث به قوی ترین فرمانده ارتش میدلند تبدیل شود. به نظر میامد اوضاع برای گاتس و گروه شاهین بسیار مساعد است اما همانطور که گفتم در داستان تلخ برسرک، ادامه هر لبخند مصادف با رخ دادن یک فاجعه عظیم است. گاتس که دیگر خود را آن جوان بی انگیزه قدیم نمیبیند، تصمیم میگیرد از گروه شاهین جدا شود و شروع به ماجراجویی خود کند اما این تصمیم او باعث اتفاقی میشود که کل داستان مارا از این رو به آن رو میکند.
بررسی انیمه Berserk
بعد از جدایی گاتس، گریفیث کسی که از ته دل گاتس را دوست داشت و بهترین دوست خود میدانست، کاری را کرد که نباید میکرد و پادشاه میدلند را به حدی خشمگین کرد که او دستور داد او را تا جایی که میتوانند شکنجه کنند آن هم طوری که نمیرد. با این اتفاق گروه شاهین در دردسر بزرگی افتاد و سردرگم شد، اما در نهایت با کمک گاتس توانستند گریفیث یا حداقل چیزی که از گریفیث مانده بود نجات دهند. در اینجا باید یک پرانتز باز کنیم و درمورد یک شی بسیار مهم در انیمه صحبت کنیم یعنی بهلیت، تخم مرغ پادشاهی.

بهلیت که یک تخم مرغ قرمز با اجزای صورت بر رویش است تنها به کسانی تعلق پیدا میکند که کائنات آن هارا برگزیده است و حتی میتواند در صورت وجود تمام شرایط فرد را تبدیل به یک پادشاه کند، پادشاهی که بر این دنیای پر درد و رنج فرمانروایی میکند.

بهلیت ها انواع مختلفی دارند و تا جایی که ما دیدیم ارتباط مستقیمی با درد و رنجی دارند که افراد تحمل میکنند و میتوانند در نقاط بحرانی زندگی افراد آن ها را به نوعی قدرتمند کند. بهلیت در زبان سوریه ای به معنی شیطان است و کاملا مشخص است چرا، چون هر اتفاقی که در رابطه با او بیفتد قطعا شیطانی است. بهلیت ها در واقع پلی بین دنیای سماوی و دنیای انسان ها هستند و هنوز مشخص نیست که دقیقا چه کسی آن هارا ساخته است. در دنیای برسرک چهار پادشاه وجود دارد که زیر سایه خدا دنیا را کنترل میکنند و شاید بدترین کابوس هر فرد باشند، افرادی که به معنای واقعی خود وحشت هستند و هنوز مشخص نیست دقیقا چه هدفی دارند ولی با اضافه شدن پادشاه پنجم کمی از اهداف آن ها سردرمیاوریم.

عزیزترین شی گریفیث گردنبدی به نام بهلیت بود که همیشه به گردن مینداخت، گردنبندی که با اینکه بعد از شکنجه اش گم شد اما در نهایت به صاحب واقعیش رسید(از خاصیت های بهلیت). گریفیث که دیگر آماده شده بود، بهلیت را فعال کرد و در پی این کار، کسوفی اتفاق افتاد. کسوف در انیمه برسرک پدیده ای است در آن زمین و آسمان از جنس خون و مرگ میشود و پر از شیاطین وحشتناک است، جایی که با جهنم فرقی ندارد. این مکان فقط به یک علت به وجود میاید: انتخاب یک برگزیده.

گریفیث بعد از رنجی که در سردابه کاخ پادشاه میدلند کشید تصمیمش را گرفت و با عزمی قوی تمام افراد گروه شاهین را قربانی کرد و تبدیل به یک پادشاه شد. تنها بازمانده های این کسوف تنها دو نفر بودند که توسط یک شوالیه اسکلتی مرموز نجات پیدا کردند یعنی گاتس و کاسکا با این حال کاسکا به علت اتفاقی برایش در کسوف افتاد دیوانه شد. حال گاتس به همراه کاسکا با نشان های نفرینی که بخاطر کسوف بر روی بدنشان پیدا میشود با ارواح و شیطانی که که جذب نشان میشود میجنگد و پیش میرود تا یک روز بالاخره بتواند هم کاسکا عشقش را نجات دهد و هم گریفیث، بهترین دوستش که تبدیل به بدترین دشمن او شده را از بین ببرد.

یک چیز جذاب دیگر درمورد این داستان مفاهیمی درمورد خدا و زندگی درستی و غلطی است که گاهی اوقات شاید شما را به مرز دیوانگی برساند، همانطور که کاسکا دیوانه شد، چیزی فرای درک انسان ها و چیزی که حتی نه درست است نه غلط، در این انیمه گاتس بارها با همچین چالش هایی رویارو میشود اما با اراده محکمش تنها کاری را میکند که قلبش میگوید، گاتس تا جایی که میتواند یک لحظه هم تردید نمیکند، چون حتی یک دختر ده ساله بی آزار هم شاید توسط ارواح تسخیر شود و قصد جانش را بکند.

حتی گریفیث در داستانی که بعدها رخ می‌دهد، مسیری را پیش میگیرد که بنظر مسیر درستی است اما هنوز دقیقا معلوم نیست که حق در این جهات تاریک چیست. در دنیای پر آشوب برسرک حتی حقیقت خدا هم چندان همان چیز پاکی نیست که تصور میکنیم، خدای در برسرک چیزی از شیطان کم ندارد. برسرک در دوران اوج گروه های اعتقادی کلیسا های اروپایی رخ میدهد، فضایی مذهبی که اگر ذره ای نشانه هایی از جادوگری داشته باشید به آتش کشیده میشوید، در این بین تقابلی عجیب، بین گاتس، گریفیث، دستان خدا و خدا رخ میدهد که واقعا ذهن شمارا درگیر میکند و در داستان غرق میشوید.

تمام چیز هایی که گفته شد تنها مقدمه ای بر داستان بود و داستان اصلی پس از این وقایع شروع میشود، داستانی که کاملا میخکوبتان میکند، که البته پیشنهاد میکنم بعد از دیدن این سه سینمایی از طریق مانگا این سری جذاب را ادامه دهید و در ادامه میگویم چرا نباید سراغ سری جدید این انیمه بروید. اولین جلد مانگای برسرک در سال ۱۹۸۹ منتشر شد توسط فردی به شدت خلاق به اسم کنتارو میورا طی سی سال تا حالا پرورانده شده است و حال با آمدن چهل جلد یکی از شاهکار های انکار ناپذیر تاریخ مانگای ژاپن است و منبع الهام خیلی از آثار حال حاضر که یکی از نمونه های بارز آن بازی است که در آغاز به آن پرداختیم یعنی دارک سولز.

از مانگای برسرک تا به حال دو سری انیمه سریالی و یک سه گانه ساخته شده است. سری اول آن در سال ۱۹۹۷ در قالب ۲۵ قسمت روانه شد و تقریبا همان داستان سه گانه ای را دارد که در سال ۲۰۱۲ از آن ساخته شد. اگر میخواهید حس حال واقعی برسرک و آن تاریکی و حس ترس را در یک انیمه حس کنید من این سری را پیشنهاد میدهم، که با وجود گرافیک قدیمی اش تا به حال بهترین اقتباس از این سر بوده، البته تنها هدف از ساخت این انیمه مثل انیمه های بسیار دیگری، معرفی بیشتر مانگا آن بود به طوری که این انیمه با تمام شدن در داخل کسوف و در یک صحنه حساس به طور واضح به مخاطب میگوید: بقیه‌اش را در مانگا بخوانید!

البته من هم واقعا با این قضیه موافقم! برخیزید و مانگای این اثر را دنبال کنید تا با دنیای جذاب برسرک لذت کامل را ببرید. در قدم بعدی انیمه های برسرک، سه گانه آن را با آرک داستانی عصر طلایی داریم، که اینبار با کیفیتی به مراتب بهتر از سری قبل داستان را به خوبی روایت میکند و شاید اگر بخواهید با دنیای برسرک آشنا شوید دیدن این سه گانه کار خوبی باشد و اگر با آن ارتباط برقرار کرده اید به سراغ مانگا بروید.
بررسی انیمه Berserk
کارگردانی حرفه ای این سه گانه به همراه استفاده درست از CGI و روایت خوب و خلاصه از سری نکات مثبت این سری هستند که یک پکیج جذاب را میسازند. اما از این دو سری که بگذریم به یک فاجعه در دنیای برسرک میرسیم: سریال برسرک تولید شده در سال ۲۰۱۶.ه تا به حال دو سری از این سریال پخش شده و باید گفت که گرافیک و طراحی بصری آن فاجعه است.

این سری یک اشتباه محض در کارگردانی و انیمیت و استفاده نادرست از CGI است. این سری کاملا قواعد ساخت انیمیشن را دور میزند و حتی از قانون ۱۸ که درمورد جای گیری کارکتر ها در مقابل هم هست هم درست استفاده نمیکند، حرکت های غیر حرفه ای دوربین و صحنه های غیر ضروری آن واقعا دیوانه کننده هستند، بدتر از آن کارگردان با این هدف که میتواند برسرک را در حالت سه بعدی به معنای واقعی خودش القا کند دست به استفاده از آن زده و یک فاجعه آفریده، کارکتر ها حالتی بی حس و زمختی دارند و رنگ آمیزی کارکتر ها از آن هم افتضاح تر(بین خودمان باشد حتی رنگ پوست یک کارکتر مهم را تغییر داده اند) در نگاه اول به انیمیت این سری شاید فکر کنید به سراغ یک بازی رفته اید، حتی موتور های بازی سازی ده سال پیش هم خروجی بهتری از این سری برسرک دارند.

با نگاهی به تاریخچه کار های قبلی کارگردان این سری که پر از انیمه‌های شاد و شنگول است می‌توان فهمید که سبک کاری این کارگردان اصلا چیز دیگری است و با دنیای تاریک برسرک همخوانی ندارد. انیماتوری به اسم ایمن باتلر حرف جالبی میزند: وقتی انیماتور شروع به استفاده از سبک سه بعدی میکند، اولین چیزی که فراموش میکند همه چیزهایی هست که از سبک دو بعدی میداند. کاملا مشخص بود و حتی خود کمپانی سازنده هم اذعان کرده که بودجه کافی برای این کار نداشته و نمیدانیم چرا اما خواسته هرطور که شده از این سری یک چیز سه بعدی بسازد، این داستان حتی در بازی جدید این سری هم مشخص هست، بازی ای که حتی شاید میتوانست در حد دارک سولز باشد تبدیل به یک فاجعه در تاریخ بازی‌های ویدئویی شد.
بررسی انیمه Berserk
برسرک یک مانگای شاهکار در استایل وسترن های تاریک اروپایی است، که هرکس که دنیای فانتزی را دوست داشته باشد بدون شک عاشقش میشود و جزو محبوب ترین های زندگی اش میشود، البته طراح مانگا برسرک بعد از سی سال کمی تنبل شده است و هنوز معلوم نیست به چه علت انتشار چپتر های جدید مانگار  به ماهی یک بار تغییر داده و گاهی اوقات هم بدون هیچ خبری اصلا داستان جدیدی منتشر نمیشود و هوارادان این سری جذاب از این قضیه بسیار ناراضی اند.

در هرحال این مانگای فوق العاده که به جرات می‌توان ادعا کرد جزو پنج مانگای برتر تاریخ ژاپن است، به همراه طراحی فوق العاده اش هنوز هم مثل ده ها سال قبل طرفداران خودش را مشتاق نگه داشته و همه آن ها تشنه آن هستند. در نهایت تنها یک جمله میگویم، اگر طرفدار سری دارک سولز و بازی ها و فیلم های خشونت انگیز و ترسناک هستید، و یا از جهان‌های High Fantasy استقبال می‌کنید و ابایی از خشونت و خونریزی در این جهان ندارد، حتما سه گانه انیمه برسرک را ببینید و اگر از آن خوشتان آمد (که قول می‌دهم بیاید!) به سراغ مانگای شاهکار این فرنچایز بروید.

The post بررسی انیمه Berserk؛ روح تاریک‌تر از سیاهی appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم The Girl in the Spider’s Web؛ اژدهای غمگین زاده می شود

جرقه نوشتنِ مجموعه کتاب های هزاره (Millennium) زمانی در مغز  استیگ لارسنِ سوئدی زده شد که گویا تجربه ای تلخ را پشت سر گذاشته بود. او شاهد تجاوز به زنی با نام لیسبث بود بدون اینکه به او کمک کند. احتمالا همین پشیمانی لارسن، او را به نوشتن این اثر سوق داد و ایده زنِ ابرقهرمانی را که در زمان او چندان مرسوم نبود، پیاده سازی کرد. دختری در تار عنکبوت به عنوان چهارمین کتاب از این مجموعه، بعد از مرگ او توسط نویسنده هم وطن اش دیوید لاگر کرانتس کامل شد. درست است که با یک فیلم اقتباسی متوسط روبرو هستیم اما می توان صحنه هایی را در آن پیدا کرد که توجه ما را نسبت به وضعیت سخت زنان در بیشتر جوامع امروزی جلب می کند، به شرط آن که چیزهایی بیشتر از تکنیک به چشم مان بیاید. ما را در بررسی فیلم The Girl in the Spider’s Web همراهی کنید.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

  • کارگردان: فده آلوارز
  • شرکت تولید: کلمبیا پیکچرز، مترو گلدین مایر
  • بازیگران: کلر فوی، سوریر گودناسون، کیت استنفیلد، سیلفیا هوکس،استیون مرچنت،کلیس بنگ
  • بودجه: ۴۳ میلیون دلار

در یک تیتراژ تکنولوژیک، ایده اصلی فیلم با زبانی نمادین روایت می شود که همان زایش اژدها از دورن زنی در پیله است. اژدهایی که خالکوبی اش بر روی کمر نحیف لیسبث سالاندر (کلر فوی) نقش بسته است. لیسبث با همه کمبودهای عاطفی و روحی اش در پی این است که ویژگی هایی شبیه این موجود داشته باشد؛ جنگنده و نترس با کمترین ابراز احساسات نسبت به محیط. اما تا پایان فیلم، اثراتی از شکنندگی و احساسات درونی اش برایمان برملا می شود.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Webسکانس اول به معرفی کلیِ شخصیت لیسبث سلندر اختصاص دارد. او شرِ مردان زن آزار را از سر زنان کم می کند و این کار را با خشونتی منصفانه به انجام می رساند. گرچه ماجرای نجات زنان ادامه پیدا نکرده و لیسبث در باقی ماجرا، به ناچار وارد یک درگیری سیاسی بزرگ می شود. به نظر می رسد که هر جا هر کسی به مشکلی بر می خورد، لیسبث حاضر است که تا پای جان برای نجات آدمها، در دلِ دشمن پیشروی کند. حتی اگر متقاضیان مردها و بچه ها باشند. با این حال نویسنده کتاب و فیلمسازانِ سه گانه های قبل نیز همچون نسخه مورد بحثمان، سعی کرده اند تیپ فمنیستِ دوبواری به لیسبث بدهند؛ زنی فرو رفته در تیپی پسرانه با موهای کوتاه و اندامی لاغر، هم چون زنان فِلپر «Flapper»، دارای گرایشات هم جنس خواهانه، سیگاری گوشه لب و در کنار همه این ها، تحمل ریاضت گونه دردهای جسمی.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

در فیلم فده آلورز در مقایسه با دیگر فیلم های این سری، صحنه هایی که بی پرده به مسائل جنسی می پردازد، خیلی کمتر هستند. آلورز ترجیح می دهد حتی فکرِ تجاوز پدر به دخترانش را  با کمک نشانه ای بصری بیان کند. گرچه دغدغه کتاب ها و فیلم های این چنینی درباره مصائبِ دختران و زنان، با هر نوع بیانی، در سطح باقی می مانند و مدلی کلیشه ای برای اعتراض را به آنها آموزش می دهند. مدلی که ما را یاد پانکی ها «punk style» می اندازد. اکثر آنها تصور می کردند با مصرف مواد مخدر ، پوشش های ناهماهنگ، موسیقی راک و فراموشی خود، میتوانند معترضِ سیاست های کاپیتالیستی و سرمایه محوری باشند اما در واقع چه چیزی از بَنگی، مستی و پوچ گراییِ معترضین برای سیاسیونِ منفعت طلب بهتر است. لیسبث با وجود تلاش بسیار برای دور شدن از احساسات و تظاهر به دوبوار بودن، اما باز هم به عمیق ترین گرایشات زنانه اش کشیده می شود. سازندگان فیلم آگاهانه یا ناآگانه، هر چند کم و محدود، به این موضوع مهم  پرداخته اند که باعث شده کارکتر لیسبث از پرتگاه دوبعدی شدن تا حدی فاصله بگیرد.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

او کششی درونی به میکل دارد اما آن را سرکوب می کند. چراکه حتی میکل به عنوان مرد مثبت فیلم، در پی روابط عاطفی محکمی نیست و لیسبث این را در جامعه پر از مردان بوالهوس به خوبی درک کرده است. چهره پر حسرت و غمگین لیسبث در هر دو مواجهه اش با میکل، بار حسی فیلم را تقویت می کند. اولین ملاقات لیسبت و میکل درون آسانسورهای شیشه ای و با فاصله زیاد است. قرار نیست هیچگاه این فاصله کم شود.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

تنها راهی که در یک جامعه فردگرا و پر آشوب، برای آرامش لیسبث باقی می ماند، سوزاندن خانه دوران کودکی با همه خاطرات آزاردهنده اش است و سپس برگشتن به دنیای تنهایی. با همه این تفاسیر دلیل قراردادی بودن روابط لیسبث و میکل را می فهمیم و انتظار گرایشاتی دور از واقعیت نداریم. این در حالیست که چنین انتظاری را از رابطه لیسبث با آگوست داریم. اما این رابطه با آنکه لحظاتی دلپذیر می شود اما به آن خوبی ای که باید باشد نیست و این موضوع به پرداخت سرسری و سطحی پسر بچه برمی گردد. درحالیکه روابط عاطفی لیسبث می توانست در قالب رفتاری شبه مادرانه به اوج خودش برسد و لااقل از این طریق احساسات ما را در دل یک اکشنِ بزن بکوب، دریابد اما در این رابطه دوسویه نیز چیز زیادی دست مان را نمی گیرد. کل فیلم تا حد زیادی بر روی ایده های پر تکرار سینمای مهیج امروز مثل بچه نابغه، نجات در آخرین لحظه و غافلگیری های نه چندان مهم بنا شده و تعلیق و کشش چندانی را ایجاد نمی کند. ما نمی دانیم چه سوالی برایمان ایجاد شده که بخواهیم در جست و جوی پاسخش،  فیلم را تا پایان تماشا کنیم. احتمالا اصلی ترین انگیزه ما برای دیدن فیلم، به بازیگری غیر کلیشه ای و خاصِ کلر فوی مربوط می شود.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

حتی بازی دیگر بازیگران هم نتوانسته چنین کششی را ایجاد کند. سیلفیا هوکس با اینکه بازی نسبتا خوبی را در نقش کامیلا سالاندر ایفا می کند اما بخاطر پرداخت کمِ کارکتر او توسط فیلمنامه نویس، چیزی بیشتر از گریمِ اغراق شده اش دستگیرمان نمی شود. همه همدلی و همذات پنداری ما نسبت به فیلم، وابسته به روحیه انسان دوستانه لیسبث است که در صحنه دو خواهر روی کوه به اوج خودش می رسد. در این صحنه دو زن به دو شیوه با یک بحران خانوادگی برخورد کرده اند. یکی در کودکی خود را پایین می اندازد و تن به زندگیِ عنکبوتی نمی دهد و دیگری با همان حالت، خود را به پایین می اندازد و مرگِ سرافکنده ای نصیبش می شود. بازی احساسی کلر فوی در این صحنه و ترحم برای خواهری که نابود شده، بسیار تاثیر گذار است و قوی عمل می کند. شاید بتوان گفت وجود این صحنه و چند صحنه دیگر از جمله نبرد لیسبث با مرگ و کیسه پلاستیکی، فیلم را از مرگ حتمی نجات داده و شایسته یک بار دیدن می کند.
دیالوگی که میان دو خواهر رد و بدل می شود را شاید بتوان بهترین دیالوگ فیلم دانست:

– هیچ وقت نتونستم بفهمم چرا به همه الا من کمک کردی، انتخاب کردی که من رو نجات ندی
– نتونستم برگردم، تو اونو انتخاب کردی

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Webاین فیلم دورگه امریکایی- سوئدی مشخصات هر دو فضای سینمایی را به ارث برده است؛ لوکیشن های سرد و یخ بسته سوئد همراه با اکشنی از نوع امریکایی اش. تاریکی و خفقان این فیلم در مقایسه با فیلم دختری با خالکوبی اژدها(کتاب اول از مجموعه میلینیوم) ساخته دیوید فینچر، خیلی کمتر است. گرچه چنین فضایی قبل از اینکه به حال و هوای کتاب ها مربوط باشد، به سبک فیلمسازی دیوید فینچر ارتباط دارد. یادمان بیاید که از ۴ نسخه فیلم های ادامه دار بیگانه، تنها اثر او است که پایانی تا به این حد تلخ داشته و قهرمان زن زنده زنده در آتش می سوزد.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Webاکشن دوستان بسیاری، بعد از دیدن پیش نمایش های جذابِ فیلم، کنجکاو و هیجان زده به سراغ فیلم The Girl in the Spider’s Web رفته اند و تا درصد زیادی مایوس شده اند. اما چه کسی این قاعده بدیهی را نمی داند که حتی بهترین فیلم های این ژانر نیز نمی توانند به اندازه تریلر هایشان، ما را به وجد بیاورند. به نظر می آید که نمودار صحنه های اکشنِ فیلم دختری در تار عنکبوت، شکلی قابل قبول را نشان می دهد. صحنه انفجار خانه لیسبث به خوبی از آب درآمده و درگیری او با یکی از تبهکاران روسی در یک مکان تنگ، هیجان کافی به ما می دهد. در نهایت، سکانس نابودی تبهکاران گروه عنکبوت به همراه موسیقی ملتهبش، می تواند تا حدودی راضی مان کند. دلیل اصلی بی حوصله شدن تماشاگران نه به تکنیک های کارگردانی و جلوه های بصری که به ضعف فیلمنامه بر می گردد.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

شخصیت های بد آنطور که باید ترسناک نیستند درحالیکه انتظار داشتیم مواجهه با آدمهایی که صورت های قربانیانشان را با چاقو زشت می کنند، هولناک تر از چیزی که دیدیم باشد. حاشیه ای بودن مردانی که با لیسبث به عنوان شخصیت اصلی و پررنگ ماجرا، همکاری می کنند قابل درک است اما نه آنقدر که در کل فیلم، میکل( سوریر گودناسون) فقط نام اصلی گروه تبهکاران را کشف کند و بعد سر جایش بنشیند و هیچ ارتباطی با او برقرار نکنیم.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

حتی واکنشش نسبت به مرد صورت زخمی، کم و بیجان است. وجود برخی اشکالات ظاهرا جزیی نیز باعث شده که اکثر اوقات رویدادها منطقی جلوه نکنند و این موضوع به باور پذیر بودن لحظاتِ درگیری لطمه زده است. وجود درهایی بزرگ که موقع نیاز و به راحتی عامل فرار لیسبث می شوند، اوتراویتل، جنایتکارِ بد ترکیب به راحتی از سد محافظان ابله عبور می کند و وارد خانه بالدر می شود، لیسبث به سرعت و بدون هیچگونه عوارض کوری یا فلجی از شر یک آمپول خطرناک جان سالم به در می برد. او در جایی دیگر ، دو تبهکارِ وحشی را که روی صندلی جلوی ماشین بیهوش شده اند و لقمه حاضر و آماده ای برایش هستند، نمی کُشد.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

به همراه آوردن پسر بچه توسط پدرش بالدر، در چنین شرایط خطرناکی در حالیکه آگوست می توانست در آن لحظه کنار مادرش بماند غیر طبیعی به نظر می رسد. جز نیازهای فیلمنامه نویس، هیچ دلیل موجهی برای حضور پسر بچه تراشیده نشده است. از این دست مثال ها را می شود کم و بیش در فیلم پیدا کرد که بدنه اصلی روایت را ضعیف کرده اند. گاهی هم شاهد لحظاتی کمیک هستیم که با لحن جدی و سرد اثر همخوانی ندارند. لیسبثِ باهوش، هنگام بازی شطرنج با آگوست، متوجه کیش و مات شدن خود و پایان بازی نمی شود و این بدترین روش برای باهوش جلوه دادن پسربچه است. در جایی دیگر، زنی با ویژگی های ظاهری لیسبث، در حالیکه روی نیمکت خوابیده، توسط فیلمساز کاشته شده تا لیسبث کلاه صورتی اش را برای گمراهی تعقیب کنندگان روی سر او بگذارد. شاید تنها لحظه غیر جدی فیلم که جالب به نظر می رسد، همان دزدی ماشین مدل بالایی باشد که آگوست از لیسبث تقاضا می کند. چنین کنشی آن هم در اوج فرارشان، توانسته دنیای کودکی پسر بچه را به دور از هیاهوی بزرگ تر ها نشان بدهد.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

همانطور که افرادی مثل الکساندر شولگین از ساختِ قرص اکستازی پشیمان می شدند، بالدر سوئدی نیز از طراحی یک نرم افزارِ خطرناک برای امریکایی ها پشیمان شد. گرچه این ادعا که از طریق چنین نرم افزاری می توان به سیستم های دفاعی جهان نفوذ کرد و کنترل شان را بدست گرفت، تنها از عهده سینما برمی آید. مشخص است که دغدغه فیلم به تبعیت از کتاب، تنها به مسائل مربوط به زنان محدود نمی شود. ردپای انتقادهایی با چاشنی گاها تندِ سیاسی را نیز می توان به وضوح در آن مشاهده کرد. درحالیکه امریکا تنها کشوری بوده که در طول تاریخ، از خطرناک ترین وسیله کشتار جمعی استفاده کرده اما ۹۰ درصد فیلم درباره خباثت روس ها است. حتی سوئدی ها هم به گرد پای حقه بازی حلقه جنایتکار روسی نمی رسند و فریب آن ها را می خورند.

بررسی فیلم The Girl in the Spider's Web

ادوین نیدهام (کیت استنفیلد)  نیز به عنوان یکی از کارکنان آژانس امنیت ملی و به عنوان نماینده ای از کشور امریکا، به خوبی روس ها را سوراخ سوراخ می کند و هیچ دیواری جلوی تیرهای او را نمی گیرد. وقتی ملیت ها در فیلم پررنگ می شوند و کشورها برای قدرت بیشتر به جان هم می افتند، یاد جنایت های تاریخی شان در جنگ های جهانی اول و دوم می افتیم. دریافت پیام سیاسی فیلم چندان سخت نیست؛ اینکه همه دولت ها خطرناکند نه فقط دولت آمریکا و تنها راه خلاصی از دولت های فاسد جهانی این است که به هکرها و ابرقهرمان هایی کلیشه ای پناه ببریم. قهرمان هایی که گاهی همچون تونی استارکِ عیاش، زندگی های لاکچری دارند و گاهی هم مثل لیسبث، زنانگی خود را به طور دلخراشی کنار گذاشته اند تا با مردانِ فاسد نبرد کنند.

The post بررسی فیلم The Girl in the Spider’s Web؛ اژدهای غمگین زاده می شود appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater؛ گودزیلا علیه گیدورا

مردادماه امسال بود که درباره انیمه Godzilla: City on the Edge of Battle نوشتم و خبر دادم که سال آینده شاهد پایان این سه گانه خواهیم بود. حال با ورود به سال جدید میلادی، استودیو توهو زودتر از موعد سه گانه انیمه گودزیلایی خود را به اتمام رسانده و پرونده عجیب و غریب این انیمه را می‌بندد؛ انیمه‌ای که بار دیگر نام گودزیلا را بر سر زبان‌ها انداخته و این هیولای اسطوره‌ای را در هیبتی جدید و داستانی کاملا مدرن و جدید بازآفرینی کرده است.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

نمی‌توانیم کتمان کنیم که چه از گودزیلا خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، این هیولای ژاپنی یک پدیده به حساب می‌آید و احتمالا کمتر کسی در دنیا وجود دارد که نامش را نشنیده باشد. گودزیلا به مثابه یک فرهنگ و نماد از آب در آمده و پادشاه هیولاهاست و طرفداران بی‌شماری در سرتاسر جهان دارد. زمانی که آثار سینمایی گودزیلا در سال‌های دور به دست استودیو‌های ژاپنی ساخته می‌شد، تمامی کودکان و نوجوانان مبهوت هیولاهای این فرنچایز سینمایی بودند و طراحی هیولاها در زمانه خود بی‌نظیر بود. شخصا هنوز هم کمتر هیولایی به جذابی گیدورا و یا گیگان می‌شناسم که بیش از ۵۰ سال پیش در فیلم‌های این هیولای مهلک متولد شدند.

  • کارگردان: هیرویوکی سشیتا، کوبون شیزونو
  • صداپیشگان: مامورو میانو،تاکاشیررو ساکورای، یوکی کاجی
  • بودجه: مشخص نیست

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

استودیو توهو که مالک اصلی برند گودزیلاست، بر اثر قراردادی که با استودیوی یونیورسال بسته، حق ندارد تا پایان سه گانه و تمام شدن دنیای هیولای این استودیوی هالیوودی، اثری ژاپنی بر اساس گودزیلا بسازد. (یونیورسال قصد دارد در فیلم‌های بعدی گودزیلا، او را با کینگ کونگ در یک کاسه بگذارد و با ساخت کراس اووری بین این دو هیولا جهان هیولایی خود را خلق کند.) توهو اما بیکار ننشسته و گودزیلا را در قالب یک انیمه سه گانه و به کمک نت‌فلیکس بازآفرینی کرده و داستان جدیدی در روح آن دمیده که با تمامی ۳۰ فیلم گذشته گودزیلا زمین تا آسمان فرق دارد.

  • بیش از ۶۰ سال از ساخته شدن اولین فیلم گودزیلا یعنی همان نسخه اول فیلم گودزیلای ژاپنی که با نام Gojira اکران شد می گذرد. این فیلم که به کارگردانی ایشیرو هوندا ساخته شد و بازیگران ژاپنی محبوب آن دوره نیز به نقش آفرینی در آن پرداختند، تفاوت‌های بسیاری با برادران بزرگتر خود در ژانر هیولایی داشته که در حقیقت فیلم‌هایی درجه ب محسوب می‌شدند.
  • برای ساخت این فیلم سه برابر بودجه‌های معمول آن زمان در نظر گرفته شد و هدف اصلی از ساخت آن نیز شوکه کردن و ترساندن مخاطبان بزرگسال بود.

در این سری انیمه، ما شاهد کره زمینی هستیم که ذره ذره به دست هیولاها می‌افتد؛ هیولاهایی که نشات گرفته از فعالیت‌های اتمی انسان‌ها هستند و به نوعی زاییده دست خودشان هستند ولی این هیولاها روز به روز پیشرفت کرده و به تکامل می‌رسند تا در نهایت گودزیلا به وجود می‌آید. گودزیلا موجودی است مهار نشدنی که در برابر بمباران اتمی هم زنده باقی می‌ماند و بشریت راهی جز فرار از کره زمین نمی‌بیند. حتی دو نژاد موجود فضایی که سیاره‌شان توسط هیولاهای دیگری نابود شده به کمک انسان‌ها می‌آیند ولی ادوات جنگی آنها هم روی گودزیلا تاثیری ندارد و در نتیجه بشریت به همراه این نژادهای فضایی از زمین فرار می‌کنند.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

۲۰ سال از فرار این نژادها می‌گذرد و این مدت روی زمین حدودا ۲۰ هزار سال تخمین زده می‌شود. بشریت و نژادهای فضایی کنارش بار دیگر به زمین بازگشته و این بار با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده، گودزیلا را می‌کشند اما کمی بعد متوجه می‌شوند که گودزیلای معدوم شده یک نسخه ناقص بوده و گودزیلای اصلی که تکامل یافته و بیش از ۳۰۰ متر هم طول دارد همچنان در زمین باقی مانده است.

در قسمت دوم، بشریت به سمت یک اختراع ناموفق به اسم مکاگودزیلا (یا همان گودزیلای آهنی) رفته و تصمیم می‌گیرد با راه‌اندازی دوباره این اختراع و یک نقشه حساب شده، گودزیلا را از بین ببرد. بعد از اتفاقات متعددی که رخ می‌دهد، بشریت در نهایت می‌تواند مکاگودزیلا که در حقیقت یک شهر پر از ادوات جنگی است را به کنترل خود در بیاورد اما هارو، قهرمان و فرمانده ارتش بشریت در آخرین لحظات متوجه می‌شود که اگر بتواند با مکاگودزیلا، هیولای مهیب را نابود کند در حقیقت زمین را به نابودی می‌کشاند. مکاگودزیلا بعد از کشتن این هیولا به قدری رشد می‌کند و توسعه می‌یابد که عملا هیچ سرسبزی روی زمین باقی نمی‌ماند و همه چیز تبدیل به آهن می‌شود. هارو که نمی‌خواهد زمین را از دست بدهد، پروژه را متوقف کرده و در همین حین بسیاری از همرزمانش به کام مرگ فرو می‌روند.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

بعد از قطع شدن ارتباط آنها با سفینه مادر، سرنوشتشان مشخص نیست و اینجاست که قسمت سوم و پایانی انیمه شروع می‌شود؛ جایی که هارو به کمک نژاد انسان باقی مانده روی کره زمین زنده مانده و عده قلیلی از سربازانش هم کنارش هستند. در بین این سربازان یک فرد از نژاد فضایی وجود دارد که ایمان دارد خداوندگار آنها می‌تواند برای همیشه گودزیلا را نابود کند. این خداوندگار هیولایی است که سیاره آنها را هم نابود کرده و مورد ستایش مذهب و آیین آنها قرار گرفته و او به هارو پیشنهاد می‌دهد که به درگاه این خداوندگار دعا کند تا با ظهورش گودزیلا برای همیشه نابود شود.

هارو اول به این باور مذهبی شک دارد ولی از آنجایی که هیچ راهی در برابر گودزیلا پیدا نمی‌کند تصمیم می‌گیرد به این نژآد کمک کند تا خداوندگار خود را روی زمین بیاورند؛ نام این هیولای وحشتناک گیدورا است.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

سه گانه انیمه گودزیلا از یک داستان بسیار تاریک آغاز شد و در یک داستان سیاه‌تر ادامه یافت به طوری که قسمت دوم و پایان بندی آن یکی از ناراحت کننده‌ترین و روی اعصاب‌ترین پایان بندی‌هایی هست که به شخصه در عالم سینما تجربه کرده بودم. قسمت پایانی اما قرار است حسن ختامی بر پرونده گودزیلا و بشریت آینده بزند و با این حال همان ریتم خود را حفظ کرده و به هیچ وجه آلوده به داستان‌های آبکی و بچه‌گانه نشده است. قسمت سوم بیشتر از دو قسمت قبلی با ژانر علمی-تخیلی آمیخته شده و برای اولین بار نبرد هیولاها را به تصویر می‌کشد؛ اما این مسائل روی کاغذ جذاب به نظر می‌آیند و در عمل شاهد نتیجه دیگری هستیم.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

حضور گیدورا، یکی از محبوب‌ترین هیولاهای سری گودزیلا که در میزان شهرت دست کمی از این هیولا ندارد، نوید بخش یک سری صحنه‌های نبرد عظیم است. اما همانطور که در مقاله قبلی هم گفته شد، سه گانه انیمه گودزیلا استودیو توهو تمامی باورهای قبلی و داستان‌های گذشته گودزیلا را در هم شکسته و درگاه یک دنیای کاملا جدید را در این سری به روی تماشاگران باز کرده است. گیدورا هم در این انیمه هیبتی کاملا متفاوت با چیزی که در گذشته دیدید دارد و بیشتر شبیه به یک هیولای از نوع توهمی تبدیل شده تا یک اژدهای سه سر فیزیکی که از دهانش گدازه‌های آتش فوران کند.

هیبت و شکل جدید گیدورا به مذاق بسیاری از طرفداران خوش نیامده و عده‌ای هم آن را خلاقانه توصیف کردند. اما هر دو گروه در نهایت در یک موضوع دیگر به یک جمع بندی واحد و یکسان می‌رسند؛ اینکه نبرد هیولاها اصلا آن چیزی نیست که باید باشد. سری انیمه گودزیلا از یک طراحی خشک رنج می‌برد که دستپخت استودیو Polygon Pictures است. این استودیو خواسته که همسو با رنگ و فضای انیمه طراحی‌های خود را به کار ببرد و از یک گرافیک تاریک و طراحی خشن و بی‌روح برای کاراکترهای خود استفاده کرده که متاسفانه کلیت کار را زیر سوال برده است. حرکات کند گودزیلا و نبرد بسیار ساده و کم‌تحرک هیولاها در انیمه Godzilla: Planet Eater تمام اکشن رویایی که تماشاگر دو قسمت پیشین را برای دیدن آن سیر کرده از هم فرو می‌پاشد و او را ناامید می‌کند.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

قسمت سوم از حیث صحنه‌های اکشن در برابر قسمت‌های پیشین به مراتب کم می‌آورد و دیگر نه شاهد نبرد انسان‌ها با هیولاها هستیم و نه خود هیولاها درست و درمان با یکدیگر می‌جنگند. دیالوگ‌ها بیش از پیش وارد داستان شده و اگر تا الان فکر می‌کردید که با دیدن قسمت دوم و شنیدن تئوری‌ها و نظریات کاراکترها خیلی هنر کرده‌اید، در قسمت سوم باید بیشتر هنرنمایی کنید! متاسفانه تیم سازنده متوجه این نبوده‌اند که در قسمت نهایی باید صحنه‌هایی حماسی خلق کنند و با در آوردن یک سری صحنه احساسی (که چندان هم درست از آب در نیامده) خیال کرده‌اند که درام کارشان را به نهایت رسانده‌اند. رابطه عاشقانه‌ای که بین هارو و دخترک انسان هم خلق شده متاسفانه بی سر و ته بوده و نمی‌تواند چندان منطقی باشد هرچند از همان ابتدای قسمت دوم قابل حدس بود و نقش دخترک در ادامه (به ویژه در پایان بندی داستان) بسیار پررنگ خواهد شد.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

انیمه Godzilla: Planet Eater مفاهیمی را مطرح می‌کند که با تعمق و تفکر در آنها می‌توان به ارزش فیلمنامه و صحبت‌هایی که در آن مطرح شده پی برد اما نمی‌تواند یک ریتم و بالانس خوب به فیلم بدهد و وزنه سنگینش را به سمت فلسفی شدن سوق می‌دهد. هارو به هیچ خدایی ایمان ندارد و قهرمانی است که به استیصال رسیده و معشوقه خود را از دست داده، او تنها فردی است که در برابر گودزیلا باقی مانده و از او نفرتی عمیق دارد؛ نفرتی که باعث می‌شود تا دعاها مستجاب شوند. نژاد فضایی که در این قسمت تبدیل به آنتاگونیست ماجرا می‌شود (جالب اینجاست در قسمت گذشته هم یک نژاد بیگانه دیگر تبدیل به آدم بدها شدند و به نظر می‌رسد که ۲۰ هزار سال بعد و در بین همه موجودات عالم، همچنان انسان‌ها از همه بهتر هستند!) این نفرت را آغازی برای یک انقلاب می‌داند و باور دارد که تا نفرت عمیق و از ته دل وجود نداشته باشد، نمی‌توان مبارزه کرد.

هارو این نفرت را نسبت به گودزیلا دارد و وقتی که از نژاد انسان کنونی روی زمین سوال می‌کند که آیا او هم از گودزیلا متنفر است، پاسخی می‌شنود که نمی‌تواند قانعش کند: «ازش بدم میاد چون ترسناکه و مهیب. اما طوفان و رعد و برق هم ترسناک هستند ولی نمی‌توان به آنها گفت هیولا و ازشان متنفر شد.» هارو اما نفرت عمیقی نسبت به گودزیلا دارد چرا که تمام زادگاهش به دست این خداوندگار هیولاها نابود شده و می‌خواهد که زمینش را پس بگیرد.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

از آنسو گیدورا را به عنوان یک هیولای دوم داریم که با حضورش در انیمه، بعدی ترسناک و وهم انگیز به آن می‌دهد. گیدورا هیولایی است از یک دنیای دیگر در یک کالبد زمانی دیگر و نمی‌تواند مورد لمس واقع شود اما می‌تواند دیگر چیزها را لمس کند. گیدورا به این دنیا فراخوانده می‌شود و فراخوانی او مدیون نفرتی است که در نهایت به دعا تبدیل شده اما او قدردان این دعاها نیست و بندگان خود را می‌کشد. گیدورا مانند شیطانی است که بندگانش را گول می‌زند و قصد دارد تا همه چیز را در خود ببلعد و برود.

مفاهیم مذهبی و فلسفی در انیمه گودزیلا به وفور به چشم می‌خوردند اما پایان سه گانه انیمه آن، اوج این مفاهیم است و مدت نود دقیقه‌ای آن باعث شده که داستان در دقایق پایانی کمی گنگ به نظر برسد. سازندگان در دقایق پایانی تند تند حکایت خود را روایت می‌کنند تا داستان مابین زمین و هوا باقی نماند و به یک سرانجامی برسد و البته با صحنه بعد از پایان بندی تیتراژ چراغ سبزی برای ساخت آینده این سری نشان می‌دهند.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

انیمه گودزیلا بعد از پخش در مدت دو سال و نیم بالاخره تمام شد و پرونده این هیولای جدید را بست. پایان این انیمه نتوانسته حماسی باشد و بیشتر درگیر مفاهیمی شده که کمی از فضای گودزیلا دور است و چون گذرا و سطحی هم به آن نگاه شده، آن عمق کافی را ندارد. انیمه Godzilla: Planet Eater یک اثر علمی تخیلی است که با مطرح کردن مضامین اجتماعی- روانشناسی و فلسفی همراه است و دوست دارد که در این میان ریتم اکشن خود را هم حفظ کند و نتیجتا نمی‌تواند تمامی این موارد را به بهترین نحو احسن انجام دهد. خروجی کار هم شبیه به بشقاب غذایی شده که دورچین بسیار خوشمزه و وسوسه‌انگیزی دارد اما هسته اصلی آن چندان با این دورچین‌ها جور در نمی‌آید.

بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater

دیدن سه گانه انیمه گودزیلا، حالا که تمام شده، می‌تواند یک تجربه جدید و نو باشد. چه از طرفداران قدیم این هیولای اسطوره‌ای هستید و چه تا به امروز نتوانستید چندان با آن انس بگیرید و آشنا شوید، احتمالا از هسته اصلی داستان این سه گانه شگفت زده خواهید شد و به آن اجازه بدهید که علی رغم مشکلات ریز و درشتش، داستان خودش را روایت کند. داستان این سه گانه بدیع و تازه بوده و شاید نتواند درست شکل بگیرد و یا کمی ریتم نامتوازنی داشته باشد، اما قابل احترام و قابل تعمق است.

The post بررسی انیمه Godzilla: Planet Eater؛ گودزیلا علیه گیدورا appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Replicas ؛ کپی برابر اصل

جفری ناکمانوف (نویسنده فیلمنامه آثاری چون روزی پس از فردا و توریست) پس از حدوداً ۱۰ سال بار دیگر به صندلی کارگردانی در عالم سینما بازگشته و اینبار لااقل روی کاغذ دست پرتر از دفعات پیش است. ناکمانوف علاوه بر انتخاب یک موضوع جذاب و در عین حال تکراری، چهره محبوبی همچون کیانو ریوز را در لیست نقش آفرینان خود دارد که توجه عموم تماشاگران را جلب می‌کند. در این مقاله قصد داریم تا با بررسی فیلم Replicas ببینیم آیا ناکمانوف توانسته اثری در خور توجه بسازد یا خیر.

بررسی فیلم Replicas

از سکانس‌های اضافه‌ای که حذف آن هیچ مشکلی در روند فیلم ایجاد نمی‌کرد.

  • کارگردان: جفری ناکمانوف
  • استودیو تهیه کننده: Entertainment Studios
  • بازیگران: کیانوریوز، آلیس ایو، جان ارتیز
  • بودجه: ۳۰ میلیون دلار

جفری ناکمانوف پس از ساخت فیلم Traitor، اثری در ژانر مهیج و جاسوسی (که می‌توان گفت یک شکست تمام عیار بود) اینبار به سراغ ژانر علمی تخیلی آمده و شانس خود را در این عرصه محک زده است. جدیدترین ساخته‌ی ناکمانوف درباره‌ ساخت کلون انسانی و انتقال هوشیاری به بدن جدید است؛ موضوعی که پیش از این بارها در سینما به شکل‌های مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. از فیلم درجه سه Replicant گرفته تا فیلم Avatar ساخته جیمز کامرون که به خاطر دستاورهای فنی‌اش در صنعت سینما جاودانه شد، همه و همه‌ بر اساس فیلمنامه‌ای حول این موضوع ساخته شده‌اند. با وجود این، ساخت کلون انسانی که در چند سال اخیر حاشیه ساز بوده، موضوعی است که همچنان پتانسیل بالایی برای تبدیل شدن به فیلم سینمایی و پرداختن به آن دارد. البته اگر نویسنده‌ای خلاق روی آن کار کند تا علی‌رغم تکراری بودن، داستان را به شکل جدیدی پیش ببرد که می‌توان گفت چاد سنت جان، نویسنده‌ فیلم Replicas، تا حدودی در انجام این کار موفق عمل کرده است.

فیلم Replicas درباره‌ عصب شناسی با نام ویلیام فاستر است که تلاش می‌کند تا با همکاری یک شرکت فعال در زمینه مهندسی پزشکی انسان‌های مرده را از طریق انتقال هوشیاری به بدنی رباتیک به زندگی بازگرداند. پس از یک آزمایش ناموفق و با وجود فشارهای بسیار از سوی سهامداران، ویلیامِ خانواده دوست تصمیم می‌گیرد تا آخر هفته را در کنار خانواده‌اش بگذراند اما در میانه راه دچار سانحه تصادف شده و تمامی اعضای خانواده‌ی خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی، تنها راه برگرداندن اعضای خانواده‌ خود به زندگی را ساخت یک کلون انسانی و انتقال هوشیاری می‌بیند؛ عملی که به دلیل غیر قانونی بودن مجبور می‌شود تا به صورت مخفیانه انجام دهد.

بررسی فیلم Replicas

یکی از مهم ترین سکانس‌های فیلم جایی است که ویلیام راهی را برای حل مشکل انتقال هوشیاری به کلون پیدا کرده و قصد دارد تا آن را روی همسرش امتحان کند. از همان دقایق ابتدایی سکانس موسیقی متنی پخش می‌شود که بوی موفقیت می‌دهد، در حالی فیلم با توجه به ژانر می‌بایست موسیقی را پخش می‌کرد که باعث اضطراب مضاعف مخاطب می‌شد.

وقتی خلاصه‌ فیلم Replicas را خواندم و پس از آن نیز نگاهی به نمرات مردمی فیلم انداختم، حدس‌هایی در باره‌ی ضعف‌های احتمالی فیلم زدم. نخستین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که احتمالاً فیلم هیچ تلاشی برای خارج کردن شخصیت‌ها از حالت تک بعدی نمی‌کند. متاسفانه این اتفاق رخ داده و هیچ کدام از شخصیت‌های فیلم آن‌ طور که باید و شاید به مخاطب شناسانده نمی‌شوند. خانواده ویلیام که شامل همسر، دو دختر و یک پسر می‌شود، همگی در سانحه‌ تصادف کشته می‌شوند و همین مسئله نیز آغازگر ماجرای اصلی فیلم است. به عنوان نویسنده، وقتی می‌خواهید مرگ عزیزان شخصیت اصلی داستان را محرک قصه قرار دهید، بهتر است سعی کنید تا شناختی را نسبت به این کاراکترها در مخاطب ایجاد کنید تا بدین ترتیب درک کند که چرا پروتاگونیست داستان ریسک‌های پیش روی خود را می‌پذیرد.

متاسفانه این اتفاق در فیلم Replicas رخ نمی‌دهد و ۴ شخصیتی که محرک اصلی داستان هستند، پس از حضور بسیار کوتاه از ماجرا حذف می‌شوند. در نتیجه، مخاطب شاید در لحظه با این شخصیت‌ها همزاد پنداری کند اما این حس بسیار زود رنگ می‌بازد و تاثیر خود را از دست می‌دهد. متاسفانه آنتاگونیست (شخصیت منفی) نیز شرایط چندان راضی کننده‌ای ندارد و به کلیشه‌ای ترین شکل ممکن پرداخت شده است. شخصیت منفی ماجرا، فردی حریص و پول پرست است که برای رسیدن به اهداف خود دست به هر کاری می‌زند. البته شرایط زمانی بدتر می‌شود که بدانید هیچ وقت نخواهید فهمید چرا به چنین فردی تبدیل شده است.

حدس دومی که درباره‌ فیلم Replicas زده بودم، به روند داستانی آن مربوط می‌شد که از قضا آن هم درست از آب در آمد. پس از اینکه ویلیام تصمیم می‌گیرد تا کلونی اعضای خانواده‌اش را بسازد، با چند چالش کاملاً قابل پیش بینی روبرو می‌شود که متاسفانه راه حل آن‌ها نیز بسیار سریع و بدون زحمت به ذهن ویلیام خطور می‌کنند. جدا از روند کُند، حوصله سر بر و البته قابل پیش بینی در نیمه‌ نخست، دو ایراد اساسی دیگر نیز وجود دارد که نمی‌توان به سادگی از کنار آن‌ها گذشت: نخست اینکه برخی اتفاقات فیلم بسیار دور از ذهن و البته غیر منطقی هستند. مثلا ویلیام در حالی که اعضای خانواده‌اش را کنار رودخانه قرار داده و مشغول اشک ریختن است، ناگهان دست از اینکار برمی‌دارد و تصمیم می‌گیرد تا پروسه ساخت کلونی را آغاز کند. در واقع این تصمیم گیری آنقدر سریع رخ می‌دهد انگار نه انگار که ویلیام به خاطر اشتباهش باعث مرگ همسر و فرزندانش شده است.

بررسی فیلم Replicas

تمرکز بیشتر روی اعضای خانواده فاستر می‌توانست فیلم را از این رو به آن رو کند.

ایراد دیگری که به فیلمنامه Replicas در نیمه آغازین وارد است، چشم پوشی از پتانسیل‌های موجود در داستان بوده تا بتواند احساسات مخاطب را جریحه دار کند. در نقطه‌ای از داستان مشخص می‌شود که تنها امکانات لازم برای ساخت ۳ کلون انسانی وجود دارد و ویلیام باید قید یکی از اعضای خانواده‌اش را بزند. در چنین شرایطی، فکر می‌کنید نویسنده چه تصمیم ساده لوحانه‌ای برای پیشبرد داستان می‌گیرد؟ درست حدس زدید! ویلیام اسم اعضای خانواده‌اش را در داخل یک ظرف قرار داده و برای بازگرداندن شان به زندگی قرعه کشی می‌کند! نکته‌ بدتر ماجرا اینجاست که ویلیام بسیار ساده چشم هایش را روی این اتفاق می‌بندد و در ادامه‌ داستان با هیچ مشکل روحی قابل توجهی روبرو نمی‌شود.

در نیمه‌ پایانی فیلم Replicas شرایط بهتر از قبل می‌شود. البته همچنان ایرادات جزئی زیادی در داستان وجود دارد اما به لطف چالش‌های زیادی که پیش روی ویلیام قرار می‌گیرند، داستان روند تندتری نسبت به نیمه‌ آغازین گرفته و با ایجاد کشش لازمه در مخاطب، او را تا پایان فیلم همراه خود می‌کشاند. البته اگر مخاطب حوصله‌اش سر نرفته باشد و آن را در نیمه آغازین رها نکرده باشد.

همان‌طور که پیش از این به آن اشاره کردم، فیلم Replicas روی یک موضوع بسیار حاشیه‌ای، یعنی ساخت کلون انسانی دست گذاشته است که از جنبه‌های علمی، اخلاقی و حتی دینی قابل بررسی است. با وجود چنین پتانسیلی، متاسفانه سازندگان هیچ تلاشی برای پرداخت و بررسی آن از جنبه‌های مختلف نکرده‌اند و ماهیت موضوع ساخت کلون‌های انسانی تنها در یک سکانس، آن هم به شکل کاملاً مبتدیانه،‌ مورد کنکاش قرار می‌گیرد. دیالوگ‌های این سکانس آنقدر ساده هستند که اگر فردی نداند، فکر می‌کند دو فرد عادی در حال بحت و گفتگو پیرامون این موضوع هستند، نه یک عصب شناس و یک دکتر!

بررسی فیلم Replicas

مشکل شخصیت‌ پردازی گریبان شخصیت‌های فرعی از جمله ادوارد ویتل را نیز گرفته است. او در بخش‌های پایانی تصمیماتی می‌گیرد که ۱۸۰ درجه با تصمیماتش در بخش‌های آغازین تفاوت دارد. متاسفانه برای این تناقض هیچ دلیل خاصی نیز ارائه نمی‌شود تا بخواهیم خودمان را با «تحول شخصیتی» گول بزنیم!

ایراد دیگری که در فیلمنامه Replicas وجود داشته، به اتفاقات غیر علمی آن باز می‌گردد. درست است، وقتی می‌خواهید یک فیلم علمی-تخیلی بسازید نیازی است که تمامی رویدادهای داستانی را مطابق با حقایق علمی تنظیم کنید اما این بدان معنا نیست که اجازه دارید تا ساده ترین حقایق علمی که هر فرد عادی می‌داند را زیر پا بگذارید. برای مثال، کلون‌های انسانی به محض به هوش آمدن، به خوردن غذاهای مختلف از جمله آب پرتغال، شیر و پن کیک شروع می‌کنند، در حالی که هیچ توضیحی درباره اینکه چگونه بدن آن‌ها آماده‌ پذیرش چنین غذایی‌هایی شده داده نمی‌شود.

جدا از نیمه‌ پایانی Replicas که شرایط مقداری بهتر می‌شود، برگ برنده‌ دیگر این فیلم بازیگران آن بوده است که باعث شده‌اند تا این اثر در باتلاقی که در آن قرار گرفته غرق نشود. متاسفانه نویسندگان اعتقاد چندانی به بخش‌های احساسی فیلم نداشته‌اند و در نتیجه نمی‌توان انتظار زیادی از کیانور ریوز که حس را در بازیگری خود همیشه جاری می‌سازد؛ داشت. با وجود این، ریوز توانسته تا عملکرد بسیار خوبی در معدود سکانس‌های فیلم داشته باشد و دل مخاطب را با نشان دادن حزن و اندوه درونی‎‌اش به بدست آورده و او را با خود همراه کند. اگر داستان تمرکز بیشتری روی درگیری‌ درونی شخصیت ویلیام و غذاب وجدان او به خاطر مرگ عزیزترین افراد زندگی‌اش می‌گذاشت، شرایط بسیار بهتر می‌شد. آلیس ایو نیز که احتمالاً به خاطر نقش آفرینی در سری فیلم‌های Star Trek در میان طرفدران ایرانی شناخته می‌شود، به خوبی توانسته از پس نقش خود بر بیاید و نقش کاراکتری را ایفا کند که پس از مدتی به ماهیت خود شک می‌بَرَد.

بررسی فیلم Replicas

جلوه‌های ویژه مربوط به سکانس‌های ربات در یک کلام «افتضاح» است. حرکات ربات آنقدر مصنوعی است که حتی بچه‌ ۱۰ ساله نیز متوجه می‌شود که ماجرا از چه قرار است.

فیلم Replicas نه تنها به خاطر فیلمنامه ضعیف و پر ایراد، بلکه به خاطر کارگردانی ناکمانوف نیز ضربه خورده است. او ‌می‌توانست با حدف یکی از سکانس‌ها، حس تعلیق موجود در دقایق پایانی را بیشتر از قبل کند اما به هر دلیلی چنین کاری را انجام نداد. علاوه بر این، اگر تعدادی از سکانس‌های اضافی را حذف می‌کرد تا زمان فیلم را به ۹۰ دقیقه کاهش دهد، بدون شک با فیلم جمع و جور تری مواجه بودیم که تحمل کردنش اینقدر سخت نمی‌شد.

در پایان اگر بخواهم رک و بی پرده بگویم، فیلم Replicas به هیچ وجه انتخاب خوبی برای تماشای یک اثر سینمایی و لذت بردن از آن نیست، زیرا داستان آن هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد و حتی در مواقعی هم که جذاب می‌شود، از چندین ایده نخ نما شده استفاده می‌کند. تنها در صورتی تماشای این فیلم توصیه می‌شود که طرفدار سر سخت کیانور ریوز باشید؛ از آن طرفدارانی که برایشان مهم نیست ریوز در چه فیلمی بازی کرده، بی برو برگرد باید به تماشای آن بنشینند.

The post بررسی فیلم Replicas ؛ کپی برابر اصل appeared first on دیجیاتو.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3؛ ایستگاه آخر سواران اژدها

دین دبلوا در ساخت سری انیمیشن‌های چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم وسواس زیادی به خرج داده و در حقیقت نزدیک به ده سال از زندگی‌اش را وقف این فرنچایز کرده است. قسمت اول این انیمیشن بعد از چند سال تلاش و کوشش در سال ۲۰۱۰ اکران شد و توانست نویدبخش یک سری انیمیشن جذاب از کمپانی دریم ورکس ( بعد از دوران افول شرک ) را بدهد و با وجود فروش متوسطی که داشت، اقبال منتقدین نسبت به آن بسیار مثبت بود. قسمت دوم ۴ سال بعد با بودجه‌ای کمتر ولی فروش بیشتر اکران شد و یکی از بهترین آثار انیمیشن آن سال به حساب می‌آمد که بسیاری معتقدند حقش در جوایزهای سینمایی چون اسکار خورده شد.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

  • کارگردان: دین دبلوا
  • استودیو تهیه کننده: دریم ورکس
  • صداپیشگان: کیت بلانشت، آمریکای فررا، جونا هیل، جرارد باتلر
  • بودجه: ۱۲۹ میلیون دلار

قسمت سوم انیمیشن چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم که برای اولین بار به پسوند هم مزین شده و نام Hidden World (دنیای مخفی) برای آن انتخاب شده، بعد از ۵ سال رنگ اکران به خود دیده و بازهم بودجه کمتری نسبت به دو قسمت قبلی برایش در نظر گرفته شده است. البته بودجه کم در قسمت‌های دوم و سوم یک انیمیشن الزاما به معنای مخالفت استودیو سازنده نیست و باید گفت که بسیاری از موارد تکنیکی در ابتدای راه هزینه‌بر هستند و بعدا که چرخ آن روی غلطک می‌افتد، طبیعتا از هزینه‌های اولیه کاسته خواهد شد. در هر حال قسمت سوم زودتر از موعد در نظر گرفته هم اکران شده و هنوز زود است درباره فروش آن قضاوت کنیم اما می‌توانیم درباره محتوای آن صحبت کنیم و ببینیم پایان کار سواران اژدها چگونه از آب در آمده است.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

یکی از موارد جالب توجه در روایت داستان‌های سری انیمیشن How To Train Your Dragon اینست که شخصیت‌ها در قسمت دوم نسبت به قسمت اول از همه لحاظ رشد داشتند. هیکاپ، شخصیت اصلی داستان، بزرگتر شده بود و مسائل عاطفی بیش از پیش برایش اهمیت داشت و با مشکلات بیشتری مواجه می‌شد. این امر کمتر در کتاب‌های اصلی این سری به نویسندگی کرسیدا کاول به چشم می‌خورد و اصولا باید اعتراف کرد که روند پیشروی داستان انیمیشن با کتاب و حتی پردازش شخصیت‌ها در هر دو پلتفرم کاملا متفاوت است.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

  • شاید حد فاصل اکران انیمیشن‌های How To Train Your Dragon با یکدیگر کمی زیاد به نظر برسد (البته اگر نگاهی به فاصله اکران قسمت دوم انیمیشن شگفت انگیزان بیندازیم، این فاصله چندان هم زیاد نیست!) ولی باید در نظر گرفت که دریم ورکس و تیم سازنده توانسته‌اند که این فرنچایز را همیشه روی ترند روز قرار دهند. بعد از اکران قسمت اول، بخش تلویزیونی دریم ورکس سریالی با نام Riders of Berk ساخت و پس از آن به فاصله یک سال سریال دیگری به اسم Defenders of Berk را عرضه کرد.
  • بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3
  • موفقیت این دو سری و البته فروش بالا و نظر مثبت منتقدین نسبت به قسمت دوم انیمیشن، باعث شد که بخش تلویزیونی این کمپانی تصمیم بگیرد سریالی طولانی‌تر بر اساس دنیای شخصیت‌های انیمیشن بسازد و در سال ۲۰۱۵ (درست یک سال پس از اکران قسمت دوم) سریالی تحت عنوان Race to the Edge را در شش فصل تولید کرد که پخش آن در همین پاییز امسال به اتمام رسید؛ یعنی درست چند ماه مانده به اکران قسمت سوم. این حجم از تولید محتوا و مارکتینگ برای فرنچایز بسیار موفق آمیز بوده و بسیاری از اپیزودهای سریال هم تا حدی از داستان‌های کتاب‌های این سری الگو برداری شده‌اند.
  • اگر هر دو قسمت انیمیشن How To Train Your Dragon را دیده‌اید، شاید بد نباشد که این سریال‌ها را هم ببینید چرا که برخی از تغییرات ریز داستانی در این نسخه‌ها به چشم می‌خورد. البته ناگفته نماند که بدون دیدن آنها هم از خط داستانی اصلی انیمیشن بازنخواهید ماند و بسیاری از داستان‌های سریال در گذشته قرار می‌گیرند.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

در قسمت سوم انیمیشن How To Train Your Dragon هیکاپ ۲۰ سال را رد کرده و حالا تبدیل به رهبری جوان برای اهالی روستای برک شده است. او متوجه می‌شود که یک شکارچی باسابقه اژدها به اسم گریمل قصد دارد که توثلس، اژدهای از نژاد نایت فیوری که بهترین دوست هیکاپ هم هست، را شکار کند و آن را به کلکسیون اژدهایان شکار شده توسط خودش مبدل سازد. گریمل فرد بی رحمی است و از اژدهایان تنفر دارد و معتقد است که نسل آنان از زمین باید برچیده شود و یا اینکه تعداد کمی از آنها به بردگی انسان‌ها در بیایند.

دهکده برک که حالا با اژدهایان به صلح در آمده و بدون کمک آنها نمی‌تواند زندانی را پیش ببرد، خودشان را در خطر می‌بینند. توثلس هم که حالا اژدهای بالغ‌تری شده در جنگل به اژدهای ماده‌ای از نوع خود برمی‌خورد که به اصطلاح از نژاد لایت فیوری هست و یک دل نه صد دل عاشق این تنها بازمانده می‌شود.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

هیکاپ اوضاعشان را خطرناک می‌بیند و گریمل و ارتش اژدهایان وحشی‌اش را دشمنی مهار نشدنی می‌داند از همین رو تصمیم می‌گیرد که کل اهالی برک با اژدهایان خود از آنجا کوچ کنند و به دنبال دنیای مخفی باشند، جایی که گفته می‌شود تمامی اژدهایان در آنجا قرار دارند و جمعیت زیادی از آنها در آنجا زندگی می‌کنند. مادر هیکاپ سالیان سال به دنبال این سرزمین بوده و آن را پیدا نکرده ولی هیکاپ باور دارد که می‌تواند با کمک اژدهایان، این سرزمین موعود را بیابد….

قبل از اینکه قسمت سوم اکران شود،مصاحبه‌هایی از صداپیشگان و کارگردان اثر به بیرون درز می‌شد و همگی آنها وعده بهترین داستان در سری را به طرفداران می‌دانند. با اکران قسمت سوم اما باید اذعان داشت که فیلمنامه انیمیشن نسبت به قسمت قبلی خود پسرفت داشته و همچنان قسمت دوم این سه گانه دارای بهترین محتوای داستانی است. گریمل، شخصیت منفی قسمت سوم، به هیچ وجه نمی‌تواند به پای دراگو از قسمت دوم برسد(متاسفانه سرنوشت این شخصیت که در قسمت دوم قسر در رفت در قسمت سوم و نهایی فرنچایز هم مشخص نمی‌شود و دراگو را باید رسما یک مفقودالاثر معرفی کرد!) و با اینکه سعی شده که او را هم یک کاراکتر بی‌رحم جلوه دهند، اما به دلیل اینکه پیش زمینه‌ زیادی درباره آن گفته نشده و چرایی کارهایش هم چندان منطق ندارد، این شخصیت منفی نمی‌تواند به یاد ماندنی باشد.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

جدای از این مسائل، طراحی این شخصیت هم ابهت دراگو را ندارد و بیشتر به یک شخصیت مارموز شبیه است تا یک شکارچی؛ شخصیت مارموزی که البته دوز و کلک خاصی هم بلد نیست سوار کند و حیله‌ای که قرار است به هیکاپ و یارانش بزند از همان ابتدای داستان برای بیننده مثل روز روشن است.

  • کتاب‌های چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم، از سال ۲۰۰۳ نگارششان شروع شده و تا سال ۲۰۱۵ هم ادامه یافت. خانم کرسیدا کاول حدود ۱۵ جلد کتاب برای دنیای خلق شده توسط خودش نوشت و پخش و موفقیت سری انیمیشن How To Train Your Dragon باعث نشد که او خللی در عرضه داستان‌هایش ایجاد کند و یا مسیر داستانی را تغییر دهد.
  • از تغییرات عمده کتاب و انیمیشن باید به این نکات اشاره کرد: اژدهای هیکاپ در کتاب، حرف می‌زند و یک اژدهای لجباز و کله شق است که از قضا متعلق به هیچ نژاد خاص و قدرتمندی هم نیست. همچنین روابط هیکاپ و توثلس در کتاب، اصلا به شکل انیمیشن و یک دوستی محکم و جانانه نیست و بیشتر یک رابطه عجیب و غریب به شمار می‌رود. راستی پایان بندی کتاب هم نسبت به انیمیشن‌ها تا حد کمی تفاوت دارد.

هیکاپ بزرگتر شده و حالا برای خودش ازدواج کرده ولی بالغ شدن او در قسمت دوم به مراتب بهتر از بزرگ شدن و مسئول پذیر شدن او از آب در آمده بود. در بین تغییراتی که بین شخصیت‌ها به وجود آمده باید به دو مورد توثلس و همسر هیکاپ،آسترید، اشاره کرد که نسبت به نسخ قبلی پخته‌تر شده‌اند. توثلس حالا بالغ شده و وارد یک جریان عشقی می‌شود و خنگ بودن معصومانه‌اش برای رسیدن به عشقش از لحظات جذاب و مفرح فیلمنامه به حساب می‌آید. آسترید نیز برخلاف نسخه‌های قبلی یک شخصیت فرعی و در حاشیه نیست و حالا به عنوان همسر قهرمان داستان، نقش بیشتری را ایفا می‌کند و یکی از اهرم‌های اصلی ماجرا به شمار می‌رود.

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

دیگر شخصیت‌های دهکده برک و دوستان هیکاپ هم همگی بزرگ شده‌اند اما برخلاف قسمت اول، نقش چندان پررنگی در داستان ندارند و دیدن آنها صرفا شبیه به یک تجدید خاطره با آنهاست و بس. فرعی شدن این شخصیت‌ها و پرداخت بیش از حد به هیکاپ و اژدهایان، شاید برای پایان بندی کار یک سه گانه ۸ ساله لازم بود، اما از اینکه این مورد را یک نقطه ضعف عنوان نکنیم هم نباید حذر کرد.

تکنیک‌های انیمیشن How To Train Your Dragon 3 مانند همیشه از بهترین‌ها در سبک خود هستند و مشخصا روی تک تک صحنه‌ها مدتها کار شده است. جهانی که در این انیمیشن به چشم می‌خورد تنوع بسیار بالایی از لحاظ جغرافیایی دارد و کاراکترهای متعدد و بزرگ شده آن نسبت به نسخه‌های قبل، همگی کار طراحان را سخت‌تر کرده و آنها به خوبی از پس این کار برآمده‌اند. دین دبلوای کارگردان که کار خودش را با طراحی کاراکتر در دنیای انیمیشن سازی شروع کرده، شخصیت‌هایی به یادماندنی را در این سری ساخته و گمان نمی‌کنم کسی باور نداشته باشد توثلسی که او خلق کرده یکی از بهترین کاراکترهای دنیای انیمیشن است (و البته به مراتب بهتر از ورژن آن داخل کتابها.)

بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3

انیمیشن How To Train Your Dragon 3 پایانی برای یک سه گانه است که شاید نتواند مانند قسمت قبل ظاهر شود، اما همچنان یک سر و گردن از بسیاری از آثار بالاتر قرار دارد و خودش را از پا نمی‌اندازد. دین دبلوا توانسته در اوج پایان این سری را رقم بزند و استودیو هم طمع سودجویی را کنار گذاشته و فرنچایز خود را در بهترین حالت ممکن به اتمام می‌رساند. هر چند بنا بر شنیده‌ها قرار است که سرزمین اژدهایان و داستان سواران اژدهایان در قالب یک بازی ویدئویی به نام DreamWorks Dragons Dawn of New Riders ادامه یابد (در این بازی صرفا جهان ساخته شده در انیمیشن مورد استفاده قرار گرفته و شخصیت‌ها و داستان فارغ از قصه اصلی سری فیلم‌هاست) اما به نظر می‌رسد داستان هیکاپ و دوست باوفایش به اتمام رسیده و باید با آنها خداحافظی کرد.

The post بررسی انیمیشن How To Train Your Dragon 3؛ ایستگاه آخر سواران اژدها appeared first on دیجیاتو.

بررسی فیلم Bird Box؛ طعم همسایگی با پرندگان در پایان جهان

اگر در فیلم A Quiet Place جرئت حرف زدن نداریم، این بار در فیلم Bird Box نگاه کردن ممنوع است. تمام جهان از رد پای هیولا پر شده و تنها مکان های ظاهرا امن، خانه هایی با پنجره های بسته و درز گرفته است. سوزان بیر این قاتل خونسرد را به ما نشان نمی دهد و جز تعدادی نقاشی از چهره خبیث و عصبانی اش که همان شمایلِ شناخته شده اجنه را دارد، چیزی از او نمی بینیم. در چنین دنیایی، حتی دیدنِ درختان و لانه پرندگان، آرزویی غیر ممکن به نظر می رسد. شاید ما بتوانیم تحمل کنیم اما کودکان هرگز.

بررسی فیلم bird box

  • کارگردان: Susanne Bier
  • استودیو تهیه کننده: Netflix
  • بازیگران: Sandra bullock، John Malkovich، Trevante Rhodes
  • بودجه: ۲۰ میلیون دلار

بررسی فیلم bird box

وقتی با انبوهی از فیلم های آخرالزمانیِ عموما امریکایی، بخصوص بعد از سال ۲۰۰۰ روبرو می شویم که عمدتا آپوکالیپس ها و آرماگدون های تکراری و شبیه به هم هستند، تنها یک راه برای ارزیابی مان باقی می ماند و آن هم منتظر ماندن برای فیلمی با پرداختِ نو و پایانی جدید است. این فیلم اقتباسی که محصول نتفلیکس بوده و اخیرا رکورد بازدید را در این کمپانی شکسته و امتیاز ۶٫۸ را در IMDB کسب کرده است، تا چه اندازه ما را به سرنخ های جدیدی می رساند؟ جهانِ امروز، این بار در فیلم آشیانه پرنده چطور نابود می شود و جهان فردا چگونه خواهد شد. مثل خیلی از فیلم های هیولایی، نابودی جهان بر عهده موجودی عجیب است که قدرتش در این فیلم از ده ها بمب اتمی هم بیشتر و مخرب تر است. انهدام شهر ها و آدم هایش، با سرعت فوق العاده بالایی انجام می شود و طبق کلیشه ای هالیوودی، این اپیدمی از شرق به غرب سرایت پیدا می کند. یادآورِ فیلم The Book Of Eli، یک فیلم پساآخرالزمانی در سال ۲۰۱۰ که شرق را مخلوطی از شرارت و فریب و غرب را متمدن و پذیرای کتابی مقدس نشان می دهد.

بررسی فیلم bird box

تفاوت فیلم Bird Box با اکثر فیلم های هیولایی دیگر این است که دشمنِ نامرئی، موذیانه وارد دریچه چشم ها می شود و نمی توان هیچ گونه مقاومتی در برابر آن داشت. در فیلم «یک مکان ساکت» هیولاها نقطه ضعفی بزرگ دارند و انسان می تواند با آنها به جدال برخیزد، حتی در فیلم بسیار تلخِ The Mist، همچنان راه های مقابله با هیولاها وجود داشته و ورود ارتش و ماشین های جنگی اش به ما امید شهری امن در آینده را می دهد. در این فیلم حتی نمی توان به مبارزه با او فکر کرد. هیولایی که طی الارض می کند و آن قدر بسیط و پراکنده است که ردی از غبارش بر همه کوچه ها و خیابان ها و جنگل ها سایه انداخته است. او در کسری از ثانیه انسان ها را تسخیر می کند و این مدل هجوم، ما را یاد تاثیر گازهای سمی در چاه های عمیق می اندازد که انسان با استشمام آن، فورا از خود بیخود شده و به کما می رود. واقعا این هیولا چه موجودی ست. آیا می شود با وجود چنین پدیده ای، از شهری آرمانی در دلِ این دستوپیای ترسناک و مهیب حرفی به میان آورد. در این فیلم، جدیدترین جواب های سینما را برای این سوالات آخرالزمانی بررسی خواهیم کرد.

بررسی فیلم bird box

حماسه مادرانه

با آنکه پاشنه فیلم های آخرالزمانی که وامدار سینمای وسترن هستند، عموما روی قهرمانی های یک مرد شجاع و دلیر می چرخد اما در آشیانه پرنده قضیه متفاوت است. با آنکه نویسنده چاقِ فیلم و تامِ خوش قلب، خودشان را فدای دیگران می کنند، اما قهرمانِ اصلی ماجرا زنی باردار است که حساس ترین روزهای زندگی اش را می گذراند. با سابقه سوزان بیر در ساخت فیلم های رمانتیک، باید منتظر گره خوردن احساسات یک مادر با ماجراهایی مردافکن باشیم. لحن رمانتیکِ کلیدی ترین صحنه های فیلم در کنار ترس و وحشت، آمیزه ای تحسین برانگیز برای فیلم محسوب می شود و آن را به تجربه ای عمیق تر از هیجان های موقتی تبدیل می کند.

بررسی فیلم bird box

بیر به عنوان یکی از فیلمسازان مطرح زن در سینمای امروز، باکی نداشته که مخاطبانش با دیدن فیلم، متوجه زن بودن سازنده اش شوند. اگر جان هیلکات در تریلرِ The Road برای ما از شرافت های یک رابطه پدر و پسری در میان آدم خواران حرف می زند، سوزان بیر همین مضمون را در رابطه ای مادر و فرزندی دنبال می کند. در سکانس پایانی، دو صحنه مربوط به تندآب و جنگل آن چنان موثرند که سخت می توانیم جلوی فوران احساسات مان را بگیریم.

بررسی فیلم bird box

ساندرا بولاک بازیگری با چهره فوق العاده زیبا نیست اما صورت و چشم هایش به حدی ورزیده است که ما را پا به پای خودش به دایره انتخاب پسر بچه خود یا دختر بچه ای که به او سپرده شده، می اندازد. لحظه سخت تصمیم گیری و سربلندی ملوری برای ما نیز یک فتحِ بزرگ محسوب می شود. این تجربه موقعی کامل می شود که در جنگل و در کنار ملوری، با آزمونِ جدیدی روبرو می شویم. مادری که بچه ها را از سر دلسوزی حتی از شنیدن قصه های شیرینِ دنیای قبل از ویرانی منع کرده بود، اینک برای بدست آوردن قلب دخترک که تشنه دیدن و بازی کردن است زمان زیادی ندارد و باید از رویاهایی که ممکن است به زودی دست یافتنی باشند، برایش بگوید.

بررسی فیلم bird boxپیچِ تند

در فیلم A Quiet Place رودخانه تنها جایی است که کنار آن، بدون ترس از هیولا می توان فریاد زد. در فیلم Children Of Men هم رودخانه جایی برای رهایی از زمین بحران زده و در The Book Of Eli،  گذرگاهی برای کامل کردن ماموریتی بزرگ است. در فیلم مورد نظرمان نیز، مادر به همراه دو کودک، از رودخانه می گذرند تا نجات پیدا کنند. اصولا ما در فیلم های آخرالزمانی یا پساآخرالزمانی که کولاژی از ژانرهای وسترن، ترسناک، علمی تخیلی و ژانر فاجعه هستند، عموما شاهد سفرِ قهرمان هستیم. فیلم با سفرِ ملوری و دو کودکش آغاز می شود. از رودخانه که برزخی میانِ نابودی و رهایی است، وسوسه دلدادگانِ هیولا به گوش می رسد که با تقلید صدای خواهرِ مرده، شوهری که عاشقش بودی و دوستان از دست رفته ات، دعوت به باز کردن چشم بندها می کنند. هر چقدر که در فیلم  The Birds از آلفرد هیچکاک، پرنده ها برایمان عامل هشدار و ترس بودند، در این فیلم گوش سپردن به آوای پرندگان، راهی برای نجات محسوب شده و حکم یک فانوس دریایی صوتی را دارند که ملوری همه توجه‌اش باید به آنها باشد. تندآب ها او را وادار به نگاه کردن می کنند اما او همچنان باید مقاومت کند. وقتی برای عزاداری نیست. باید با تمام قدرت به سوی دروازه نجات دوید. حس هایی که در این لحظات به ما دست می دهد چیزی شبیه به زمانی است که با یک اثر حماسی مواجه می شویم.

بررسی فیلم bird boxانجمن آدم های زنده

ما بعد از اینکه ملوری و کودکان را سوار بر قایقی در زمان حال می بینیم، در صحنه دوم به پنج سال قبل پرتاپ می شویم و به تدریج به حال می رسیم. سوال “چطور شد که اینطور شد” و تکنیک عقب و جلو کردنِ زمان رویدادها، حربه خوبی است که اگر با پرداخت درستی همراه باشد، همیشه جواب می دهد. گذشته همان قدر موقعیت های پرتعلیق و گیرا دارد که زمان حال. داگلاس(جان مالکوویچ) مردی از قماش خودخواهان و تام (تروانته رودز) یک دگرخواهِ تمام عیار است. این تقسیم بندی شایعی برای فیلم های فاجعه و ماجراجویی محسوب می شود که ما را از بعضی کارکتر ها دور و به بعضی دیگر نزدیک می کند.

بررسی فیلم bird box

آدمهای خوب در فیلم کم نیستند. همسر داگلاس، پیرزن مهربان، الیمپیا زنِ چاق و معصوم و تام، همگی لحظات خوبی با حضورشان برایمان ایجاد می کنند و بازیگران فرعی به اندازه بازیگران اصلی نقش تعیین کننده ای دارند. در فیلم لحظه کوتاهی وجود دارد که به نظرم، از آن موقعیت های ماندگار سینمایی است که می توان بخاطرش همگی را به دیدن فیلم دعوت کرد. تام که مجبور شده برای مبارزه با زامبی مسلک ها چشم بندش را باز کند، توسط غبارِ شومِ هیولا تسخیر می شود و طبق قاعده فیلم دیگر یک مرده به حساب می آید اما تلاش های آخرِ یک مرد، برای کشتنِ دشمن، حتی بعد از تسخیر، ما را به معنی واقعی کلمه میخکوب می کند.

بررسی فیلم bird boxپروپاگاندایی دیگر

داگلاس با وجود اینکه یک الکلیِ تلخ زبان است اما هر زمان که نظری داده، درست از آب درآمده است. هم درباره هشدارش به مرد کره ای و هم ماجرای رحم کردن به یک آواره مشکوک. او همان کسی است که فیلمنامه نویس ترجیح داده دیالوگی مستقیما سیاسی را در دهان او قرار دهد و عامل بدبختی ها، خودکشی های دسته جمعی و نابودی بشریت را به ایران و کره شمالی ربط دهد. فیلمنامه نویس در جایی دیگر، از سابقه اعزام تام به عراق به عنوان یک سرباز امریکایی پرده برمی دارد، آن هم زمانی که این کاراکتر را به عنوان یک سیاه پوست نجیب و انسان دوست شناختیم و او را همدم خوبی برای تنهایی های ملوری تشخیص دادیم.

تام به وضوح از هدف خود و سربازان دیگر، برای ایجاد صلح و امنیت در عراق حرف می زند تا آنجا که حتی شایسته دریافت گردن آویز افتخار از مردی عراقی می شود. به همان مقدار که پیروان جنون زده و روان پریشِ هیولا درباره او، از صفت هایی مثل زیبایی و تطهیر کنندگی استفاده می کنند،  احساس می کنیم که سازندگان فیلم نیز عمیقا قصد دارند جنگ طلبان را تطهیر کنند و زیبا نشان دهند. در واقع جملاتی که در دهان تام گذاشته شده، به نچسبیِ شعارهای امریکا برای ایجاد صلح در جهان است. مخدوش شدن جبهه های خیر و شر در ایده های آخرالزمانیِ فعلی، گاهی آنقدر شدید می شود که مستقیما جنگ افروزانِ جهان به عنوان ناجیان صلح معرفی می شوند و اوج این اتفاق را در فیلم World War Z می بینیم.

بررسی فیلم bird boxزندگی گلخانه ای

وقتی جهان توسط طوفان، سیل، زلزله و حتی بمب اتمی ویران می شود، امکان بازسازی اش، حتی بعد از سالیان دراز همچنان وجود دارد چراکه عاملِ ویرانی عظیم، از بین رفته است. اما در Bird Box تخریب کننده همچنان زنده بوده و گویا قرار است برای همیشه امپراطور زمین باشد. در واقع با یک آخرالزمانِ دائمی و مستمر طرف هستیم که ایده “زمین دیگر جای ماندن نیست” را به ذهنمان مخابره می کند. اما ناگهان جمعی کوچک از بازمانده ها با ملوری و شوهرش تام تماس می گیرند و از مکانی امن در دلِ این آشوب حرف می زنند. در فیلم های آخرالزمانی و پساآخرالزمانیِ کل تاریخ سینما، یا راه نجاتی از زندگی حیوانی پس از بحران، برای انسان ها وجود ندارد یا اینکه راه نجاتی حداقلی، پیش پای آنها گذاشته می شود.

در هر دو حالت، شیاطین حضوری پررنگ داشته و سپاهیانِ قدرتمندِ خیر، در بیشتر اوقات هیچ جایگاهی ندارند و خبری از منجی نیست. اگر هم باشد یا نجات دهنده هایی از میان آدم های معمولی هستند که توانِ کم و محدود دارند یا همچون فیلم X-Men: Apocalypse  شخصیت هایی خشن داشته و می خواهند سلطه جویان را با مخرب ترین روش یعنی بمب اتم نابود کنند و در آخر، خودشان به عنوان آنتاگونیست هایی شرور، توسط کارکترهای فرشته نما از بین می روند. در این میان، آثاری مثل Solomon Kane  کمتر ساخته می شوند؛ فیلمی که یک فانتزی تاریخی با حال و هوای آخرالزمانی است و نیروهای تاریکی با اشد مجازات توسط مومنانی شیردل، از بین رفته و تار و مار می شوند.

بررسی فیلم bird box

ایده Bird Box برای نجات، چیزی جز پناه بردن به یک زندگی گلخانه ای نیست. شاید دیدن خانه ای بزرگ با شعاع های دلپذیر نور خورشید از سقفِ منقوشش ما را به وجد بیاورد، آن هم بعد از سال ها زندگی در تاریکی و دوندگی های بسیارِ قهرمان فیلم، اما تا چه وقت انسان ها می توانند همچون پرنده ها در قفسی بزرگ زندگی کنند. تمام آن مقاومت ها و حس های حماسی به چیزی ختم می شود که عمیقا تراژیک بوده و دستان انسان برای خلق حماسه ای باشکوه علیه جنِ بزرگ همچنان بسته می ماند؛ عامل شری که فناناپذیر نشان داده شده و بیش از اندازه قدرت دارد. پایان فیلم شاید در نظر اول خوش به نظر بیاید اما در واقع از تلخ ترین پایان ها است اگر بیشتر به آن فکر کنیم.

The post بررسی فیلم Bird Box؛ طعم همسایگی با پرندگان در پایان جهان appeared first on دیجیاتو.